نقش آزادی در فلسفه اخلاق کانت

نویسنده

استادیار فلسفه دانشگاه بین‌المللی امام خمینی قزوین

چکیده

آزادی یک مفهوم اساسی در فلسفه کانت است که در هر دو بخش نظری و عملی فلسفه او نقش دارد هر چند نقش آن در فلسفه عملی بسیار مهم‌تر است. کانت در فلسفه اخلاق خود آزادی را مبنای استدلال بر اخلاق قرار داده است و برای رفع این نگرانی که شاید اخلاق چیزی جز توهم نباشد چنین استدلال می‌کند که اگر ما دارای اراده‌ای آزاد باشیم در آن صورت اخلاق واقعی است و قانون اخلاق برای همه ما معتبر است. در این مقاله به بررسی نقش آزادی در فلسفه اخلاق کانت مخصوصا با توجه به دو کتاب مهم وی در زمینه فلسفه اخلاق، بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق و نقد عقل عملی پرداخته‌ایم.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The Role of Freedom in Kant's Philosophy of Ethics

نویسنده [English]

  • m Sayf
Assistant Professor of Philosophy, International University of Imam Khomeini
چکیده [English]

Freedom is a fundamental concept in Kant's philosophy, including theoretical and practical philosophy, though its role in the latter is more significant. In his philosophy of ethics Kant considers freedom as the basis of his reasoning for ethics and in order to rule out the view that considers ethics as illusion he maintains that if we possess a free will, then ethics will turn out to be real and ethical laws will be valid for all.
This article is an attempt to study the role of freedom in Kant's philosophy of ethics with special reference to his two main books on practical reason, namely, The Foundations of the Metaphysics of Ethics and Critique of Practical Reason.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Kant
  • philosophy of ethics
  • freedom
  • Will
  • Autonomy
  • practical reason

 

آزادی یک مفهوم اساسی در فلسفة کانت است که هر دو بخش نظری و عملی را در بر می­گیرد. هدف تلویحی فلسفة نقدی عبارت است از دستیابی به موازنة صحیح دو جنبة آزادی (آزادی سلبی و آزادی ایجابی) چنانکه هم در فلسفة نظری (نقد عقل محض) و هم در فلسفة عملی ( نقد عقل عملی، بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق و درس­های فلسفة اخلاق) آشکار است.
 (Caygill, 1995:207)

کانت در بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق برای رفع این نگرانی که شاید اخلاق چیزی جز توهم نباشد از آزادی کمک می­گیرد و چنین استدلال می­کند که اگر ما دارای ارادة آزاد باشیم، در آن صورت اخلاق واقعی است و قانون اخلاق برای همة ما معتبر است.

 

آزادی استعلایی و آزادی عملی

کانت میان آزادی استعلایی و آزادی عملی تمایز قایل می­شود. آزادی استعلایی نوع خاصی از علیت است که به نحو مابعدالطبیعی، به عنوان ظرفیت آغاز یک سلسلة علّی به خودی خود و مستقل از هر گونه علل مقدم، تصور می­شود. از سوی دیگر، آزادی عملی آن آزادی است که ما وقتی خود را به عنوان عامل تصور می­کنیم، مخصوصاً وقتی خود را به عنوان عامل اخلاقی تصور می­کنیم، به خود نسبت می­دهیم. آزادی عملی متضمن اراده­ای است که از آن حیث که عقل متضمن مبنای تعین بخش آن است، یک علیت است، یعنی استعداد عمل کردن بر اساس عقل (دلایل) است.

کانت در نقد عقل محض در بیان تفاوت میان آزادی استعلایی و آزادی عملی می­گوید: 

«ما فقط می­توانیم دو گونه علیت را در رابطه با آنچه رخ می­دهد بیاندیشیم: یا علیت بر طبق طبیعت، یا علیت بر طبق آزادی. علیت بر طبق طبیعت عبارت است از پیوستگی یک حالت با یک حالت پیشین در جهان حسی، چنانکه این حالت به دنبال حالت پیشین، بر طبق قاعده­ای پیش می آید.

در برابر، نگریستة من از آزادی به مفهوم کیهان­شناختی، این توانش است که یک حالت خود به خود آغاز  شود، چنانکه بدین سان علیت آن حالت بر طبق قانون طبیعت، دوباره تابع یک علت دیگر نباشد تا آن را در زمان معین کند. آزادی به این معنا، یک تصور استعلایی محض است که نخست، هیچ چیز را که از تجربه به وام گرفته شده باشد در خود نمی­گنجاند، و دوم، متعلق آن، همچنین در هیچ تجربه به طور معین داده نمی­تواند شد....از این رو عقل، تصور گونه­ای خودانگیختگی را برای خویش می­آفریند که می­تواند از خود به عمل کردن آغازد، بی­آنکه لازم باشد علتی دیگر پیش از آن آید که آن را دوباره بر طبق قانون پیوستگی علّی، برای کنش تعیین کند.

این امر سخت شایان توجه است که این بر پایۀ تصوراستعلایی آزادی است که مفهوم عملی آزادی خود را استوار می­کند،...آزادی به مفهوم عملی عبارت است از استقلال اراده از جبر انگیزه­های حسی- زیرا اراده، حسی است تا آنجا که به سان انفعالی (به وسیلۀ علت­های محرک حسی) متأثر شود؛ اراده، جانوری نامیده می­شود اگر به سان انفعالی ایجاب شود -ارادة آدمی البته ارادة حسی است اما ارادۀ حیوانی نیست، بلکه ارادۀ مختار است. از بهر آنکه حس، کنش ارادة انسانی را ضروری نمی­سازد. بعکس، در انسان گونه­ای توانش وجود دارد که مستقل از جبر انگیزه­های حسی، خویشتن خود را تعیین می­کند.» (کانت،1362: 608-609) 

 

مفاهیم متفاوتآزادی عملی

کانت دو مفهوم متفاوت آزادی عملی را از یکدیگر متمایز می­سازد: مفهوم سلبی (منفی) و مفهوم ایجابی (مثبت). مراد از آزادی عملی به مفهوم سلبی «قدرت انتخاب» است و آن وقتی است که اراده «از ضرورت محرک­های حسی آزاد باشد، ازعلل بیگانه­ای که آن را متعین سازند مستقل باشد، واز مادة قانون (یعنی از موضوع مطلوب) مستقل باشد. اما آزادی عملی به معنای ایجابی (مثبت) عبارت است از واجد بودن علیتی از نوع خاص، یعنی استعداد پیروی کردن از قوانین معینی که توسط قوة عقل عرضه می­شود، یا عبارت است از توانایی عقل برای آنکه فی­نفسه عملی باشد. آزادی عملی به معنای مثبت، متضمن استعداد عمل کردن بر اساس عقل (دلیل) است، به جای آنکه فقط بر اساس احساسات، یا تمایلاتی باشد که مستقل از عقل­اند.(Wood, 2008:124-127)

