مسأله ارسطو در فصل نهم العباره

نویسنده

ار گروه فلسفه، دانشگاه علامه طباطبایی

چکیده

در العباره، ارسطو در مورد متناقضین (جفت جمله‌های متناقض) می‌گوید ضرورتاً یکی از آنها صادق و دیگری کاذب است اما پس از آن در فصل نهم می‌گوید این مطلب در مورد جملات شخصیه محتمل مربوط به آینده درست نیست، چرا که در غیر این صورت باید ملتزم به دترمینیسم شویم. اما دترمینیسم پذیرفتنی نیست پس قاعده مورد بحث، در مورد جملات شخصیه آینده برقرار نیست. تفاسیر متعددی از این سخنان ارسطو وجود دارد. مفسرین سنتیِ این قطعه معتقدند که ارسطو در اینجا عمومیت اصل طرد شق ثالث و/یا اصل دوارزشی بودن جملات اِخباری را نفی می‌کند. تفسیر شایع دیگری وجود دارد که می‌گوید قصد ارسطو در اینجا تذکر این نکته است که از ضرورت اصل طرد شق ثالث نمی‌توان به این نتیجه رسید که یکی از مؤلفه‌های ترکیب فصلی بیانگرِ این اصل، ضروری است. تفسیر اول در مقابله با دترمینیسم موفق‌تر است ولی با دیگر آراء ارسطو همخوانی ندارد. تفسیر دوم گرچه به‌تنهایی در مقابل دترمینیسم توفیقی چندانی ندارد ولی با سایر نظرات ارسطو همخوان است. به نظر می‌رسد هدف اصلی ارسطو در این فصل، استدلال برعلیه دترمینیسم نیست بلکه او نگران آن است که ممکن است از نظراتش در مورد متناقضین در استدلال‌هایی به نفع دترمینیسم استفاده شود بنابراین تلاش می‌کند تا جلوی این استفاده نابجا را بگیرد. تفسیر غیرسنتی در ارائه این دغدغه موفق‌تر است.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Aristotle's Issue in the Ninth Chapter of Al-Ebara

نویسنده [English]

  • Fereshte Nabati
Assistant Professor of Philosophy, Allameh Tabatabaei University
چکیده [English]

In Al-Ebara, Aristotle tells about two contradictories that one of them is essentially right and the other one is false, but in chapter nine, he remarks that this subject is not right about probable personal statements related to future, because otherwise one must be the follower of determinism. However, determinism is not acceptable, therefore the discussed rule about future personal statements is not established. There are lots of interpretations for these statements. The traditional commentators believe that Aristotle negates the generality of principle of third subparagraph's rejection or the principle of indicative statements' being two-valued. There is another widespread interpretation which points out that Aristotle's intention here is to note that the necessity of principle of third subparagraph can't eventuate the necessity of one of the components of the disjunction which reflects this principle. The first interpretation is more successful in contrast to determinism, but is not consonant with Aristotle's other ideas. The second interpretation, although is not successful in contrast to determinism, but is consonant with Aristotle's other ideas. It seems that Aristotle's main purpose in this chapter, is not reasoning against determinism, but he is concerned that his viewpoints about two contradictories may be used in arguments in favor of  determinism, therefore he tries not to allow this improper use. Non-traditional interpretation is more successful in presentation of this concern.
 
 
 
 

کلیدواژه‌ها [English]

  • Aristotle
  • de Interpretatione
  • Logical determinism
  • Future sea battle

 

مجموعه آثار منطقی ارسطو که پس از او تحت عنوان ارگانون جمع‌آوری شد شامل هشت بخش بود. بخش دوم این مجموعه که ما آن را با نام عبارت یا  العباره می شناسیم بعد از مقولات قرار دارد. العبارهگرچه به لحاظ زمانی بعد از جدل و سفسطه نوشته­ شده اما در مجموعه آثار ارسطو مقدم بر آنهاست اما، چه به لحاظ زمانی و چه به لحاظ ترتیب آثار جمع‌آوری شده، این بخش قبل از تحلیل اول و تحلیل ثانیقرار دارد؛ به همین دلیل هم برخی از مباحثی که در آن مطرح شده به شکلی کامل­تر و احیاناً پخته‌تر در تحلیل اول دیده می‌شود ((Knealeand Kneale 1978: 23-24.

ارسطو در فصول ابتدایی العباره در مورد اجزاء جمله صحبت می‌کند. پس از آن می‌گوید جمله گفتار معناداری است که هر یک از بخش­های آن به صورت جداگانه معنادار هستند (فصل4- 16b26). او پس از جدا کردن جملات اِخباری از جملات غیراِخباری، با تاکید بر جملات اِخباری، به شرح جملات بسیط (در برابر جملات مرکب) می‌پردازد و سلب و ایجاب در آنها را توضیح می‌دهد. فصل هفتم العباره با تقسیم جملات به مسوره و شخصیه آغاز می‌شود. از اینجا به بعد مطالب العباره به جفت جمله‌های متناقض و ویژگی­ها و احکام مربوط به آنها اختصاص پیدا می‌کند.

ارسطو در فصل نهم العباره در ادامه صحبت از متناقضین (جفت جمله‌های متناقض) مسأله­ای را مطرح می‌کند که منشاء بحثهای گسترده‌ای شده‌است. این بحث­ها تقریبا پس از خود ارسطو آغاز شده و تا امروز ادامه یافته ‌است. او می‎گوید بر آنچه تا اینجا در مورد متناقضین گفته‌است استثناهایی وجود دارد. مهمترین استثناء، جملات شخصیه محتمل ناظر به آینده هستند. مثالی که او برای چنین گزاره‌هایی ارائه می‌دهد چنین است: "فردا جنگی دریایی رخ خواهد داد" (18b25). به خاطر همین مثال، بیشتر کسانی که می­خواهند به مباحث مورد نظر ارسطو در این فصل  اشاره کنند اغلب از نام "جنگ دریایی آینده"[1] استفاده می­کنند.

تفسیر­های مختلف و متنوعی از این بخش وجود دارد، اما آنچه بیش از همه شایع است و اغلب آن را تفسیر سنتی[2] این قطعه می­خوانند آن است که ارسطو در اینجا برای ردّ دترمینیسم، اصل طرد شق ثالث[3] (و/یا اصل دوارزشی بودن جملات اِخباری[4]) را در مورد جملات شخصیه محتمل ناظر به آینده نفی کرده­ است. گرچه این تفسیر در مقایسه با سایر تفاسیر شایع تر است، ولی به نظر تفسیر قابل قبولی نمی­رسد. غیر قابل قبول بودن آن را از دو جهت می­توان نشان داد. اول از این جهت که این تفسیر با دیگر پاره­های نظام ارسطو سازگاری ندارد و دوم از جهت نتایجی که نفی اصل طرد شق ثالث به بار می­آورد و به نظر می­رسد این نتایج در نظام منطقی ارسطو غیر قابل قبول و هضم نشدنی باشد.  بنابراین، اگر بتوان تفسیر دیگری از سخنان ارسطو پیدا کرد که با دیگر بخش­های سخنان ارسطو سازگار باشد و نتایج غیر قابل قبول (از نظر نظام ارسطویی) به بار نیاورد، آن تفسیر ارجح خواهد بود.

ما ابتدا خلاصه­ای از فصل نهم العباره را بیان می­کنیم و سعی می کنیم گام به گام با خود ارسطو همراه شده و سیر مطالب او را نشان دهیم. پس از آن، به شرح تفسیر سنتی از این مطالب ارسطو می­پردازیم. منظور از تفسیر سنتی تفسیری است که می­گوید ارسطو برای مقابله با دترمینیسم قائل به این است که اصل طرد شق ثالث (و/یا اصل دوارزشی) استثناء دارد.

رشر می­گوید متفکرین عهد عتیق و شارحین آن زمان ارسطو، مثل آمونیوس[5] و بوئتییوس[6] هم همین تفسیر از ارسطو را داشته­اند[7]. او می­گوید قدمت چنین تفسیری حتی بیش از این است زیرا رواقیون نیز خودشان را از این جهت مخالف ارسطو می­دانسته­اند که برخلاف ارسطو معتقد بودند همه گزاره­ها ( حتی آنهایی که مربوط به موضوعات محتمل آینده هستند) یا صادق هستند یا کاذب (Rescher .1963: 44) متفکرین قرون وسطی هم همین نظر را به ارسطو نسبت می­دادند. به عنوان مثال، اُکام گرچه خودش برای مقابله با دترمینیسم راه دیگری را برمی­گزیند ولی معتقد است ارسطو در این قطعه، گزاره­های محتمل ناظر به آینده را خارج از دایره شمول اصل طرد شق ثالث دانسته­است    .(Øhrstrøm and Hasle 2011)

برای بیان این تفسیر سنتی از نظرات سه تن از منطق­دانان متأخر استفاده می­کنیم؛ ابتدا نظرات نیل را ذکر می­کنیم و سپس به شرح و بررسی موضع و نظر پرایور[8] و لوکاسیه­ویچ، دو منطق­دان مهم و تأثیرگذار قرن بیستم، می­پردازیم.

