<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" version="2.0">
  <channel>
    <title>متافیزیک</title>
    <link>https://mph.ui.ac.ir/</link>
    <description>متافیزیک</description>
    <atom:link href="" rel="self" type="application/rss+xml"/>
    <language>fa</language>
    <sy:updatePeriod>daily</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <pubDate>Sat, 21 Mar 2026 00:00:00 +0330</pubDate>
    <lastBuildDate>Sat, 21 Mar 2026 00:00:00 +0330</lastBuildDate>
    <item>
      <title>شناسنامه</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_30213.html</link>
      <description/>
    </item>
    <item>
      <title>نگاهی به تراژدی و لذت تراژدیک در تفکر سوزان فیگین</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_29465.html</link>
      <description>تراژدی‌ها، با وجود محتوای رنج‌آور و سرنوشت‌ساز خود، همواره این پرسش را مطرح کرده‌اند که چگونه می‌توانند برای مخاطب لذت‌بخش باشند. سوزان فیگین تلاش کرده است تا از منظر یک فیلسوف تحلیلی معاصر، تبیینی برای این ویژگی پارادوکسیکال بیابد و کم توجهی به آثار وی در بین فارسی زبانان بر اهمیت این پژوهش می‌افزاید. در این پژوهش، با رویکرد تحلیلی و روش کیفی، تأثیر تراژدی بر مخاطب و چگونگی برانگیختن حس لذت در او از دیدگاه فیگین بررسی شده است. در ابتدا، پرسش‌های اصلی و فرعی این پژوهش به‌ترتیب عبارت‌ند از: چگونه تراژدی بر مخاطب تأثیر می‌گذارد؟ و تراژدی چگونه حس لذت را در مخاطب برمی‌انگیزد؟ فیگین معتقد است تراژدی‌های معاصر، همچون آثار کلاسیک، تأثیرگذار هستند اما بیشتر از دل جوامع و وقایع تاریخی مانند جنگ‌ها الهام می‌گیرند. یافته‌ها نشان می‌دهند احساساتی مانند همدلی و فراواکنش در اندیشۀ فیگین نقش اساسی دارند. تراژدی، با ایجاد لحظه‌های کشف و تحول در شخصیت‌ها، تأثیرات روانی و اخلاقی عمیقی در مخاطب برمی‌انگیزد و او را به همدلی و درک شرایط انسانی سوق می‌دهد. همچنین، لذت ناشی از تراژدی از درک احساسات مشترک مخاطب با دیگران و آگاهی از جنبه‌های اخلاقی آن حاصل می‌شود.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بازخوانی روایت ارسطو از آموزه‌های نانوشتۀ افلاطون توسط مفسران معاصر</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_29661.html</link>
      <description>ارسطو در آثار مختلف خویش با لحنی انتقادیْ نظریه‌هایی را به افلاطون نسبت داده است که بی‌تردید نمی‌توان برای آنها مرجعی در محاوراتِ مکتوبِ افلاطون یافت؛ به ویژه این ادعای ارسطو که افلاطون ایده‌ها را با اعداد این‌همان دانسته و به عبارتی دیگر، او مبادی ایده‌ها و اعداد را یک چیز (واحد و دوگانۀ نامتعیّن) در نظر گرفته است. این موضوع در قرن بیستم در میان بخشی چشمگیر از پژوهشگران سرشناس حوزۀ فلسفۀ یونان باستان در سنّت تحلیلی و قارّه‌ای به مسئله‌ای مناقشه‌برانگیز تبدیل شد که می‌توان آن را معمّای آموزه‌های نانوشتۀ افلاطون خواند. منظور از نانوشته‌بودنِ آموزه‌های افلاطون این است که او بخشی از اندیشه‌های خود را به‌ طور شفاهی و غیرمکتوب در آکادمی تعلیم داده و از مکتوب‌کردنِ آن خودداری کرده است. در دنیای انگلیسی‌زبان، هارولد چرنیس با اتخاذ موضعی افراطی، ارسطو را در تشریح اندیشۀ افلاطون تماماً خطاکار و غیرقابل اعتماد دانست و ایدۀ آموزه‌های نانوشته را به لحاظ تاریخی مردود شمرد؛ اما در مقابل چرنیس، مفسران دیگری مانند دیوید راس و جان فیندلی تلاش کردند از روایت ارسطو دربارۀ فلسفۀ افلاطون و نظریۀ آموزه‌های نانوشته دفاع کنند. در فلسفۀ اروپایی نیز مکتب موسوم به توبینگن، با گسست از سنّت شلایرماخر به ‌طریقی دیگر موضعی رادیکال پیش گرفتند و آموزه‌های نانوشته را اصیل‌ترین و کامل‌ترین نسخۀ فلسفۀ افلاطون دانستند و در نهایت، در مقابل ایشان، هانس گئورگ گادامر تلاش کرد اهمیت تعلیمات شفاهی افلاطون را نسبت به آثار مکتوب تعدیل‌شده‌تر بنگرد. در این مقاله تلاش شده است تا دیدگاه‌های این مفسران معاصر ارزیابی و با یکدیگر مقایسه شود.</description>