  آزادی هم شامل استقلال از هر گونه وابستگی -آزادی از- و هم شامل توانایی فاعل برای قانون­گذاری برای خود -آزادی برای- است. در آزادی به معنی نخست، آزادی به عنوان خودانگیختگی در مقابل انفعال و در آزادی به معنی دوّم، آزادی به عنوان خودآیینی در مقابل دیگرآیینی ظاهر می­شود.  (Caygill, 1995:207)

کانت برای تعریف معانی متقابل آزادی منفی و آزادی مثبت، نخست اراده را به «نوعی علّیت موجود زنده از آن حیث که عقلانی است» تعریف  می­کند و سپس آزادی منفی را چنین تعریف می­کند که عبارت است از «آن کیفیت از این علیت که می­تواند مستقل از علل خارجی که آن را تعیین می­کند، مؤثر باشد». این تعریف در مقابل تعریف «ضرورت طبیعی» است که عبارت است از«کیفیت علیت موجودات غیرعقلانی که به  واسطة آن از طریق علل خارجی به فعالیت واداشته می­شوند». (کانت، 1369 :104)

دربارة تعریف آزادی منفی به سه نکتة کلیدی باید توجه شود:

1. این تعریف می­گوید اراده آزاد است تا آنجا که بتواند مستقل از علل خارجی تعیین شود، اما نمی­گوید که اراده آزاد است فقط در صورتی که چنین تعیین شود یا باید چنین تعیین شود؛ یعنی آزادی عبارت از امکان متعین نشدن اراده توسط علل خارجی است نه خود متعین نشدن توسط علل خارجی.

  2. بنابر آن تعریف، آزادی امکان تعیین نشدن اراده توسط علل خارجی است، اما آن تعریف هرگز تأثیر علل خارجی را نفی نمی­کند.

3. از نظر آن تعریف، آنچه علل خارجی شمرده می­شود کاملاً باز است به طوری که هر چیزی به جز تعیین اراده توسط صورت صرف خودش، به عنوان تحقق آزادی اراده شمرده نخواهد شد  (Guyer, 2007:150)

مقصود از اینکه اراده «خودمتعین» است به جای آنکه توسط علل خارجی متعین شود، چیست؟ مقصود از اینکه با اینکه اراده توسط علل خارجی متعین نمی­شود باز هم تحت تأثیر آنهاست، چیست؟ پاسخ این پرسش­ها در تعریف آزادی به معنای  مثبت روشن می­شود.

کانت در تعریف مفهوم مثبت آزادی می­گوید، از آنجا که مفهوم اراده، مفهوم نوعی علیت است و هر مفهوم علّیت مفهوم قانون را همراه خود دارد، آزادی نمی­تواند عبارت از استقلال از قانون به طور کلی باشد، بلکه آزادی عبارت است از استقلال اراده از تعین یافتن توسط قوانین طبیعت و نیز عبارت است از تعین یافتن آن توسط قوانین تغییرناپذیر از نوعی خاص. بنابراین، اراده نه تنها به معنای منفی آزاد است بلکه به معنای مثبت هم آزاد است. و چون ضرورت طبیعی عبارت است از «دیگرآیینی» علل فاعلی، آزادی اراده به معنای مثبت ممکن نیست چیزی جز «خودآیینی» اراده باشد، یعنی آن خصوصیت اراده که به واسطة آن اراده برای خود یک قانون است.(کانت، 135:1369)

لذا برخلاف بیشتر فلاسفه که معتقدند ما اراده­ای آزاد داریم که به وسیلة علل بیگانه متعین نمی­شود، کانت مدعی نیست که اراده (یا انتخاب) آزاد باید کاملاً بی­علّت باشد. در واقع او اصرار می­ورزد که انتخاب آزاد ممکن است به نحو غیر طبیعی، معلول انگیزه­ای عقلانی باشد. ویژگی دیدگاه او این است که قوانین کلی که حقیقتاً حاکم بر ارادة آزادند باید به عنوان وضع شده از سوی خود فهمیده شوند و آزادی حقیقی دربارة انتخاب انسان در نهایت در گرو این قانون­گذاری است.( اونی، 1381: 139)

کانت در ادامه می­گوید: «اما این قضیه که اراده در هر عملش برای خود حکم قانونی را دارد تنها بازگویندة این اصل است که بر طبق هیچ قاعده­ای رفتار نکن جز آن قاعده­ای که بتواند در عین حال خودش را برای موضوعش در مقام یک قانون عام قرار دهد و این همان امر مطلق و اصل اخلاق است. بنابراین ارادة آزاد و اراده­ای که پیرو قانون اخلاقی است هر دو یکی هستند.» (کانت، 135:1369)

و در نقد عقل عملی می­گوید:

«از آن جا که مادة قانون عملی، یعنی موضوع دستور، هرگز جز به نحو تجربی قابل عرضه نیست، و حال آنکه ارادة مختار (آزاد)، از شرایط تجربی (یعنی از شرایط متعلق به عالم محسوس) مستقل بوده و در عین حال تعّین­پذیر است، پس باید مبدأ ایجاب آن در قانون قرار گرفته و در عین حال از مادة  قانون مستقل باشد. ولی، در قانون علاوه بر مادة آن، چیزی جز صورت تقنینی وجود ندارد. بنابراین، تنها همین صورت تقنینی موجود در دستور است که می­تواند مبدأ ایجاب ارادة مختار (آزاد) باشد.» (کانت،51:1385)

و در چند صفحة بعد می­گوید:

«در حقیقت اصل یگانة اخلاق، همانا استقلال از هر گونه مادة قانون (یعنى استقلال از موضوع مورد تمایل) و در عین حال، همانا موجَب شدن انتخاب از طریق صرف صورت تقنینى کلى است که دستور انتخاب باید قابلیت آن را داشته باشد. اما، ایناستقلال همان اختیار (آزادی) به معناى سلبىکلمه، و این قانون­گذارى ذاتى عقل محض و بنابراین عقل عملى، اختیار (آزادی) به معناىایجابى کلمه است. بنابراین قانون اخلاق گویاى چیزی جز خودآیینىعقل عملى محض، یعنى اختیار، نیست.» (کانت،58:1385)

لذا آزادی اراده که به معنای مثبت عبارت است از نوع خاصی از علیت که مانند هر نوع دیگری تحت حکومت قانون است و به معنای منفی عبارت است از تحت حکومت قانون علل خارجی یا دیگرآیینی نبودن، عبارت است از عمل کردن بر طبق صرف صورت قانون، یعنی عمل کردن بر طبق دستورهایی که قابلیت کلیت یافتن دارند. بدین ترتیب اراده­ای که به معنای مثبت آزاد است، چیزی نیست جز اراده­ای که توسط قانون اخلاق بر خود حاکم است.