پس از آن، تفسیر دیگری را تحت عنوان تفسیر غیرسنتی ارائه می­کنیم. این تفسیر در فرهنگ اسلامی رایج است و عموم منطق­دانان ما همین تفسیر را از ارسطو دارند. اینها معتقدند تلاش ارسطو در این قطعه در جهت نشان دادن این امر است که گزاره­های ناظر به آینده، صدق قطعی و متعین ندارند.

داوری ما در انتها این است که تفسیر غیر سنتی، شرح مناسب­تری از مواضع و دیدگاههای ارسطو است و با سایر اجزاء نظام او سازگارتر است.

2- ساختار فصل نهم العباره

این فصل دارای چهار بخش است:

1-        18a28-33: در بخش اول، ارسطو آموزه‌ای را در مورد متناقضین مطرح می‌کند و به ما می‌گوید این موزه در موآآموزه در مورد جملات شخصیه محتمل ناظر به آینده ( از این به بعد برای سهولت کار، برای اشاره به این جملات از عنوان محتمله‌های آینده استفاده می­کنیم) برقرار نیست. 

2-                18a34-19a6: ارسطو می­گوید اگر بپذیریم که این آموزه در مورد محتمله‌های آینده برقرار است ناچار باید به دترمینیسم تن دهیم.

3-                19a7-19a22: دترمینیسم قابل پذیرش نیست.

4-                19a23-19b4: ارسطو نظر خودش را بیان می‌کند.

اما تفصیل مطلب:

این اصل را در نظر بگیرید:

І: از میان متناقضین (جفت جمله متناقض) یکی ضرورتاً صادق است.

اصل І در مورد جمله‌های مربوط به حال و گذشته صادق است. یکی از دو جمله ” الان در تهران باران می­بارد“  و ”الان در تهران باران نمی‌بارد“ صادق است و هر کدام که صادق باشد ضرورتاً صادق است (نمی‌تواند چنین نباشد). در مورد جملات مربوط به گذشته هم همینطور است؛ از دوجمله ”دیروز در تهران باران بارید“ و ”دیروز در تهران باران نبارید“ یکی صادق و یکی کاذب است و آنکه صادق است ضرورتاً صادق است و آن­که کاذب است ضرورتاً کاذب است.

І در مورد جملات کلی و جملات شخصیه هم برقرار است.

در مورد І دو استثنا وجود دارد. اولین استثنا مربوط است به جملات مهمله (یا به قول خود ارسطو، جملات کلیه‌ای که به صورت کلی در نظر گرفته نشده‌اند)؛ مثلا ”انسان سفید است“ و ”انسان سفید نیست“ که می­توانند هر دو کاذب باشند. اما استثنای دوم که مهم­تر است و کل فصل نهم العباره به آن اختصاص یافته، جملات مربوط به آینده است. ارسطو در اینجا بر جملات شخصیه محتمل[9] (جملاتی که می‌توانند صادق باشند و می‌توانند کاذب باشند) ناظر بر آینده[10] متمرکز شده ‌است.

لازم است ارسطو بگوید چرا І را در مورد محتمله‌های آینده برقرار نمی‌داند. او برای این کار در بخش دوم فصل نهم دو استدلال می‌آورد. این استدلالها نشان می‌دهند که پذیرش І در مورد این جملات، مستلزم دترمینیسم است.

استدلال اول: (18a34-18b8)

اگر І در مورد محتمله‌های آینده برقرار باشد و دو نفر جملاتی متناقض در مورد حادثه‌ای مربوط به آینده بگویند ضرورتاً یکی باید راست گفته باشد. مثلا در مورد ”فردا در تهران باران می‌بارد“ و ”فردا در تهران باران نمی‌بارد“ باید گفت یکی صادق و دیگری کاذب است و هر کدام صادق باشد ضرورتاً صادق است و هر کدام کاذب باشد ضرورتاً کاذب است. پس هیچ چیز اتفاقی و محتملی رخ نمی‌دهد بلکه همه چیز ضروری است.

استدلال دوم: (18b9-18b17)

اگر جمله‌ای الان صادق باشد پس اگر کسی قبلاً این جمله را گفته باشد جمله صادقی گفته‌ است. اگر ”امروز (اول اردیبهشت 1393) در تهران باران می‌بارد“ صادق است پس اینکه دیروز کسی گفته ‌باشد ” اول اردیبهشت 1393 در تهران باران می‌بارد“ صادق بوده ‌است و البته همیشه صادق بوده ‌است که گفته شود در چنین روزی در تهران باران خواهد بارید. اما اگر این جمله همیشه صادق بوده پس نمی‌توانسته چنین نباشد. اگر چیزی نتواند رخ ندهد یعنی غیرممکن است رخ ندهد و اگر غیر ممکن باشد که رخ ندهد پس رخ دادن آن ضروری است پس هر چیزی ضرورتاً رخ می­دهد.

در بخش سوم 18b26-19a23 ارسطو در مقابل دترمینیسم موضع می­گیرد. او می­گوید اگر هیچ چیزی محتمل و اتفاقی نباشد (همه چیز ضروری باشد) هیچ نیازی به تأمل در امور و تلاش برای حصول آنها نخواهد بود، چون امور بالضروره رخ می­دهند و تأمل و تلاش ما تأثیری بر آنها نخواهد داشت. چون هیچ چیزی مانع نمی­شود که ده هزار سال پیش کسی گفته باشد که چنین خواهد شد و فرد دیگری آن را نفی کرده باشد، سخن  هر کدام صادق باشد، ضرورتاً چنان خواهد شد. البته فرقی هم نمی­کند که کسی این جملات متناقض را گفته باشد یا خیر چون به خاطر تایید و تکذیب آنها نیست که چنین و چنان خواهد شد. مسأله ده­هزار سال پیش هم مهم نیست؛ این زمان می­تواند هر وقتی باشد.

19a7 این موضع با اختیار انسان ناسازگار است؛ شهود ما می­گوید امور ریشه در تأمل وتلاش دارند. این موضع به صورت کلی­تری با وجود امکان و احتمال در جهان ناسازگار است (19a9). چیزهایی در عالم هستند که هم امکانِ بودن دارند و هم امکانِ نبودن؛ یعنی هر دو امکان در مقابل آنها باز است. ارسطو می­گوید من می­توانم جامه­ام را پاره کنم ولی پاره نکردن آن هم ممکن است یعنی بعضی از امور تصادفی و محتمل هستند نه ضروری.

سیر ارسطو شبیه برهان خلف است. او می­گوید اگر І در مورد محتمله­های آینده برقرار باشد پس همه امور در عالم به ضرورت رخ می­دهند اما بطلان این نتیجه (ضروری بودن همه امور) روشن است پس فرض اولیه هم باطل ­است.

بخش آخر فصل نه (19a23-19a38) اختصاص به نظر خود ارسطو دارد. او در این قسمت ضروری بودن همه امور را نفی و نظر خود را در مورد محتمله­های آینده بیان می­کند. او می­گوید: ”هر چیزی که هست، وقتی هست ضرورتاً هست؛ و هر آنچه نیست وقتی نیست ضرورتاً نیست. ولی نه اینکه هر چیزی که هست، ضرورتاً هست؛ و هر چیزی که نیست ضرورتاً نیست. چون گفتن اینکه هر چیزی که هست وقتی هست ضرورتاً هست،همان نیست که بی­قید و شرط بگوییم که آن چیز ضرورتاً هست. همینطور در مورد آنچه که نیست. همین تبیین در مورد متناقضین برقرار است: هر چیزی ضرورتاً هست یا نیست، و خواهد بود یا نخواهد بود؛ ولی نمی­توان این را تقسیم کرد و گفت یکی از این دو طرف ضروری است. منظور من این است که مثلاً: ضروری است که فردا جنگ دریایی رخ خواهد داد یا رخ نخواهد داد؛ ولی ضروری نیست که فردا جنگ دریایی رخ خواهد داد و ضروری نیست که رخ نخواهد داد...“

و در انتها می­گوید (19a39-19b5)، پس روشن است که ضروری نیست که از هر ایجاب و سلب متضادی یکی باید صادق و دیگری کاذب باشد. چون وضع آنچه[بالفعل] نیست ولی می­تواند باشد یا نباشد مانند وضع آنچه [بالفعل] هست، نیست، بلکه چنان است که گفتیم.

لذا، سیر کلی ارسطو چنین است:

اگر І در مورد محتمله‌های آینده برقرار باشد، همه امور در عالم به ضرورت رخ می­دهند (دترمینیسم)

همه امور در عالم به ضرورت رخ نمی­دهند (امور محتملی وجود دارند)

پس І در مورد محتمله­های آینده برقرار نیست.

قبل از اینکه به شرح تفاسیر مختلف از سخنان ارسطو بپردازیم ذکر چند نکته لازم است:

نکته اول اینکه منظور از احتمال و امکان در اینجا امکان عینی است نه امکان معرفت شناختی. منظور این نیست که ما نمی­دانیم یا  نمی­توانیم بدانیم، بلکه منظور امکان واقعی مستقل از فاعل شناسا است. خود ارسطو بر این نکته تأکید دارد؛ او می­گوید فرقی نمی­کند که کسی این جملات را گفته­باشد یا نه چون به خاطر تایید و تکذیب آنها نیست که چنین و چنان خواهد شد  .(18b38)

نکته دوم اینکه منظور ارسطو از ضرورت لزوماً ضرورت منطقی نیست. ”ارسطو نه در اینجا و نه در آثار دیگرش تمایز قاطع و دقیقی میان ضرورت علّی و ضرورت منطقی نشان نمی­دهد و قوانین منطق و قوانین طبیعت را همطراز می­داند“ (Ackrill 1963[2002]: .133)  اما در این فصل او حتی از این هم فراتر رفته و ضرورت را به معنایی زمانی به کار برده ­است. در قطعه بعد از قطعه مورد نظر ما، ارسطو تصریحاً یا تلویحاً امکان را با گاهی صادق و ضرورت را با همه وقت صادق[11] یکی می­داند (Hintikka 1964, 465). اگر ضرورت را زمانی بفهمیم، پس چیزی که ضروری نبوده می­تواند ضروری شود. این نحوه برخورد با ضرورت یادآور مواضع منطق­دانان مگاری-رواقی در این باره است. آنها هم فهمی زمانی از مفاهیم موجه داشتند و می­گفتند همانطور که ارزش صدق جملات در گذر زمان تغییر می کند وجه آنها هم می تواند تغییر کند. جمله ای که در یک زمان ممکن است می تواند در زمان دیگری ضروری یا ممتنع باشد.[12] به نظر می­رسد که فصل نهم العباره در واقع در تقابل با مگاری­های دترمینیست است و برای همین، مفاهیم و نظرات مورد استفاده آن شباهت­های زیادی دارد با استدلالی که دئودوروس[13] مگاری به نفع دترمینیسم مطرح کرده­ است. استدلال دئودوروس را با نام شاه­برهان[14] می­شناسیم. در شاه برهان، یکی از پایه­های اصلی استدلال استناد به ضرورت گذشته است. در واقع، او ضرورت را به معنای نوعی چاره­ناپذیری به­کار می­برده، چیزی که گذشته است، از دست ما خارج است و دیگر نمی­توانیم بر آن اثری داشته ­باشیم. ارسطو هم در اینجا از مفهومی مشابه همین معنا در مورد ضرورت استفاده می­کند.

3- تفسیرهای فصل نه العباره

این قطعه از العباره از مواردی است که بحث­های بسیاری بر سر آن بوده و هست. این بحث­ها بعد از خود ارسطو آغاز شده (Ammonius and Boethius 1998) و هنوز هم ادامه دارد. بحث­ها و اختلاف نظرها در مورد این قطعه فقط بر سر جزییات نیست (جزییاتی مثل اینکه آیا استدلال­هایی که ارسطو در اینجا مطرح کرده معتبر و صحیح است یا خیر). اختلاف نظر مهم میان شارحان بر سر این است که اصلاً مشکل اصلی چیست و ارسطو درصدد تبیین کدام مسأله است؟

ظاهراً شکی وجود ندارد که ارسطو فکر می­کند ممکن است از نظراتش به نفع دترمینیسم استفاده شود و شکی وجود ندارد که ارسطو، دترمینیسم را موضعی غیرقابل­قبول می­داند و تلاش می­کند آن را نفی کند. ولی خیلی روشن نیست که کدام نظر او در معرض استفاده دترمینیستی است و چطور از این نظر برای اثبات دترمینیسم استفاده می­شود. اما آنچه از همه مبهم­تر است این است که او چگونه در مقابل این نتایج دترمینیستی می­ایستد و چگونه استدلال­های دترمینیستی را بی­اعتبار می­کند. بهترین راه برای فهم موضع ارسطو این است که ابتدا روشن شود خود ارسطو فکر می­کرده کدام نظر او در استدلال­های دترمینیستی مورد استفاده قرار می­گیرد چون قاعدتاً با کنار گذاشتن یا تعدیل یا ابهام­زدایی از آن می­توان جلوی استدلال­های نامطلوب را گرفت.

گفتیم که ارسطودرصدد اثبات این مسأله است که Іدر مورد محتمله­های آینده برقرار نیست. بیشترین بحث­ها بر سر این است که І چیست و ارسطو قصد دارد چه چیزی را در مورد محتمله­های آینده نفی کند. در این باب بسیار نوشته شده و منطق­دانان بزرگی در مورد آن اظهارنظر کرده­اند. اغلب متفکرین می­گویند که بحث بر سر اصل طرد شق ثالث[15] است و ارسطو برای مقابله با دترمینیسم ناچار شده در مورد محتمله­های آینده، این اصل را کنار بگذارد. اما برخی هم مشکل را چیز دیگری می­دانند.

به عنوان مثال، هینتیکا معتقد است اکثر منطق­دانان در تشخیص مسأله اصلی ارسطو دچار بدفهمی شده­اند. او می­گوید در مورد ارسطو باید به خاطر داشت که تمایزی که الان میان جمله (sentence) و گزاره (proposition) می­شناسیم[16] برای او شناخته شده نبوده­است. در واقع، او اغلب از جمله استفاده می­کند نه گزاره. نکته بعدی اینکه ارسطو در کل نظام منطقی خود همواره از جملاتی استفاده کرده که مربوط به زمان اظهار جمله بوده­اند (اکنون در آنها مستتر است) و هیچگاه جملات او به چیزی در زمانی دیگر اشاره نکرده­اند. اما در این فصل از العباره او درگیر جملاتی شده که به رخدادی مربوط به زمانی غیر از زمان بیان جمله اشاره می­کنند و این موجب مشکلاتی در نظام منطقی او شده­است (Hintikka 1964).

گروه دیگری هستند که گمان می­کنند همۀ مشکلات در استدلال­های مورد استناد ارسطو از آنجا ناشی می­شود که گذشته، ضروری (چاره­ناپذیر و غیر­قابل­تغییر) دانسته ­شود. آنها مدعی هستند که در این استدلال­ها، ضرورت گذشته به آینده منتقل می­شود و ما را درگیر دترمینیسم می­کند پس با نفی ضرورت گذشته می­توان جلوی این استدلال­ها را گرفت. این مسأله را اولین بار اُکام مورد بحث قرار داد و صورت­بندی کرد  (Øhrstrøm and Hasle 2011) و پس از او بسیاری از منطق­دانان از نظرات او استفاده کرده و درصدد صورت­بندی آن برآمدند. اُکام نمی­توانست زیر بار ردّ اصل طرد شق ثالث و اصل دوارزشی در مورد گزاره­های مربوط به آینده برود (راهی که در ادامه مقاله به آن خواهیم پرداخت) چرا که معتقد به علم پیشین الهی بود. اگر گزاره­های مربوط به آینده صادق یا کاذب نباشند خداوند نمی­تواند به آنها علم داشته­باشد. بنابراین، اُکام برای مقابله با  دترمینیسم راه دیگری را انتخاب کرد. راه حل او مورد توجه بسیاری از الاهی­دانان قرار گرفت.[17] در میان منطق­دانان هم پرایور به نظرات اُکام پرداخته و سعی کرده آن را صورت­بندی کند و از آن برای حل مشکل دترمینیسم استفاده کند (Prior 1968, 122-127).

حسن بحث و راه­حل اُکام به شکلی که پرایور آن را صورت­بندی کرده در این است که می­توان از آن در مقابل استدلال­های دترمینیستی دیگر هم استفاده کرد. یکی از مشهورترین و قدیمی­ترین این استدلال­ها استدلالی است که دئودوروس (معاصر مگاری ارسطو که کمی از او جوانتر بود) تحت عنوان شاه­برهان برای اثبات دترمینیسم ارائه ­داده ­است[18]. یکی از مقدمات اصلی این استدلال، تغییر ناپذیری و ضرورت گذشته است. با نفی این مقدمه می­توان در مقابل شاه­برهان ایستاد.

ما در این نوشته نه قصد داریم و نه می­توانیم که به همه تفاسیر فصل نُهم العباره بپردازیم. آنچه در اینجا قصد پرداختن به آن را داریم دو تفسیری است که در میان اکثر مفسرین ارسطو شایع است.

3-1 تفسیر سنتی

موضعی که اغلب مفسرین اولیه ارسطو در قبال این قطعه داشته­اند همان موضعی است که بسیاری از منطق­دانان معاصر دارند. هینتیکا این موضع را تفسیر سنتی[19] نامیده­است (Hintikka 1964: 462). تفسیر سنتی می­گوید ارسطو برای مقابله با دترمینیسم، اصل طرد شق ثالث[20] یا اصل دوارزشی[21] یا هر دو را در مورد محتمله­های آینده نفی کرده­است.

همانطور که قبلاً اشاره کردیم، ارسطو در فصول قبل از فصل نه مشغول بررسی جفت جمله­های متناقض بود؛ پس طبیعی است که در این فصل، مسأله موردنظر او مرتبط به همان موضوع یعنی تناقض باشد.

در میان ما آنچه اصل تناقض نامیده می­شود حاکی از دو مطلب است: امتناع اجتماع متناقضین و امتناع ارتفاع متناقضین؛ دو جمله متناقض نه می­توانند با هم جمع شوند و نه می­توانند هر دو رفع شوند. به زبان نمادها ~(P&~P) و P∨~P. البته اینها از اصول اولیّه و بدیهی و دارای ضرورت منطقی هستند پس □~(P&~P) و□(P∨~P)  [22]. محور مباحث فصل نهم العباره، یک بخش از این دوگانه، یعنی امتناع ارتفاع نقیضین است که آن را با نام اصل طرد شق ثالث هم می­شناسیم.