از آن جایی که محتوای دستورهای چنین اراده­ای باید توسط عامل­هایی القا شود که نسبت به صورت محض اراده  خارجی هستند، پس عواملی که نسبت به اراده خارجی هستند می­توانند بر اراده تأثیرگذارند. اما با وجود این، اراده­ای که به معنای مثبت آزاد است، فقط بر اساس دستورهایی عمل می­کند که بتواند آنها را کلیت بخشد، و این است معنی اینکه اراده هر چند تحت تأثیر عوامل بیرونی است اما توسط آنها متعین نمی­شود، بلکه فقط توسط خودش متعین می­شود.(Guyer, 2007:151)

 

تمایز میان دلیل و علت

گفته شد که آزادی عملی به معنای مثبت عبارت است از عمل کردن بر اساس عقل یا دلایل. در اینجا این پرسش مطرح می­شود که آیا دلیل را می­توان علّت دانست؟ علّت از نظر فیلسوفانی مانند هیوم و کانت، همواره دارای ارتباطی ضروری با معلول خود است، به طوری که اگر علت موجود باشد، چیزی جز معلول معین آن ممکن نیست پدید آید. بنابراین، علت وقوع چیزی شدن عبارت است از غیر ممکن ساختن وقوع چیزی دیگر.

دلایل هرگز نمی­توانند به این معنی علّت باشند، آنها گاهی آنچه را انجام می­دهیم تبیین می­کنند، حتی ممکن است این را یقینی سازند که آن فعل را انجام می­دهیم و چیزی جز آن را انجام نخواهیم داد، اما حتی در آن موارد، دلایل، امکان این را که به گونه­ای دیگر عمل کنیم از بین نمی­برند. لذا هرموجودی که از روی دلایل عمل می­کند یک موجود آزاد است. به بیان کانت دلایل فقط بر اراده­ای تأثیر می­گذارند که دارای آزادی عملی به معنای سلبی است. این همراه با مفهوم مکانیستی علّیت نشان می­دهد که چرا کانت تصور می­کرد که افعالی که مبتنی بر دلیل هستند، ممکن نیست دارای علّتی طبیعی باشند، بلکه خود ما باید به نحو خودانگیخته علّت آنها باشیم. بنابراین هر موجودی که افعالش همواره به نحو علّی (علیت طبیعی) ضروری است، موجودی است که کاملاً فاقد توانایی عمل کردن از روی دلایل است، یا هر موجودی که توانایی عمل کردن از روی دلایل را دارد (موجودی که دارای آزادی عملی به معنای ایجابی است)، همچنین دارای آزادی عملی به نحو سلبی است و رفتار او ممکن نیست، حداقل در مواردی که از روی دلایل عمل می­کند، به نحو علّی (علیت طبیعی) ضرورت یافته باشد. لازم به ذکر است که کانت با تمایز قایل شدن میان علت و دلیل نمی­خواهد بگوید که افعال انسان از قانون علیت تبعیت نمی­کند، بلکه می­خواهد میان علیت طبیعی و علیتی که منشاء آن عقل عملی و قانون اخلاقی است تمایز قایل شود و بگوید که افعال آدمی از علیت عقل عملی و قانون اخلاقی تبعیت می­کند نه علیت طبیعی و از آن جا آزادی و اختیار انسان را ثابت کند.

 

آزادی معیار واقعی بودن اخلاق

از نظر کانت اینکه اخلاق توهم است یا نه به این پرسش بازمی­گردد که آیا ما از حیث عملی و به معنای مثبت آزاد هستیم یا نه؟ زیرا آزادی عملی به معنای مثبت عبارت است از عمل کردن از روی دلایل بر اساس اصلی که در ذات ارادة خود انسان قرار دارد، و اخلاق از نظر کانت چیزی جز این نیست. زیرا وی معتقد است که اصل عالی اخلاق باید اصلی باشد که ما به این دلیل تابع آن هستیم که خودمان واضع آن هستیم. اما ما فقط در صورتی که دارای آزادی عملی به معنای مثبت باشیم، می­توانیم هم واضع و هم تابع قانون اخلاقی باشیم. بنابراین اگر ما دارای آزادی عملی به معنای مثبت باشیم، در آن صورت اخلاق یک امر واقعی خواهد بود. (Wood, 2008:128-130)

 

آزاد بودن موجود عقلانی   

کانت در بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق برای اثبات واقعی بودن اخلاق نخست می­خواهد اثبات کند که موجود عقلانی، آزاد است و لذا در معرض قانون اخلاق است و آنگاه استدلال کند که ما موجودات عقلانی هستیم و بنابراین آزاد و در معرض قانون اخلاق هستیم.

وی معتقد است که ما نمی­توانیم از حیث نظری اثبات کنیم که آزاد هستیم، یا حتی درک کنیم که چگونه آزادی ممکن است، یعنی چگونه آزادی با قوانین طبیعی که افعال ما را به عنوان حوادثی در عالم پدیدار تعیین می­کند، سازگار است. اما معتقد است که می­توان برای آزادی، استدلال عملی آورد و ثابت کرد که ما حتی برای اینکه موجودات عقلانی را سازندة احکام نظری تلقی کنیم، لازم است از پیش فرض کنیم که آنها آزادند.