تفسیر سنتی از فصل نهم می­گوید که ارسطو معتقد است اصل طرد شق ثالث و/یا اصل دوارزشی در مورد محتمله­های آینده برقرار نیست یعنی ارسطو برای پیشگیری از دترمینیسم، شمول اصل طرد شق ثالث و/یا اصل دوارزشی را انکار می­کند.

ابتدا باید روشن شود که با فرض این تفسیر از ارسطو، آیا او هر دو اصل طرد شق ثالث و دوارزشی را در مورد محتمله­های آینده نفی می­کند یا فقط یکی از آنها مدّ نظر اوست. اصل طرد شق ثالث اصلی نحوی[23] است که می­گوید P∨~P از قضایای منطق است وهمه نمونه جانشینهای آن برقرار است. اما اصل دوارزشی اصلی سمانتیکی[24] است و می­گوید هر جمله خبری یا صادق است یا کاذب. نیل معتقد است اولاً ارسطو این دو اصل را متمایز می­داند و ثانیاً هدف او از این قطعه العباره، تأکید بر همین تمایز است. نیل در این باره می­گوید: در این جا، ارسطو تلاش می­کند در حالی که اصل دوارزشی را رد می­کند اصل طرد شق ثالث را حفظ کند. او این موضع ارسطو را اشتباه می­داند و می­گوید این اشتباه خصوصاً در فصلی که او توضیحاتی در مورد صدق و کذب می­دهد شگفت­آور است. ولی ظاهراً در عهد باستان اعتقاد عمومی این بوده که ارتباطی میان اصل دوارزشی و دترمینیسم وجود دارد و رواقیون که دترمینیست بودند کاملاً این اصل را می­پذیرفتند. (Kneale and Kneale 1978, 48)  

اما اکثر قائلین به تفسیر سنتی معتقدند ارسطو در اینجا هر دو اصل را نفی کرده­است. این دو اصل همراه هم و دو روی یک سکّه هستند،یا باید هر دو را با هم پذیرفت و یا باید هر دو را با هم کنار گذاشت. در این صورت نظرات مختلف در مورد ارزش صدق محتمله­های آینده منطقاً یکی از این چهار مورد است:

1- محتمله­های آینده همه کاذب هستند. (پرایور)

2- محتمله­های آینده نه صادق هستند و نه کاذب بلکه ارزش سومی (نامعین) دارند. (لوکاسیه­ویچ)

3-  محتمله­های آینده همه صادق هستند.

4- محتمله­های آینده هم صادق هستند و هم کاذب.

شق سوم خلاف شهود است، نمی­توان تصور کرد که همه محتمله­های آینده صادق باشند. در ضمن این نظر مستلزم اجتماع نقیضین است که به هیچ وجه قابل قبول نیست (درمیان جملات مربوط به آینده برخی نقیض برخی دیگر هستند و اگر همه این جملات صادق باشند دو جمله متناقض هر دو صادق خواهند بود). شق چهارم هم صریحا اجتماع نقیضین را مطرح می­کند پس قابل قبول نیست و باید کنار گذاشته­شود. اما دو شق اول و دوم قائلینی دارد.

چون در اینجا قصد داریم به بررسی تفسیر سنتی بپردازیم باید بر شق دوم متمرکز شویم. ولی پیش از آن اشاره­ای می­کنیم به شق اوّل و روایت مدافع آن یعنی آرتور پرایور. پرایور ابتدا شق دوم را پذیرفته بود و معتقد بود که محتمله­های آینده نه صادق هستند و نه کاذب ولی بعداً به شق اول تمایل پیدا کرد. گرچه این نظر پرایور به لحاظ زمانی متأخر است اما چون قصد بررسی تفصیلی آن را نداریم و به اشاره­ای بسنده خواهیم کرد بیان آن را مقدم می­داریم.

1) محتمله­های آینده کاذب هستند

پرایوردر سال 1949 و پس از مطالعه مقاله­ای از پیتر گیچ توجه و علاقه خاصی به منطق زمان پیدا کرد. او اولین مقاله­اش در این مورد را در 1953 تحت عنوان "منطق سه ارزشی و محتمله­های آینده"[25] چاپ کرد. این مقاله شرح و دفاع از نظام سه­ارزشی لوکاسیه­ویچ بود. در این مرحله او فکر می­کرد نظام ارائه شده لوکاسیه­ویچ تنها راه حل مشکل محتمله­های آینده است. گمان او این بود که منطق قضایای زمانی باید سه­ارزشی و منطق قضایای غیر­زمانی دوارزشی باشد. علاقه او به مباحث زمانی با مطالعه کتاب منطق رواقی[26] بنسون میتس[27] و آشنایی با مباحث منطق­دانان مگاری و رواقی در این باب،  خصوصاً شاه­برهان دئودوروس، تشدید شد. پرایور نگاه دترمینیستی را نمی­پسندید بنابراین تلاش کرد تا مشکل شاه­برهان را کشف کند. او پس از آن مطالب زیادی در باب منطق زمان منتشر کرد و در آنها هم به بررسی شاه­برهان و هم فصل نهم العباره پرداخت. در کتاب گذشته، حال و آینده[28] پرایور فصلی دارد تحت عنوان "زمان و دترمینیسم" و در این فصل اولاً موضع اُکام، که پیش از این توضیح مختصری در مورد آن آوردیم، را توضیح می­دهد و ثانیاً پاسخ دیگری به مساله امکان آینده ارائه می­دهد که به نظر می­رسد خودش آن را بیش از توسل به منطق سه ارزشی می­پسندد.[29] او می­گوید: می­گویند پیشگویی در باره آینده­ای که هنوز تعین نیافته نه صادق است و نه کاذب، در ابتدای دهه 1950 به نظر من، این تنها راه ارائه منطق زمان غیردترمینیستی بود ولی بعداً در کتاب زمان و موجهات[30] دو راه دیگر هم بیان کردم؛ یکی موضع اُکامی بود و دیگری چیزی که الان درصدد بیان آن هستم.

پرایور به انتخاب آزاد باور دارد و می­گوید هیچکس (حتی خدا) نمی­تواند قبل از آنکه کسی انتخاب آزادانه­اش را انجام دهد انتخاب او را بداند. پس همه جملات مربوط به آینده کاذب هستند. یعنی وقتی p گزاره­ای محتمل[31] است هم " چنین خواهد بود که p " و هم " چنین خواهد بود که ~p " کاذب هستند. اینها هیچکدام مستقر نشده و تعین نیافته­اند و "چنین نخواهد بود که p " و "چنین نخواهد بود که ~p " صادق هستند (Prior 1968: 128-129)؛ یعنی در مورد گزاره­های محتمل، Fp و F~p [32]هر دو کاذب هستند، هیچ گزارش صادقی در مورد آینده محتمل وجود ندارد و نقیض این دو عبارت کاذب یعنی ~Fp و ~F~p هر دو صادق هستند. او می­گوید به این ترتیب دیگر ناچار نیستیم اصل طرد شق ثالث را نفی کنیم؛ این اصل در مورد محتمله­های آینده هم برقرار است چون گزاره مربوط به آینده کاذب است ولی نقیض آن که دیگر گزاره­ای مربوط به آینده نیست (بلکه نفی چنین گزاره­ای است) صادق است پس Fp∨~Fp برقرار است. پرایور می­گوید به این ترتیب حتی اصل دوارزشی هم حفظ می­شود، بین دو گزاره متناقض Fp و ~Fp یکی صادق و دیگری کاذب است (Prior 1968: 129).

 اما به نظر می­رسد این راه­حل با مشکلاتی روبرو است. اول اینکه نظر پرایور با استفاده­ای که ما در زبان عرفی از این جملات می­کنیم همخوانی ندارد. اگر در گزارش هواشناسی گفته شود " فردا باران می­بارد" قاعدتاً پرایور خواهدگفت این پیش­بینی کاذب است و البته پیش­بینی عدم بارش باران هم کاذب است!! اما ما هواشناس­ها را افرادی نمی­دانیم که شغل­شان فقط بیان جملات کاذب است. دوم اینکه با پذیرش ایده پرایور، باید بپذیریم که ~FP معادل نیست با F~p چون از نظر پرایور اولی صادق و دومی کاذب است. این خلاف درک عرفی ماست. به نظر می­رسد "چنین نیست که فردا باران می­بارد" معادل است با "فردا باران نمی­بارد". اشکال سوم اینکه، بسیاری از منطق دانانی که در این باب سخن گفته­اند (چه در قرون وسطی مثل اُکام و چه در فرهنگ اسلامی مثل فارابی) دغدغه هماهنگ سازی نظرات منطقی با آموزه­های دینی را داشته­اند. یکی از این آموزه­ها، علم پیشین الهی است. اگر همه جملات مربوط به آینده کاذب باشند علم پیشین الهی غیرقابل توجیه  خواهد بود.