استدلال کانت چنین است: «هر موجودی که نمی­تواند جز تحت تصور آزادی عمل کند، دقیقاً به همین دلیل از جنبة عملی آزاد است، یعنی همة قوانینی که با آزادی پیوندی ناگسستنی دارند درست به همان اندازه برای او معتبرند که گویی اراده­اش بتواند به اعتبار فلسفة نظری در نفس خود آزاد قلمداد گردد».(کانت، 107:1369)

از نظر کانت تصدیق ما در مورد یک قضیه ممکن است مبتنی بر دلایل عملی باشد، یعنی ممکن است ما یک قضیه را ثابت کنیم نه به این دلیل که دلایل نظری، درستی آن را ثابت می­کنند، بلکه به این دلیل که آن قضیه برای اینکه یک سلسلة عقلانی عمل معنا پیدا کند لازم است، که در آن صورت  می­گوییم تصدیق ما برای مقاصد عملی است یا از حیث عملی است. بنابراین تصدیق به اینکه «ما از حیث عملی آزاد هستیم» یعنی اینکه آزادی باید فرض شود تا سلسلة عقلانی اعمال ما معنا پیدا کند.(Wood, 2008:130)

تصور کانت این است که عقلانی بودن مستلزم این است که شخص بتواند افعال خویش را چنین درک کند که توسط عقل تعیین شده­ا ند. این امر در مورد احکام نظری به این معنی است که شخص بتواند احکام خود را چنین درک کند که توسط عقل او، یعنی توسط به کار بردن قواعد یا معیارهای عقل خود که بر طبق اصول عقلانی جمع­آوری شده­اند، تعیین شده است نه توسط عامل خارجی، به عبارت دیگر عامل عقلانی نظری خود را به عنوان یک فاعل آزاد و خودآیین درک می­کند که حکم خود را بر اساس قواعدی که از عقل خودش سرچشمه می­گیرد، اعمال می­کند.

عامل عقلانی عملی نیز خود را چنین تصور نمی­کند که صرفاً توسط محرکی که خارج از ارادة اوست به عمل تحریک می­شود، بلکه خود را چنین تصور می­کند که بر اساس اصول عقل خودش، محرک­هایی را که بر ارادة او تأثیر می­گذارند، ارزش­یابی می­کند و سپس بر اساس آن ارزش­یابی عمل می­کند. به عبارت دیگر عامل عقلانی عملی، خود را چنین تصور می­کند که آزادانه و به نحو خودآیین عمل می­کند. در غیر این صورت او نمی­تواند عقل خود را منشاء افعال خود بداند.

تصور عقل خود به عنوان منشاء افعال خود، از یک سو تصور خود به عنوان آزاد از تأثیرات خارجی است که همان آزادی به معنای منفی است و از سوی دیگر تصور خود به عنوان متعیّن شده توسط قانون ارادة خویش است که همان آزادی به معنای مثبت است. بنابراین اگر آزادی به طور کامل یعنی هم به معنی مثبت و هم به معنی منفی درک شود، ضرورتاً با ایدة موجود عقلانی عملی مربوط است. (Guyer, 2007:155)

کانت در ادامه می­گوید: «ما باید ضرورتاً به هر موجود عقلانی که دارای اراده است، اندیشة آزادی را که فقط تحت آن عمل می­کند نیز نسبت دهیم. زیرا ما در آن موجود، عقلی را تصور می­کنیم که عملی است، یعنی نسبت به متعلقات خود دارای علیت است. اما امکان ندارد که بتوان عقلی را تصور کرد که در مورد داوری­هایش آگاهانه از خارج هدایت شود، چه در آن صورت، تعیین نیروی داوریِ خود را نه به عقل بلکه به یک انگیزه نسبت خواهد داد. هر موجود عقلانی باید خود را به عنوان پدید آورندة اصول خود مستقل از نفوذهای خارجی تلقی کند، در نتیجه باید به عنوان عقل عملی یا به عنوان ارادة یک موجود عقلانی، آزاد تلقی شود، یعنی ارادة یک موجود عقلانی فقط در صورتی ارادة خود اوست که تحت اندیشة آزادی باشد. و بنابراین از یک دیدگاه عملی باید چنین اراده­ای به همة موجودات عقلانی نسبت داده شود.» (کانت،1369: 108)

یک جنبة مهم این استدلال این است که نه تنها می­خواهد ثابت کند که من باید خود را عمل کننده تحت اندیشة آزادی و در نتیجه آزاد از حیث عملی تلقی کنم، بلکه می­خواهد آن نتیجه را در خصوص موجودات عقلانی دیگر نیز توجیه کند.

 

انسان موجودی عقلانی است، لذا آزاد و تحت حکومت قانون اخلاق است

تا اینجا کانت ثابت کرده است که هر موجود عقلانی، به عنوان عقل عملی یا ارادة یک موجود عقلانی، آزاد است. اکنون می­خواهد اثبات کند که ما فاعل­هایی عقلانی هستیم، و در نتیجه هم آزاد و هم در معرض قانون اخلاق هستیم. برای این منظور وی به نظریة ایده­آلیسم استعلایی خود توسل می­جوید. او نخست استدلال می­کند که حتی فهم عمومی میان اشیاء آن گونه که به نظر می­رسند و اشیاء آن گونه که فی نفسه هستند، تمایز قایل می­شود. استدلال کانت در این مورد به طور کلی این است که از این واقعیت که تمثل اشیاء یک فرآیند علّی-معلولی است، نتیجه می­شود که میان ویژگی­هایی که در معلول (فنومن) متمثل می­شود و ویژگی­های علّت (نومن) تمایز وجود دارد، زیرا علت و معلول دارای ویژگی­های متفاوتی هستند.

کانت در گام بعدی استدلال خود می­گوید هر شخصی همچنین تشخیص خواهد داد که تمایز میان پدیدار و شئ فی نفسه در مورد خود او نیز صادق است؛ یعنی میان نحوه­ای که ما به آن نحو بر خودمان ظاهر می­شویم و نحوه­ای که به آن نحو فی نفسه وجود داریم، تمایز وجود دارد.

گام آخر استدلال کانت این است که ثابت کند که ما به عنوان موجودات فی نفسه واقعاً عامل­هایی عقلانی هستیم، با تمام آنچه این امر مستلزم آن است. استدلال او در این مورد چنین است: «انسان واقعاً در خود قوه­ای را می­یابد که از طریق آن از همة اشیاء دیگر متمایز می­شود، حتی از خودش از آن جهت که تحت تأثیر اشیاء است، و آن قوة عقل است که در مقام خودانگیختگی محض، حتی تا مرتبة فوق فهم ارتقاء پیدا می­کند ... . زیرا فهم بدون بهره­گیری از احساس قادر به اندیشیدن نیست در حالی که در مورد آنچه موسوم به مفاهیم آرمانی است آنچنان خودانگیختگی محضی از خود نشان می­دهد که می­تواند به فراسوی داده­های احساس برود و مهم­ترین کار خود یعنی متمایز نمودن عالم فهم و عالم محسوس را به نمایش درآورد و از این راه حدود خود فهم را مشخص کند. بر این اساس موجود عقلانی دارای دو دیدگاه است که از آن دو دیدگاه می­تواند خود را مورد نظر قرار دهد. در نتیجه تمام افعال او، نخست از آن جهت که به جهان حواس تعلق دارد، تحت قوانین طبیعت است (دیگرآیینی)، دوم از آن جهت که به جهان معقول تعلق دارد، تحت قوانینی است که چون مستقل از طبیعت­اند تجربی نبوده، بلکه بنیاد آنها فقط بر عقل است.» (کانت، 1369 : 115-116)

قوانینی که مستقل از طبیعت بوده و بنیاد آنها فقط بر عقل است، چیزی جز قانون اخلاق نیستند، لذا به واسطة این استدلال موجود بشری، آن گونه که فی نفسه است، در مقابل آن گونه­ای که صرفاً برای خودش پدیدار می­شود، یک عامل عقلانی است و ضرورتاً تحت حکومت قانون اخلاق است.