 

2) محتمله­های آینده نه صادق هستند و نه کاذب (تفسیر سنتی)

قائلین به تفسیر سنتی عموماً معتقدند که ارسطو محتمله­های آینده را نه صادق می­داند و نه کاذب. استناد چنین موضعی (نفی اصول دو ارزشی و طرد شق ثالث در مورد محتمله­های آینده) به ارسطو نظر بسیار شایعی است.[33]  این نگاه به مفسرین اولیه ارسطو هم نسبت داده­شده­است (Rescher 1963: 44). حتی متفکرین قرون وسطی مثل اُکام که خودشان چنین موضعی در مقابل دترمینیسم را نمی­پسندیدند، معتقد بودند نظر ارسطو در این فصل نفی طرد شق ثالث بوده­است  .(Øhrstrøm and Hasle 2011)

اما شکل نظام­یافته این تفسیر در قرن بیستم در قالب منطق سه­ارزشی معرفی شد. آنچه ما اکنون به عنوان منطق سه ارزشی می­شناسیم نظامی است که لوکاسیه­ویچ در 1920 ارائه کرد. بسط این نظام در 1930 توسط خود او و تارسکی انجام شد. امروزه منطق­های چند ارزشی خیلی مورد توجه هستند، هم بحث­های بسیاری درباره آنها در جریان است و هم استفاده­های متنوعی یافته­اند. اما انگیزه اولیه و اصلی طرح این نظام­ها معمولاً بیان نمی­شود. مسأله لوکاسیه­ویچ از طرح نظام سه ارزشی دفاع از آزادی در مقابل دترمینیسم بوده و آنچه توجه او را به این مسأله جلب کرده متون ارسطو بوده­است .(Simons 2014)

لوکاسیه­ویچ می­گوید: محتمله­های آینده نه صادق هستند و نه کاذب بلکه نامعین (ارزش سوم) هستند. بنابراین، استدلالهای دترمینیستی که ارسطو مطرح کرده دیگر کارآیی ندارند. در آن استدلالها گفته می­شود از دو گزاره متناقض ضرورتاً یکی صادق و دیگری کاذب است و نتیجه گرفته می­شود که آنچه صادق است ضرورتاً صادق و آنچه کاذب است ضرورتاً کاذب است. اما در نظام سه ارزشی لوکاسیه­ویچ P∨~P ضرورتاً و دائماً صادق نیست. گزاره­های محتمل ناظر به آینده نه صادق هستند و نه کاذب، در مورد چنین گزاره­هایی ترکیب فصلی گزاره و نقیض آن، نه صادق است و نه کاذب بلکه نامعین است.

پرایور در سال 1953 با اینکه با منطق سه­ارزشی لوکاسیه­ویچ همدل بود و آن را تنها راه فرار از دترمینیسم می­دانست ولی نقدی هم به آن وارد کرد. پرایور معتقد بود حداقل یک وجه از تبیین ارسطو از محتمله­های آینده هست که به نظر می­رسد منطق سه­ارزشی نمی­تواند آن را حفظ کند. ارسطو نه تنها معتقد است که 1) اگر p گزاره­ای در مورد وقایع محتمل آینده است (مثلاً جنگ دریایی فردا رخ می­دهد) p نه صادق است و نه کاذب، بلکه به این هم باور دارد که 2) گزاره منفصله p یا ~p (یا جنگ دریایی فردا رخ خواهد داد یا رخ نخواهد داد) یک منفصله ضروری است (نه محتمل) پس همیشه صادق است. ولی در منطق سه ارزشی لوکاسیه­ویچ و تارسکی P∨~P قضیه نیست. جدول ارزش ترکیب فصلی دو گزاره متناقض در منطق سه ارزشی چنین است:

P∨~P

~P

P

T

F

T

T

T

F

І

І

І

اگر P صادق باشد یا کاذب این ترکیب فصلی صادق است ولی اگر P  نامعین (І) باشد ارزش ترکیب فصلی هم نامعین خواهد بود. آیا می­توانیم برای رفع مشکل بگوییم که ارسطو در مورد گزاره­های نامعین معتقد است که ترکیب فصلی آنها همیشه صادق است؟ پرایور پاسخ می­دهد خیر؛ ارسطو این حرف را فقط در مورد P∨~P می­گوید، نه در مورد P∨Q. در واقع باید گفت در منطق سه­ارزشی ارسطو، ادات فصل تابع ارزشی نیست (Prior 1953: 325).

3-2 کارآیی تفسیر سنتی

آیا تفسیر سنتی در توضیح فصل نهم العباره موفق است؟ برای پاسخ به این پرسش باید دو مسأله را از هم جدا کنیم:

1-      توفیق این تفسیر در توضیح نظر ارسطو

2-     توفیق این تفسیر در مقابله با دترمینیسم

دغدغه بسیاری از کسانی که به این فصل از العباره توجه نشان داده­ و در باره آن اظهارنظر کرده­اند، در درجه اوّل، دترمینیسم (خصوصاً دترمینیسم منطقی) بوده­است. محرک اولیه برخی از اینها همین نوشته ارسطو بوده و برخی هم با محرک دیگری پا به این وادی گذاشته­اند، اما به هر حال دلمشغولی اصلی آنها مقابله با دترمینیسم و دفاع از آزادی و اختیار بوده­است.

اما گروه دیگر از کسانی که در مورد این قطعه ارسطو صحبت کرده­اند قصدشان صرفاً تفسیر ارسطو و روشن کردن عبارات او بوده­است؛ اگرچه این گروه هم در مورد دترمینسم بی­تفاوت نبوده­اند (به هر حال این دغدغه خود ارسطو هم بوده­) اما حل معضل دترمینیسم دغدغه اولیه آنها نبوده­ است. به عنوان نمونه، سخنان آمونیوس و بوئتیوس و دیگر شارحین ارسطو پیش از هرچیز در جهت روشن سازی مطالب ارسطو است.

متفکرین قرون وسطی مثل اُکام، در مقام شرح ارسطو، تفسیر سنتی را می­پذیرفتند و معتقد بودند ارسطو در اینجا اصل طرد شق ثالث را نفی کرده­ است. گرچه این متفکرین چنین راه حلی را برای مقابله با دترمینیسم نمی­پسندیدند چرا که اینها علاوه بر دغدغه دفاع از آزادی و اختیار انسان دغدغه­ای کلامی هم داشته­اند، با این حال معتقد به علم پیشین الهی بوده­اند و بنابراین نمی­توانستند نفی طرد شق ثالث را بپذیرند. اگر گزاره­های ناظر به آینده متصف به صدق و کذب نشوند پس خداوند هم نمی­تواند به آنها علم داشته ­باشد. به همین دلیل، این متفکرین در مواجهه با دترمینیسم راه دیگری در پیش گرفتند. از نظر اینها تفسیر سنتی در شرح عبارات ارسطو موفق است اما در مقابله با دترمینیسم خیر.

در مورد لوکاسیه­ویچ (و پرایور)، محرک اولیه برای طرح منطق سه­ارزشی مواجهه با عبارات ارسطو بود ولی پس از آنکه ارسطو را در مقابل دترمینیسم قرار داد قصد او فائق آمدن بر این مشکل بود و نه صرفاً تفسیر ارسطو. او راه­حل پیشنهادی ارسطو را کنار گذاشتن اصل طرد شق ثالث و ترک منطق دوارزشی در مورد گزاره­های مربوط به آینده دید و، ضمن مناسب تشخیص دادن آن، درصدد ارائه نظامی منطقی بر این اساس برآمد. از نظر او، تفسیر درست این بخش از سخنان ارسطو همان تفسیر سنتی است و این تفسیر توان مقابله با دترمینیسم را هم دارد.

اما بازگردیم به پرسش ابتدای این بخش؛ آیا تفسیر سنتی در توضیح فصل نهم العباره موفق است؟ باید از دو منظر به این پرسش پاسخ داد:

1) توفیق این تفسیر در مقابله با دترمینیسم: ظاهراً با پذیرش این تفسیر می­توان آینده باز را توجیه کرد، بنابراین می­توان در مقابل دترمینیسم ایستاد.

2) توفیق این تفسیر در ارائه نظر ارسطو: برای بررسی اینکه آیا این تفسیر شرح مناسبی از ارسطو هست یا خیر باید مواردی را مدّ نظر قرار دهیم: ابتدا باید ببینیم که آیا این تفسیر با سایر اجزا نظام معرفتی ارسطو سازگار است یا خیر. در نوشته­های ارسطو، در جایی غیر از فصل نهم العباره نمی­توان ردّ پایی از نفی طرد شق ثالث پیدا کرد. او در نوشته­های دیگرش از محال بودن اجتماع و ارتفاع نقیضین دفاع کرده است. مخصوصاً در متافیزیک شاهد دفاع پرشوری از این اصل هستیم (فصل چهارم از Book IV(Γ) ) (Barnes 1991).

اگر تفسیر سنتی را بپذیریم، باید قائل به ناهمخوانی بخش­های مختلف نظام ارسطو باشیم و بپذیریم که ارسطو در اینجا صرفاً به خاطر ردّ دترمینیسم و بدون توجه به سایر بخش­های نظام خود مجبور شده اصل طرد شق ثالث را نفی کند.

آیا نتایج این تفسیر می تواند مورد قبول ارسطو باشد: الف) یکی از نتایج مترتب بر این تفسیر (همان­طور که پرایور بیان کرد) آن است که باید تابع ارزشی بودن ترکیب فصلی کنار گذاشته شود در حالی که، در دیگر بخش­های نظام ارسطویی، با ترکیب فصلی به عنوان یک ادات تابع ارزشی برخورد می­شود، ب) این تفسیر با درک عرفی ما همخوان نیست. ما معمولاً پیش بینی امور را متصف به صدق و کذب می­کنیم. این امر وقتی بیشتر روشن­ می­شود که کسی در گذشته امری را پیش­بینی کرده و بعد پیش­بینی او محقق شده ­است. در اینجا معمولاً تردیدی به خود راه نمی­دهیم در اینکه بگوییم پیش­بینی این فرد صادق بوده ­است. با نفی اصل دوارزشی قاعدتاً اتصاف این گزاره­ها به صدق و کذب موجه نیست. البته معلوم نیست ارسطو از این درک عرفی حمایت می­کند یا خیر، ولی اگر به آن پایبند باشد نباید نفی اصل دوارزشی را بپذیرد.

نفی اصل طرد شق ثالث و معادل سمانتیکی آن یعنی اصل دوارزشی گرچه در مقابل دترمینیسم موفق است ولی در مقام شرح ارسطو اولاً با سایر بخش­های نظام او سازگار نیست و ثانیاً موجب نتایجی می­شود که به نظر نمی­رسد برای ارسطو قابل قبول باشد. البته می­توان گفت ارسطو همانقدر که دغدغه اصول منطقی را داشته دغدغه نفی دترمینیسم را هم داشته و تنها راه چاره برای مقابله با آن را استثناء زدن به یکی از این اصول دانسته است، ولی اگر بتوان تفسیر دیگری از این فصل العباره ارائه کرد که باسایر اجزاء نظام او همخوانی داشته باشد آن تفسیر ارجح خواهد بود.

3-3 تفسیر غیرسنتی

در مقابل تفسیر سنتی که در میان شارحان ارسطو بیش از سایر تفاسیر رایج بوده، تفسیر دیگری از این متن ارسطو وجود دارد که گرچه رواج آن در میان شارحین ارسطو به گستردگی تفسیر سنتی نبوده ولی مفسرین و منطق­دانان زیادی از آن دفاع کرده­اند.

این تفسیر با نام­های متعدد و متنوعی معرفی شده ­است، هم­چون تفسیر واقعگرا[34] (Gaskin 1995: 14)، تفسیر قرون وسطایی (Lowe 1980: 58) و تفسیر فارابی (Rescher 1963)، اما در اینجا چون می­خواهیم آن را در مقابل تفسیر سنتی قرار دهیم از عنوان تفسیر غیرسنتی استفاده می­کنیم.

بنا بر این تفسیر، ارسطو طرد شق ثالث و اصل دوارزشی را بدون قید و استثناء می­پذیرد و برای مقابله با دترمینیسم از راه دیگری وارد می­شود.  او در اینجا می­گوید که از ضرورت ترکیب فصلی (بیانگر طرد شق ثالث) نمی­توان نتیجه گرفت که مؤلفه­های این ترکیب فصلی ضروری هستند. به زبان نمادها، این استدلال از نظر ارسطو پذیرفتنی نیست:

□(P∨Q)  ⊢   □P∨□Q[35]

لینسکی برای توضیح این موضع می­گوید: کسانی که نفی طرد شق ثالث را به ارسطو نسبت داده­اند می­گویند ارسطو معتقد است که [36]T(s∨~s)&~Ts&~T~S. کواین هم با لحنی تحقیرآمیز در این مورد می­گوید: ارسطو گفته­است که "P یا Q صادق است" شرط کافی صدق "یا P صادق است یا Q صادق است" نیست (Quine 1953: 65). لینسکی نظر کواین در مورد ارسطو را این گونه صورت­بندی می­کند: ~((T(p∨q)→(Tp∨Tq)) اما خود لینسکی معتقد است اصلی که ارسطو استفاه کرده هیچ یک از این دو نیست، بلکه اصل مورد استفاده او چنین است: □(S∨~S)&~□S&~□~S و این اصل که در مورد گزاره­های محتمل درست است، تنها چیزی است که ارسطو در اینجا با آن سروکار دارد (Linsky 1954: 251).

رشر معتقد است اولین کسی که چنین تفسیر متفاوتی ارائه کرده فارابی[37] بوده و بعدها به تبع او متفکرین قرون وسطی از آن استقبال و استفاده کرده­اند (Rescher 1963: 45). طبق این تفسیر، محتمله­های آینده یا صادق هستند و یا کاذب اما نه به صورت قطعی و متعین صادق هستند و نه به صورت قطعی و متعین کاذب هستند. فارابی در تفسیر این قطعه ارسطو می­گوید: امور"ممکنه مستقبله"گرچه متناقض هستند و یکی صادق و دیگری کاذب است ولی این مسأله به نحو غیر محصل است"علی غیرالتحصیل فی انفسهما". ممکن نیست یکی از اینها به نحو محصل صادق باشد (به نحوی که کذب آن ممکن نباشد) و یکی از آنها کاذب باشد (به نحوی که صدق آن ممکن نباشد) (فارابی 1408 ه.ق, 110).

همان­طور که ملاحظه می­شود، در کلمات فارابی صحبتی از ضرورت نیست (در بیان لینسکی در مورد ضرورت صحبت می­شد) اما اگر توجه کنیم که ارسطو در اینجا ضرورت را به معنای اجتناب ناپذیر آورده است می توان غیر قطعی و نامتعین بودن را همان عدم ضرورت دانست و بنابراین می­توان این نظرات را نزدیک به هم دانست و آنها را در یک دسته قرار داد.

ابن­رشد هم موضعی مشابه فارابی داشته است و همین تفسیر در میان متفکرین قرون وسطی (مثل آکویناس، دانس­اسکوتس، و اُکام) رایج بوده­است (Rescher 1963: 45) و به همین دلیل گاهی آن را تفسیر قرون وسطایی می­خوانند (Lowe 1980: 58).

به نظر می رسد این تفسیر از ارسطو مشکلات تفسیر سنتی را ندارد؛ یعنی در مقام شرح ارسطو، این تفسیر از تفسیر سنتی موفق­تر به نظر می­آید. اما باید میزان موفقیت آن را در مواجهه با دترمینیسم هم بررسی کرد. این تفسیر به تنهایی توان مقابله با دترمینیسم را ندارد و تنها می­تواند مدعی شود که مستلزم دترمینیسم نیست. هنوز هم مسأله صدق جملات مربوط به آینده پابرجا است. اِسناد صدق/کذب به جمله­ای که در مورد آینده سخن می­گوید راه را برای ورود دترمینیسم باز می­کند. به منظور مسدود کردن این راه، در درجه اول، باید  نظریه صدق منقحی ارائه شود و با استناد به آن راهی برای مقابله با دترمینیسم پیدا شود.

اینکه این جملات در حال حاضر صدقشان نامتعین و غیر قطعی است چند معنا می­تواند داشته ­باشد.

1) می­تواند معنای معرفتی داشته ­باشد، به این معنا که صدق و کذبشان برای ما نامعلوم است، ما نمی­دانیم این جملات صادق هستند یا کاذب. ولی خود فارابی تصریح می­کند چنین چیزی منظور او نیست. او می­گوید صدق/کذب آنها نه فقط نسبت به ما بلکه علی غیرالتحصیل فی انفسهما است.

2) می­تواند به این معنا باشد که صدق/کذب آنها هنوز مشخص نشده ­است، یعنی باید ارزشی غیر از صدق و کذب به آنها نسبت داد. در این صورت وارد وادی منطق سه­ارزشی می­شویم که به دلایل کلامی نمی­تواند مورد قبول فارابی و متفکرین قرون وسطی باشد.

3) می­تواند به این معنا باشد که صدق/کذب این جملات ضروری نیست. در این صورت، این نظر به آنچه برخی از منطق­دانان معاصر مثل لینسکی گفته­اند نزدیک می­شود.

اما اگر قرار باشد که پاسخ جامعی به دترمینیسم داده­ شود باید مسأله صدق/کذب جملات ناظر به آینده روشن شود (نه فقط ضرورت /عدم ضرورت صدق آنها).

4- نتیجه­گیری

فصل نُهم العباره بعد از خود ارسطو همیشه مورد بحث بوده­ است. در اینجا دو تفسیر شایع از این قطعه را بیان کردیم و گفتیم که تفسیر سنتی گرچه توان مقابله با دترمینیسم را دارد ولی با نظام ارسطویی همخوانی ندارد و نمی­تواند شرح مناسبی از آن تلقی شود. تفسیر غیرسنتی مشکلی در همخوانی با سایر اجزاء نظام ارسطویی ندارد ولی نمی­تواند راه­حلی قاطع برای مقابله با دترمینیسم باشد.