 

ایرادهای وارد بر استدلال کانت

اما این استدلال اشتباه است، زیرا عقل را به دو طریق مختلف در نظر می­گیرد. آن قوة عقلی که ما را از سایر اشیاء در طبیعت متمایز می­سازد، چیزی است که به نحو تجربی قابل بررسی است، در حالی که آن قوة عقلی که خود واقعی ما را از طبیعت صرفاً ظاهری ما متمایز می­سازد، نمی­تواند چیزی باشد که به نحو تجربی کشف یا مشاهده شود. و از آنجا که آنچه ما بتوانیم به نحو تجربی دربارة خودمان کشف کنیم، نمی­تواند دربارة خود واقعی و غیر تجربی ما چیزی را توجیه کند، این واقعیت که ما به یک معنای تجربی عقلانی هستیم، نمی­تواند این ادعا را توجیه کند که ما واقعاً موجودات عقلانی فی نفسه هستیم. به عبارت دیگر این استدلال کانت نامعقول است که می­خواهد از عقلانیت پدیداری، که ما را از سایر اشیاء در طبیعت متمایز می­سازد، عقلانیت محض خودهای واقعی ما را نتیجه بگیرد. زیرا کانت با تأکید بر تمایز میان شئ پدیداری و شئ فی نفسه، نباید بتواند از جنبه­ای از پدیدارها بر جنبه­ای مشابه از اشیاء فی نفسه استدلال کند.

مشکل دیگر این است که حتی اگر آن استدلال درست باشد حداکثر این را اثبات می­کند که اگر ما در سطح شئ فی نفسه عامل­هایی کاملاً عقلانی باشیم، در آن صورت تمام افعال ما در سطح پدیداری معلول ویژگی­های کاملاً عقلانی ما در سطح شئ فی نفسه خواهد بود و این ضرورتاً با اقتضائات اخلاق در تناقض کامل است. زیرا اگر طبیعت فی نفسه ما کاملاً عقلانی باشد، هیچ راهی برای تبیین افعال غیر اخلاقی که بر خلاف عقل هستند، وجود ندارد. زیرا در آن صورت نمی­توان این افعال را به خودهای واقعی ما نسبت داد و ما فقط مسئول افعال اخلاقی خود خواهیم بود نه افعال غیر اخلاقی، چراکه منشاء آنها امری غیر از خود معتبر ماست و فقط به ظاهر افعال ما هستند و این یقیناً در مقابل هر گونه اخلاق و فهم مشترک قراردارد.

هنری سیجویک1 (Henry Sidgwick) در مقالة مشهوری به سال 1888 این مشکل را چنین مطرح ساخت که اگر گفته شود که آزادی علّیتی است مطابق با قوانین تغییرناپذیر (که همان قوانین اخلاق است)، در آن صورت اراده فقط از آن حیث که بر طبق این قوانین عمل می­کند آزاد است، اما انسان غالباً بر عکس این قوانین عمل می­کند، در آن صورت بر طبق این نظریه انتخاب انسان در افعال غیر اخلاقی (که مطابق با آن قوانین نیستند) نه آزادانه بلکه به نحو مکانیکی تعیّن می­یابد. (Guyer, 2007:159-162)

استدلال کانت در بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق مخصوصاً به واسطة ابهام در مفهوم قانون، ابطال شده است، چنانکه پیتن  (Paton)نیز در این مورد می­گوید پریدن از مفهوم قانون علّی، که قانونی است که علت و معلول را به یکدیگر پیوند می­دهد، به قانون آزادی که بر حسب تعریف، قانونی برای نفس تصمیم است، نه قانونی که تصمیم را (به عنوان علت) با معلول آن در جهان پدیدار پیوند دهد، نامعقول است.(Allison, 1992: 287)

تغییر بیان کانت در نقد عقل عملی 

کانت متوجه این مشکل بوده است و لذا در نقد عقل عملی، هر چند باز هم آزادی اراده را برای معتبر بودن قانون اخلاق، ضروری می­داند، آن را برای اثبات قانون اخلاق به کار نمی­برد، بلکه می­گوید قانون اخلاق یک «امر واقع عقل» (fact of reason) است که ورای خودش نیازمند هیچ گونه تأییدی نیست. (کانت،1385: 55 )

«مراد کانت از «امر واقع» عین یا موردی است که واقعیت آن قابل اثبات است، یا مفهومی که صحیح یا معتبر است، به این معنا که مدلول آن به واقع وجود دارد. واقعیت امور واقع تجربی را با رجوع به تجربه ثابت می­کنیم؛ ولی به واقعیت این امر واقع اخلاقی به نحو پیشین ] مستقل از تجربه[ و صرفاً با ظهور و نمود آن در عقل، یعنی در آگاهی خویش، پی­می­بریم...به نوشتة کانت، «امر واقعِ» عملی قانون اخلاق همچنین اساس کافی برای استنتاج آزادی است. او همچنین مانند گذشته معتقد است که اساس امکان پذیری قانون اخلاق، آزادی است، ولی اکنون به علاوه عقیده دارد که تنها شرط حصول شناخت آزادی، قانون اخلاق است. قانون به ما فرمان می­دهد که بر امیال و تمایلات­مان مسلط شویم، و چون عقل ما است که آن قانون را به ما می­دهد، می­توانیم نتیجه بگیریم که قادریم به فرمان آن عمل کنیم. اگرچه نمی­توانیم بفهمیم که چگونه ممکن است آزاد باشیم، ولی واقعیت آزادی ما همان قدر متیقن است که واقعیت خود قانون اخلاق.» (سالیوان، 1380 :233-234)

بدین ترتیب کانت در نقد عقل عملی کوشش نمی­کند تا از این مقدمه که ما واقعاً آزادیم و اینکه قانون اخلاق قانون علّی ارادة آزاد است، نتیجه بگیرد که ما در معرض قانون اخلاق هستیم، بلکه او استدلال می­کند که ما به نحو بی­واسطه از الزام خود تحت قانون اخلاق به عنوان امر واقع عقل، آگاه هستیم، و سپس از این مقدمات که ما به این الزام معترف هستیم و اینکه باید قادر به انجام آن الزام محض باشیم، نتیجه می­گیرد که ما باید آزاد باشیم تا افعال خود را با قانون اخلاق مطابق سازیم، اما از حیث مابعدالطبیعی ضرورتی وجود ندارد که چنین کنیم. زیرا حتی اگر «باید» دلالت بر «توانستن» داشته باشد، دلالت بر «انجام دادن» ندارد. بدین ترتیب وی قانون اخلاق را نه به عنوان قانون علّی ارادة آزاد ما، بلکه به عنوان ایده­آلی که باید مشتاق و آرزومند آن باشیم، مورد بحث قرار می­دهد و به  ایده­آلیسم استعلایی فقط برای اثبات اینکه برای ما ممکن است که به مقتضیات اخلاق عمل کنیم توسل می­جوید نه برای اثبات اینکه برای ما غیر ممکن است که چنین نکنیم. (Guyer, 2007:162-163)

اکنون فهم کانت از عقل فی نفسه به عنوان مبنای افعال پدیداری ما تغییر شکل ظریفی متحمل شده است. کانت از تلقی قانون اخلاق به عنوان قانون علّی ارادة آزاد دست می­کشد و در عوض، عقل محض را به عنوان مبنای امکان افعال اخلاقی تلقی می­کند، مبنایی که ما می­توانیم آن را انتخاب کنیم اما الزامی مابعدالطبیعی برای آن وجود ندارد.

    اینکه کانت اکنون ایده­آلیسم استعلایی را برای تبیین امکان عمل کردن بر طبق قانون اخلاق به کار می­برد نه برای تبیین ضرورت آن، از اینجا روشن می­­شود که می­گوید: «اگر من فقط عضوی از جهان محسوس می­بودم، افعال من باید کاملاً با قانون طبیعی آرزوها و میل­ها و در نتیجه با دگرآیینی مطابق می­بود، و اگر من فقط عضو جهان فهم می­بودم، تمام افعال من مطابق با اصل خودآیینی ارادة محض می­بود، اما از آنجایی که جهان فهم واجد مبنای جهان حس و در نتیجه واجد مبنای قوانین آن است، من باید قوانین جهان عقل را به عنوان امر مطلق و افعالی را که مطابق با آن قوانین است به عنوان وظیفه تلقی کنم.» (کانت، 1369: 119)

در اینجا کانت عضویت من در جهان معقول را به معنای آزادی ارادة من (در سطح اشیاء فی نفسه) از جبر علّی آرزوها و تمایلات (در سطح پدیداری) نمی­داند تا نتیجه شود که من ضرورتاً بر طبق قانون اخلاق عمل خواهم کرد، بلکه وی عضویت من را در جهان معقول به عنوان مبنای الزام اخلاقی من به عمل کردن بر طبق قانون اخلاق می­داند. همچنین توصیف قانون اخلاق به عنوان امر مطلق به این معنی است که قانون اخلاق چیزی است که من باید سعی کنم با آن مطابق باشم و اینکه موفقیت من در این سعی تضمین نشده است.

در بند بعدی نیز کانت می گوید: «اوامر مطلق امکان­پذیرند زیرا مفهوم آزادی مرا به عضویت عالم معقول درمی­آورد. از این گذشته حتی اگر من فقط عضوی از عالم معقول می­بودم باز هم تمام کردار من همواره با استقلال یا خودآیینی اراده همساز می­شد ولی از آنجا که در همین هنگام من خود را چون عضوی از عالم محسوس در نظر می­آورم کردار من نیز می­باید با آن استقلال یا خودآیینی همساز باشد این بایستن تأکیدی (امر مطلق) بیانگر قضیه­ای ترکیبی (تألیفی) به روش پیشین است، تا آنجا که به ارادة من که از آرزوهای حسی تأثیر پذیرفته مفهوم مشابهی از اراده ولی ناب و به نوبة خود عملی و متعلق به عالم فهم افزوده شود یعنی مفهوم آنچنان اراده­ای که متضمن شرط غایی ارادة اولی در تطابق با عقل باشد.» (کانت، 1369:  119-120)

در این فقره کانت دو نکتة مهم مطرح می­سازد. اول اینکه او بارها تکرار می­کند که اگر من فقط عضو جهان محسوس یا جهان معقول می­بودم، در آن صورت اعمال من به ترتیب توسط تمایلات صرف یا قانون اخلاق تعیین می­شد، اما چون من عضو هر دو جهان هستم، قانون اخلاق هنجاری است که من هم باید و  هم می­توانم رفتار خود را با آن مطابق سازم، اما چنین نیست که عضویت من در جهان معقول تضمین کند که رفتار من در جهان پدیداری مطابق با قانون اخلاق باشد.

     ثانیاً کانت بارها مفهوم تألیفی ماتقدم را به کار می­برد تا این ویژگی دوگانة طبیعت بشری را بیان کند که هر چند به نحو تحلیلی درست است که موجود عقلانی محض رفتار خود را با قانون اخلاق مطابق خواهد ساخت، اما در مورد موجودات بشری با شخصیت دوگانه، فقط به نحو تألیفی درست است که باید و می­تواند رفتار خود را با قانون اخلاق مطابق سازد. اما این قضیة تألیفی نیز به نحو ما تقدم شناخته می­شود، زیرا ما نه بر اساس تجربه، بلکه بر اساس شناخت محض فلسفی طبیعت دوگانة خودمان، می­دانیم که باید و می­توانیم قانون اخلاق را رعایت کنیم.(Guyer, 2007:164-165)

کانت می­گوید: «بدین ترتیب باید اخلاقی، ارادة ضروری خود انسان به عنوان عضوی از عالم معقول است و او فقط تا آنجا که خود را در عین حال به عنوان عضوی از جهان محسوس تلقی می­کند، آن را به عنوان باید تصور می­کند.» (کانت، 122:1369)