با استناد به متن خود ارسطو می­توان گفت، در این قطعه خاص، دغدغه ارسطو این نیست که راه­حلی قطعی و همه­جانبه برای دترمینیسم ارائه دهد، اما چون بیشتر کسانی که به این قطعه پرداخته­اند دغدغه مقابله با دترمینیسم را هم داشته­اند، تلاش کرده­اند راه­حل این مسأله را هم از این قطعه استخراج کنند. در واقع، ارسطو در اینجا در کسوت یک منطق­دان که در حال ارائه مطلبی منطقی در مورد متناقضین است این نگرانی را دارد که ممکن است مطلب او برای دفاع از دترمینیسم به­کارگرفته ­شود؛ پس پیش­دستی می­کند و راه چنین استفاده­ای را سد می­کند. او پیش­بینی می­کند که اگر خصوصیات و ویژگیهای متناقضین به همه جملات اِعمال شوند، قائلین به دترمینیسم بتوانند استدلال­هایی به نفع موضع خود طراحی و ارائه کنند. ارسطو خود این استدلال­ها را پیش می­نهد و تلاش می­کند تا راه مقابله با آنها را هم نشان دهد. او نشان می­دهد برای پیشگیری از این امر باید توجه کنیم که  از اینکه ضرورتاً یکی از متناقضین صادق است نباید ضرورت یک گزاره را نتیجه گرفت. اصل طرد شق ثالث اصلی منطقی است و محتوای آن هیچ چیزی در مورد عالم خارج نمی­گوید، به همین دلیل ضروری است ولی از ضرورت این اصل منطقی نمی­توان به ضرورت گزاره­ای در مورد عالم خارج رسید. البته در مورد گزاره­های مربوط به حال و گذشته، علاوه بر اینکه اصل طرد شق ثالث در مورد آنها قابل اِعمال است و می­توان گفت هر جمله­ای مربوط به حال یا گذشته ضرورتاً یا خودش یا نقیضش صادق است، □(P∨~P) ، در مورد تک تک مؤلفه­های جمله منفصله بیانگر اصل طرد شق ثالث هم می­توان گفت که یا خود جمله یا نقیض آن ضروری است □P∨□~P. البته باید توجه داشت ضرورتی که به مؤلفه‌ها نسبت داده می‌شود ضرورت مطلق نیست. عبارت خود ارسطو گویای این مطلب هست: ”هر چیزی که هست، وقتی هست ضرورتاً هست؛ و هر آنچه نیست وقتی نیست ضرورتاً نیست." اگرمنظور ضرورت مطلق باشد وضعیت گزاره‌های مربوط به حال و گذشته هیچ تفاوتی با گزاره‌های مربوط به آینده ندارد باز عبارت ارسطو گویا است "نه اینکه هر چیزی که هست، ضرورتاً هست؛ و هر چیزی که نیست ضرورتاً نیست". پس دغدغه ارسطو در اینجا آن است که از مطالب منطقی مربوط به متناقضین، استفاده­ای نابه­جا صورت نگیرد اما هیچ نشانه­­ای وجود ندارد که او درصدد ارائه راه­حلی برای مسأله دترمینیسم باشد. این درست است که ارسطو دترمینیست نیست و این موضع را غیر قابل قبول می‌داند اما  موضع او در مورد دترمینیسم و راه‌حل‌های مقابله با آن را باید در سایر نوشته‌های او جستجو کرد. بر این اساس به نظر می­رسد که تفسیر غیرسنتی در بازگویی دغدغه ارسطو موفق­تر است.

پی‌نوشت‌ها



[1] future sea battle

[2] traditional

[3] excluded middle

[4] bivalence

[5] Ammonius

[6] Boethius

[7]  البته برخی استناد چنین نظری به آمونیوس و بوئتییوس را نمی­پذیرند، مثلاً (Lowe 1980: 58).

[8]  گرچه نظر نهایی پرایور در دایره تفسیر سنتی قرار نمی­گیرد ولی طرح آن به روشن­تر شدن مباحث کمک می­کند.

[9] به این ترتیب جملات ضروری را خارج می­کند چون جملات ضروری همیشه صادق و نقیض­شان همیشه کاذب است و استثنایی بر  І محسوب نمی­شوند.

[10] future contingent singulars

[11] omnitemporal truth

[12]  برای اطلاعات بیشتر در این مورد نگاه کنید به (Mates 1961: 36-41)

[13] Diodorus Cronus (died around 284 BC)

[14] master argument

[15] excluded middle

[16] جمله چیزی زبانی است که شکل گفتاری یا نوشتاری دارد و گزاره محتوای جمله است. یک جمله  می تواند حاکی از گزاره­های متعدد باشد و یک گزاره را می­توان در قالب جملات مختلف بیان کرد.

[17]  مثلا پلانتینگا در (Plantinga 1986)

[18]در این مورد مثلا نگاه کنید به (Kneale and Kneale 1978: 117-127)

[19] traditional view

[20] excluded middle    □(P∨~P)

□(Tp∨T~P) Bivalence [21]       Tpبه این معناست که گزاره p صادق است            

[22]  □ نماد ضرورت است

[23] syntactical

[24] semantic

[25]three-valued logic and future contingent

[26] Stoic logic

[27]Benson Mates

[28] past, present and future

[29] در کتاب Formal logic  موضع لوکاسیه­ویچ را نقد کرده­است. اومی­گوید آنچه لوکاسیه­ویچ آورده بیانگر موضع ارسطو نیست. ارسطو می­گوید همین امروز این صادق است که"یا فردا جنگ دریایی رخ می­دهد یا فردا جنگ دریایی رخ نمی­دهد" در حالی که طبق تفسیر لوکاسیه­ویچ این جمله در منطق سه­ارزشی نامتعین است نه صادق. (Øhrstrøm and Hasle 2011)

[30] Time and Modality

[31] contingent

[32]  در منطق زمان پرایور، F عملگر زمانی آینده  و Fp  به این معناست که : این چنین خواهد بود که p

[33]  رشر از بسیاری از منطق دانانی که معتقد به چنین نظری هستند، نام برده­است (Rescher 1963: 43)

[34]realist interpretation

[35]  همین رویکرد به شکلهای دیگری هم ارائه شده­است. مثلاً (Tomberlin 1971) می توان نظر او را اینطور صورتبندی کرد:

1- □(Tp∨T~p)  در مورد هر گزاره­ای یا خودش یا نقیضش صادق است

2- □(Tp→p)  ضرورتاً اگر گزاره­ای صادق باشد پس آن گزاره برقرار است

3- □(T~P→~p)    ضرورتاً اگر نقیض گزاره­ای صادق باشد پس نقیض آن گزاره برقرار است

از این مقدمات نمی­توان نتیجه گرفت که خود گزاره ضروری است یا نقیض گزاره ضروری است.

[36]  T یعنی صادق است که...

[37]  گاسکین سخن رشر را قابل قبول نمی­داند. او می­گوید فارابی در ابراز این مطلب در مقام شرح ارسطو نبوده بلکه نظر خودش را ارائه داده­است.

کتابنامه

فارابی, ابونصر. 1408 ه.ق. المنطقیات. تدوین توسط محمد تقی دانش پژوه. جلد 1. قم: مکتبه آیت الله العظمی المرعشی النجفی.

Ackrill, J. L. (1963)[2002]. Aristotle's Categories and de Interpretatione. Oxford: Oxford University Press.

Ammonius, and Boethius. 1998. On Aristotle On interpretation 9. Translated by David A Blank and Normann Kretzmann. Ithaca, New York: Cornell University Press.

Barnes, J. (ed). (1991). The Complete Works of Aristotle. Princeton, N.J: Princeton University Press.

Gaskin, R. (1995). The Sea Battle and the Master Argument: Aristotle and Diodorus Cronus on the Methaphysics of the Future. Berlin: de Gruyter.

Hintikka, J. (1964). "The Once and Future Sea Fight: Aristotle's Discussion of Future Contingents in DeInterpretatione IX." The Philosophical Review, 73 (4): 461-492.

Kneale, W. and Kneale, M. (1978). The Development of Logic. Oxford: Clarendon Press.

Linsky, L. (1954). "Professor Donald Williams on Aristotle." The Philosophical Review, 63 (2): 250-252.

Lowe, M. F. (1980). "Aristotle on the Sea-Battle: A Clarification." Analysis, 40 (1): 55-59.

Mates, B. (1961). Stoic logic. California: University of California Press.

Øhrstrøm, P. and Hasle, P. (2011). "future contingents." The Stanford Encyclopedia of Philosophy . Edited by Edward N. Zalta. Jun 9. <http://plato.stanford.edu/archives/sum2011/entries/future-contingents/>.

Plantinga, A. (1986). "On Ockham's Way Out." Faith and Philosophy 3 (3): 235-269.

Prior, A. (1968). Past, Present and Future. Oxford: Clarendon Press.

prior, A. (1953). "Three-Valued Logic and Future Contingents." The Philosophical Quarterly, 3 (13): 317-326.

Quine, W. V. (1953). "On a So-Called Paradox." Mind, 62 (245): 65-67.

Rescher, N. (1963). Studies in the History of Arabic Logic. Pittsburgh: University of Pittsburgh Press. Simons, P. (2014). "Jan Łukasiewicz." The Stanford Encyclopedia of Philosophy. Edited by Edward N. Zalta. june 6. <http://plato.stanford.edu/archives/sum2014/entries/lukasiewicz/>.

Tomberlin, J. E. (1971). "The Sea Battle Tomorrow and Fatalism." Philosophy and Phenomenological Research, 31 (3): 352-357.

 

 

[1] future sea battle

[1] traditional

[1] excluded middle

[1] bivalence

[1] Ammonius

[1] Boethius

[1]  البته برخی استناد چنین نظری به آمونیوس و بوئتییوس را نمی­پذیرند، مثلاً (Lowe 1980: 58).

[1]  گرچه نظر نهایی پرایور در دایره تفسیر سنتی قرار نمی­گیرد ولی طرح آن به روشن­تر شدن مباحث کمک می­کند.

[1] به این ترتیب جملات ضروری را خارج می­کند چون جملات ضروری همیشه صادق و نقیض­شان همیشه کاذب است و استثنایی بر  І محسوب نمی­شوند.

[1] future contingent singulars

[1] omnitemporal truth

[1]  برای اطلاعات بیشتر در این مورد نگاه کنید به (Mates 1961: 36-41)

[1] Diodorus Cronus (died around 284 BC)

[1] master argument

[1] excluded middle

[1] جمله چیزی زبانی است که شکل گفتاری یا نوشتاری دارد و گزاره محتوای جمله است. یک جمله  می تواند حاکی از گزاره­های متعدد باشد و یک گزاره را می­توان در قالب جملات مختلف بیان کرد.

[1]  مثلا پلانتینگا در (Plantinga 1986)

[1]در این مورد مثلا نگاه کنید به (Kneale and Kneale 1978: 117-127)

[1] traditional view

[1] excluded middle    □(P∨~P)

□(Tp∨T~P) Bivalence [1]       Tpبه این معناست که گزاره p صادق است            

[1]  □ نماد ضرورت است

[1] syntactical

[1] semantic

[1]three-valued logic and future contingent

[1] Stoic logic

[1]Benson Mates

[1] past, present and future

[1] در کتاب Formal logic  موضع لوکاسیه­ویچ را نقد کرده­است. اومی­گوید آنچه لوکاسیه­ویچ آورده بیانگر موضع ارسطو نیست. ارسطو می­گوید همین امروز این صادق است که"یا فردا جنگ دریایی رخ می­دهد یا فردا جنگ دریایی رخ نمی­دهد" در حالی که طبق تفسیر لوکاسیه­ویچ این جمله در منطق سه­ارزشی نامتعین است نه صادق. (Øhrstrøm and Hasle 2011)

[1] Time and Modality

[1] contingent

[1]  در منطق زمان پرایور، F عملگر زمانی آینده  و Fp  به این معناست که : این چنین خواهد بود که p

[1]  رشر از بسیاری از منطق دانانی که معتقد به چنین نظری هستند، نام برده­است (Rescher 1963: 43)

[1]realist interpretation

[1]  همین رویکرد به شکلهای دیگری هم ارائه شده­است. مثلاً (Tomberlin 1971) می توان نظر او را اینطور صورتبندی کرد:

1- □(Tp∨T~p)  در مورد هر گزاره­ای یا خودش یا نقیضش صادق است

2- □(Tp→p)  ضرورتاً اگر گزاره­ای صادق باشد پس آن گزاره برقرار است

3- □(T~P→~p)    ضرورتاً اگر نقیض گزاره­ای صادق باشد پس نقیض آن گزاره برقرار است

از این مقدمات نمی­توان نتیجه گرفت که خود گزاره ضروری است یا نقیض گزاره ضروری است.

[1]  T یعنی صادق است که...

[1]  گاسکین سخن رشر را قابل قبول نمی­داند. او می­گوید فارابی در ابراز این مطلب در مقام شرح ارسطو نبوده بلکه نظر خودش را ارائه داده­است. 

[1] future sea battle

[1] traditional

[1] excluded middle

[1] bivalence

[1] Ammonius

[1] Boethius

[1]  البته برخی استناد چنین نظری به آمونیوس و بوئتییوس را نمی­پذیرند، مثلاً (Lowe 1980: 58).

[1]  گرچه نظر نهایی پرایور در دایره تفسیر سنتی قرار نمی­گیرد ولی طرح آن به روشن­تر شدن مباحث کمک می­کند.

[1] به این ترتیب جملات ضروری را خارج می­کند چون جملات ضروری همیشه صادق و نقیض­شان همیشه کاذب است و استثنایی بر  І محسوب نمی­شوند.

[1] future contingent singulars

[1] omnitemporal truth

[1]  برای اطلاعات بیشتر در این مورد نگاه کنید به (Mates 1961: 36-41)

[1] Diodorus Cronus (died around 284 BC)

[1] master argument

[1] excluded middle

[1] جمله چیزی زبانی است که شکل گفتاری یا نوشتاری دارد و گزاره محتوای جمله است. یک جمله  می تواند حاکی از گزاره­های متعدد باشد و یک گزاره را می­توان در قالب جملات مختلف بیان کرد.

[1]  مثلا پلانتینگا در (Plantinga 1986)

[1]در این مورد مثلا نگاه کنید به (Kneale and Kneale 1978: 117-127)

[1] traditional view

[1] excluded middle    □(P∨~P)

□(Tp∨T~P) Bivalence [1]       Tpبه این معناست که گزاره p صادق است            

[1]  □ نماد ضرورت است

[1] syntactical

[1] semantic

[1]three-valued logic and future contingent

[1] Stoic logic

[1]Benson Mates

[1] past, present and future

[1] در کتاب Formal logic  موضع لوکاسیه­ویچ را نقد کرده­است. اومی­گوید آنچه لوکاسیه­ویچ آورده بیانگر موضع ارسطو نیست. ارسطو می­گوید همین امروز این صادق است که"یا فردا جنگ دریایی رخ می­دهد یا فردا جنگ دریایی رخ نمی­دهد" در حالی که طبق تفسیر لوکاسیه­ویچ این جمله در منطق سه­ارزشی نامتعین است نه صادق. (Øhrstrøm and Hasle 2011)

[1] Time and Modality

[1] contingent

[1]  در منطق زمان پرایور، F عملگر زمانی آینده  و Fp  به این معناست که : این چنین خواهد بود که p

[1]  رشر از بسیاری از منطق دانانی که معتقد به چنین نظری هستند، نام برده­است (Rescher 1963: 43)

[1]realist interpretation

[1]  همین رویکرد به شکلهای دیگری هم ارائه شده­است. مثلاً (Tomberlin 1971) می توان نظر او را اینطور صورتبندی کرد:

1- □(Tp∨T~p)  در مورد هر گزاره­ای یا خودش یا نقیضش صادق است

2- □(Tp→p)  ضرورتاً اگر گزاره­ای صادق باشد پس آن گزاره برقرار است

3- □(T~P→~p)    ضرورتاً اگر نقیض گزاره­ای صادق باشد پس نقیض آن گزاره برقرار است

از این مقدمات نمی­توان نتیجه گرفت که خود گزاره ضروری است یا نقیض گزاره ضروری است.

[1]  T یعنی صادق است که...

[1]  گاسکین سخن رشر را قابل قبول نمی­داند. او می­گوید فارابی در ابراز این مطلب در مقام شرح ارسطو نبوده بلکه نظر خودش را ارائه داده­است. 

 

فارابی, ابونصر. 1408 ه.ق. المنطقیات. تدوین توسط محمد تقی دانش پژوه. جلد 1. قم: مکتبه آیت الله العظمی المرعشی النجفی.

Ackrill, J. L. (1963)[2002]. Aristotle's Categories and de Interpretatione. Oxford: Oxford University Press.

Ammonius, and Boethius. 1998. On Aristotle On interpretation 9. Translated by David A Blank and Normann Kretzmann. Ithaca, New York: Cornell University Press.

Barnes, J. (ed). (1991). The Complete Works of Aristotle. Princeton, N.J: Princeton University Press.

Gaskin, R. (1995). The Sea Battle and the Master Argument: Aristotle and Diodorus Cronus on the Methaphysics of the Future. Berlin: de Gruyter.

Hintikka, J. (1964). "The Once and Future Sea Fight: Aristotle's Discussion of Future Contingents in DeInterpretatione IX." The Philosophical Review, 73 (4): 461-492.

Kneale, W. and Kneale, M. (1978). The Development of Logic. Oxford: Clarendon Press.

Linsky, L. (1954). "Professor Donald Williams on Aristotle." The Philosophical Review, 63 (2): 250-252.

Lowe, M. F. (1980). "Aristotle on the Sea-Battle: A Clarification." Analysis, 40 (1): 55-59.

Mates, B. (1961). Stoic logic. California: University of California Press.

Øhrstrøm, P. and Hasle, P. (2011). "future contingents." The Stanford Encyclopedia of Philosophy . Edited by Edward N. Zalta. Jun 9. <http://plato.stanford.edu/archives/sum2011/entries/future-contingents/>.

Plantinga, A. (1986). "On Ockham's Way Out." Faith and Philosophy 3 (3): 235-269.

Prior, A. (1968). Past, Present and Future. Oxford: Clarendon Press.

prior, A. (1953). "Three-Valued Logic and Future Contingents." The Philosophical Quarterly, 3 (13): 317-326.

Quine, W. V. (1953). "On a So-Called Paradox." Mind, 62 (245): 65-67.

Rescher, N. (1963). Studies in the History of Arabic Logic. Pittsburgh: University of Pittsburgh Press. Simons, P. (2014). "Jan Łukasiewicz." The Stanford Encyclopedia of Philosophy. Edited by Edward N. Zalta. june 6. <http://plato.stanford.edu/archives/sum2014/entries/lukasiewicz/>.

Tomberlin, J. E. (1971). "The Sea Battle Tomorrow and Fatalism." Philosophy and Phenomenological Research, 31 (3): 352-357.