کانت با بیان اینکه طبیعت دوگانة ما امکان عمل کردن بر طبق قانون اخلاق را ثابت می­کند اما نه ضرورت انجام آن را، برای حل «جدل عقل» به ایده­آلیسم استعلایی خود بازمی­گردد. جدل عقل از این جا ناشی می­شود که «آزادی فقط یک تصور عقل است، که واقعیت آن مشکوک است، و از طریق هیچ تجربه­ای قابل اثبات نیست، در حالی که طبیعت و در نتیجه موجبیت علّی، یک مفهوم فاهمه است که واقعیت آن از طریق نمونه­های تجربی اثبات می­شود و ضرورتاً باید چنین اثبات شود. خطر این جدل این است که اگر واقعیت موجبیت، یقینی است، اما واقعیت آزادی، مشکوک، در آن صورت ما نمی­توانیم از قانون اخلاق تبعیت کنیم.»  (Guyer, 2007:166)

کانت می­گوید برای پرهیز از خطر این جدل ما باید بتوانیم ثابت کنیم که هیچ تناقض حقیقی میان آزادی و ضرورت طبیعی افعال بشری وجود ندارد و برای اثبات این امر باید فقط به تمایز میان پدیدارها و اشیاء فی نفسه توسل جوییم. «زیرا اینکه شیئی به عنوان پدیدار در معرض قوانین خاصی باشد که به عنوان شیء فی نفسه از آن آزاد است متضمن هیچ گونه تناقضی نیست.» (کانت، 1369: 126-127)

اما اینکه تناقضی وجود ندارد در اینکه یک موجود واحد، انتخاب افعال خود را به کمک قانون اخلاقی عقل محض تعیین کند تا به وسیلة تمایلات صرف، البته تضمین نمی­کند که او اولى را انجام دهد نه دومى را. در واقع کانت استدلالی را که به کمک ایده­آلیسم استعلایی می­خواست ثابت کند که قانون اخلاق، قانون علّی ارادة فی نفسه است، که به نوبة خود مبنای تمام افعال پدیداری ماست، کنار می­گذارد.

اکنون کانت می­گوید که «اگر عقل به عهده گیرد تبیین کند که چگونه عقل محض می­تواند عملی باشد، که درست برابر است با تبیین اینکه چگونه آزادی ممکن است، از حدود خود تجاوز کرده است»، و در ادامه می­گوید: «آزادی یک تصور صرف است که توسط تجربه مبرهن نشده است، بلکه فقط به عنوان پیش فرض ضروری عقل در موجودی معتبر است که بر این باور است که از اراده یعنی از قوه­ای غیر از صرف قوة میل آگاه است.» (کانت، 1369 :131)

    اکنون آزادی پیش فرضی است که به کمک ایده­آلیسم استعلایی فقط می­توان از آن دفاع کرد، اما نمی­توان آن را اثبات کرد، زیرا درستی ایده­آلیسم استعلایی به این معنی است که نمی­توان ثابت کرد که موجبیت که حاکم بر جهان تجربی است، تمام رفتار مربوط به موجود بشری است.

آیا نظر کانت تغییر کرده است؟

گفته شد که کانت پس از ارایة استدلال خود در بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق مبنی بر استنتاج قانون اخلاق از آزادی اراده، در نقد عقل عملی به جای آن استدلال، قانون اخلاق را بر این تصدیق مکرر استوار ساخته است که قانون اخلاق یک امر واقع عقل است و نیازی به استدلال ندارد و ممکن نیست از آزادی اراده نتیجه شود. در اینجا مسئله این است که در حالی که کانت در بنیاد به نظر می­رسد سعی کرده است بر اساس ضرورت فرض اندیشة آزادی، قیاسی استعلایی در مورد قانون اخلاق و امر مطلق ارایه کند، در نقد عقل عملی صریحاً امکان چنین قیاسی را انکار می­کند و در عوض ادعا می­کند که قانون اخلاق به عنوان «امر واقع عقل» می­تواند اساسی برای استنتاج آزادی قرار گیرد.

آیا کانت در نقد عقل عملی نظر خود را تغییر داده است؟ بعضی از مفسران کانت معتقدند که ضرورتاً چنین نیست و در توجیه نظر خود می­گویند کانت در نقد عقل عملی توجیه جدیدی از قانون اخلاق به عنوان یک امر واقع عقل  ارایه نمی­کند، بلکه ارجاع به امر واقع عقل را حتی می­توان به عنوان خلاصه­ای از استدلال بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق فهمید، نه ردّ آن. دلیلی که اغلب ارایه می­شود در مورد اینکه کانت نظر خود را تغییر داده است، این است که کانت آن استدلال را چون مبتنی بر برهان نظری آزادی است کنار گذاشته است، برهانی که وی آن را غیرممکن می­دانست. اما کانت در نقد عقل نظری هم بر این عقیده بود که آن برهان غیر ممکن است و در بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق نیز آن را تکرار می­کند، و می­گوید استدلال بر آزادی فقط یک استدلال عملی است و در نقد عقل عملی نیز می­گوید که آزادی اراده مبنای عقل نظری و عقل عملی هر دو است. به علاوه، قلمداد کردن قانون اخلاق به عنوان «امر واقع عقل» یک استدلال عملی به نظر می­رسد، اما این بار فقط بر خود قانون اخلاق مبتنی است، بدون هیچ گونه پاسخی به این ایراد که قانون اخلاق ممکن است یک توهم ذهن بشری باشد. بنابراین به نظر می­رسد که موضوع آزادی اساساً در نقد عقل عملی و در بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق یکی است. تنها تفاوتی که وجود دارد این است که در بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق کانت برای کسی استدلال می­کند که ممکن است هنجارهای عقل نظری را بپذیرد، اما هنجار عقل عملی (قانون اخلاق) را رد می­کند. اما در نقد عقل عملی او هیچ یک را ندارد. بنابراین موضع کانت در نقد عقل عملی همان موضع بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق است با این تفاوت که از حیث استدلال بسیار ضعیف­تر است.(Wood, 2008: 134-135)

بعضی دیگر در توجیه اینکه میان نظر کانت در بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق و در نقد عقل عملی تفاوتی نیست می­گویند نظری که هم در بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق و هم در نقد عقل عملی آمده است عبارت از این است که «آزادی اراده» و «قانون اخلاق» مفاهیمی متقابل­اند و همین نظر است که زیربنای کوشش کانت در بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق برای استنتاج قانون اخلاق از آزادی (یا لااقل از ضرورت فرض آزادی) و در نقد عقل عملی برای استنتاج واقعی بودن آزادی از قانون اخلاق به عنوان «امر واقع عقل» است. کانت در هر دو اثر بر این نظر تأکید می­کند و نیز تأکید می­کند بر اینکه هرچند قانون اخلاق بیانگر یک قضیة تألیفی ما تقدم است، اگر آزادی اراده را از پیش فرض کنیم، آن قضیه تحلیلی خواهد بود .در پاسخ به این پرسش که چگونه پیش فرض بودن آزادی می­تواند یک قضیة تألیفی را به یک قضیة تحلیلی بدل کند معقول­ترین جواب این است که تحلیلی بودن را به این قضیة شرطی نسبت دهیم که «اگر آزادی، آنگاه قانون اخلاق» و دو مفهوم «آزادی اراده» و «قانون اخلاق» را مفاهیمی بدانیم که متقابلاً بر هم دلالت دارند. زیرا آن دو مفهوم آنچنان به یکدیگر پیوند خورده­اند که آزادی عملی را می­توان، استقلال اراده از هر چیزی به جز قانون اخلاق تعریف کرد. (Allison, 1992: 285-287)

دیوید راس نیز در این مورد می­گوید که کانت در نقد عقل عملی سعی دارد ثابت کند «اختیار و قانون غیرمشروط عمل، نسبت به هم دلالت تلویحی دارند» و می­گوید که «اختیار واسطه در ثبوت قانون اخلاقی است، درحالی­که قانون اخلاقی واسطه در اثبات اختیار است»، و موضوع را در این جمله تکرار می­کند که «این اخلاق است که در ابتدا مفهوم اختیار را برای ما آشکار می­سازد» و می­افزاید انسانی که تشخیص  می­دهد «می­تواند کاری را انجام دهد چون می­داند که باید انجام دهد، (درنتیجه) پی­می­برد که آزاد است. واقعیتی که جز به واسطة قانون اخلاق هرگز آن را نمی­شناخت». (راس ،1386، :132)

در خاتمه برای تأیید مطالب فوق و توضیح بیشتر، فقرة زیر را از نقد عقل عملی  کانت نقل می­کنیم: 

«بنابراین اختیار (آزادی) و قانون عملى نامشروط لازم و ملزوم هم اند{= هر یک دلالت بر دیگرى دارد }. ولی در اینجا به طرح این سؤال نمى­پردازم که آیا این دو از هم متمایزند یا نه؛ ویا اینکه آیا چنین نیست که قانون نامشروط، ترجیحاً، همان صرف خودآگاهى عقل عملى محض است و این خودآگاهى عین مفهوم ایجابى اختیار (آزادی) است. فقط این پرسش را مطرح مى­کنم که شناخت ما به امور عملى نامشروط از کجا آغاز مى­شود، آیا از اختیار (آزادی) آغاز مى­شود یا از قانون عملى؟ نمی­تواند از اختیار (آزادی) آغاز شود، زیرا نمی­توانیم بى­واسطه از آن آگاه شویم، چه تصور اولیة ما از آن سلبی است، و از تجربه هم نمى­توانیم آن (آزادی) را استنتاج کنیم، چه تجربه فقط شناخت قانون پدیدارها و در نتیجه فقط شناخت ساز و کار طبیعت را که ضد مستقیم اختیار (آزادی) است براى ما فراهم مى­سازد. بنابراین قانون اخلاق که (همین که دستورهاى اراده را براى خویش تنظیم کردیم)، مستقیماً بدان واقف مى­شویم، نخستین چیزى است که خویش را بر ما عرضه می­دارد و مستقیماً به مفهوم اختیار (آزادی) منجر می­شود، به این اعتبار که عقل آن را به عنوان مبداء ایجاب کننده­اى عرضه می­کند که نباید تحت­الشعاع هیچ گونه شرایط محسوس قرار بگیرد و در حقیقت باید از این قبیل شرایط مستقل باشد. ولى آگاهى به آن قانون اخلاق چگونه ممکن است؟ درست همان طور که به اصول نظرى محض آگاهیم، می­توانیم به قوانین عملى محض نیز آگاه شویم، بدین صورت که به ضرورتى که عقل ما در مقام توصیة این قوانین به همراه دارد و نیز به حذف و طرد همة  شرایط تجربى که عقل ما را به آن سوق مى­دهد، توجه پیدا کنیم. مفهوم ارادة محض از قوانین عملى محض ناشى مى­شود کما اینکه آگاهى به فاهمة محض از اصول نظرى محض به دست مى­آید.» (کانت،1385: 51-52)

 

پی‌نوشت‌ها

1- هنری سیجویک (1838-1900) فیلسوف قرن نوزدهم، از فلاسفة مکتب سودانگاری است و علایق اصلی او در زمینة اخلاق و سیاست است. وی تحت تأثیر جرمی بنتام، دیوید هیوم و جان استوارت میل بوده است و بر افرادی چون جان راولز، آلفرد مارشال و پیتر سینگر تأثیر گذاشته است .

 

1_اونی، بروس. (1381). نظریة اخلاقی کانت، علی رضا آل بویه، قم، بوستان کتاب قم، چاپ اول.

2_راس، سر دبلیو دیوید. (1386). نظریة اخلاقی کانت، شرحی بر تأسیس مابعدالطبیعة اخلاق کانت‌، محمد حسین کمالى­نژاد، تهران، انتشارات حکمت، چاپ اول.

3_سالیوان، راجر.(1380). اخلاق در فلسفة  کانت، عزت­الله فولادوند، تهران، انتشارات طرح نو، چاپ اول.

4_کانت، ایمانوئل.(1369). بنیاد مابعدالطبیعة اخلاق، حمید عنایت، علی قیصری، تهران، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، چاپ اول.

5_ _________ .(1385). نقد عقل عملی، انشاءالله رحمتی، تهران، نورالثقلین، چاپ دوم.

6_ -------- . (1362). سنجش خرد ناب، میرشمس‌الدین ادیب سلطانی، تهران: امیرکبیر، چاپ اول

7-Wood, Allen W. (2008), Kantian Ethics, New York, CambridgeUniversity Press.

8-Guyer, Paul (2007), Kant's Groundwork for the Metaphysics of Morals, Great Britain, continuum international publishing group.

9-Caygill, Howard (1995), A Kant's Dictionary, Oxford, Blackwell.

10-Allison, Henry E. (1992),"Morality and Freedom: Kant's Reciprocity Thesis", Immanuel Kant, Critical Assessments, Volume 3, Kant's Moral and Political Philosophy, Routledge, London and NewYork.