    </item>
    <item>
      <title>"استقراء جدید" علیه رئالیسم علمی و همتای آن در حوزۀ فلسفه: ارزیابی پاسخ میزراحی به استقراء بدبینانۀ استنفورد</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_29380.html</link>
      <description>طبق استدلال کایل استنفورد علیه رئالیسم علمی، مشهور به "استقراء جدید"، دانشمندان پیشین عاجز از تصوّر بدیل‌های نظریه‌های علمی منتخب خود بوده‌‌اند، و لذا دانشمندان کنونی نیز عاجز از تصوّر بدیل‌های نظریه‌های خود هستند. بنابراین، نظریه‌های علمی کنونی (که حاصل غفلت از چنین بدیل‌هایی‌اند) قابل باور نیستند. موتی میزراحی در پاسخ به استنفورد استدلال می‌کند که چون این رویکرد عیناً قابل تعمیم به فلاسفه و نظریه‌های فلسفی نیز می‌باشد، استدلال استنفورد خودمبطل است. زیرا به‌موازات مسئلة بدیل‌های تصوّرنشده مسئلۀ مشابهی نیز در حوزۀ فلسفه خواهدبود به‌نام "ایرادهای تصوّرنشده": فلاسفۀ پیشین عاجز از تصوّر ایرادهای مُهلِک نظریه‌های فلسفی منتخب خود بوده‌اند، و لذا فلاسفۀ کنونی نیز عاجز از تصور ایرادات مُهلِک نظریه‌های خود هستند. بنابراین، نظریه‌های فلسفی کنونی (که حاصل غفلت از چنین ایراداتی‌اند) قابل باور نیستند. پس، استدلال استنفورد نیز، که یک دیدگاه فلسفی است، قابل باور نمی‌باشد.در این مقاله، ضمن تبیین استراتژی میزراحی، به بررسی و ارزیابی انسجام و کارآمدی چنین استراتژی می‌پردازیم. هدف ما ارزیابی این است که آیا پاسخ میزراحی حقیقتاً می‌تواند در مقابل نقدهای احتمالی دوام آورده و به‌نحو قابل قبولی استدلال استنفورد علیه رئالیسم علمی را متوقف سازد؟ استدلالات و نتایج این پژوهش از پاسخ مثبت به‌ چنین سوالی پشتیبانی می‌نمایند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بررسی انتقادی نسبت حرکت جوهری با ثابت و سیال</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_29949.html</link>
      <description>برخی باور دارند صدرا بر اثبات حرکت جوهری از راه چگونگی ارتباط ثابت و سیال بیش از هر برهان دیگرى پا ‌می‌‌فشرد: اگر جوهرِ متحرک رابط این دو نباشد، هیچ چیز دیگرى نمی‌تواند رابط شود. پس حرکت جوهرى وجود دارد. در همین راستا، در تحلیل معنای حرکت جوهری گاه ثبات گذشته و حال &amp;amp;ndash; به ‌صورت لبس پس از لبس &amp;amp;ndash; و ثبات گذشته و حال و آینده &amp;amp;ndash; به‌ صورت سرمدگروی &amp;amp;ndash; نیز مطرح می‌شود. در این مقاله ادعاهای بالا به طور ‌جامع نقد و بررسی می‌شوند: به ‌روش تاریخی نقدهای پراکنده در طول تاریخ را یک‌جا گردآوری و به ‌روش عقلی و با ابزارهای منطقی آنها را تحلیل و ارزیابی می‌کنیم و سپس نقدهای خاص خود را نیز پیش ‌می‌نهیم. نتیجه و یافتۀ پژوهش ما این است که با ادلۀ گوناگون نشان ‌می‌دهیم هیچ ‌یک از ادعاهای بالا در نهایت پذیرفتنی نیست. برای نمونه، اگر اثبات یادشدۀ حرکت جوهری پذیرفته شود، دشوارۀ ثابت و سیال در جایی دیگر &amp;amp;ndash; به‌ ویژه در رابط‌بودن حرکت عرضی میان ثابت و سیال &amp;amp;ndash; خود را دوباره نشان می‌دهد و دفاع‌های موجود مدافعان نیز در نهایت ره به جایی نمی‌برد. در نقد لبس پس از لبس مطهری و سرمدگروی جوادی ‌آملی نیز نشان می‌دهیم گذشته از دیگر اشکال‌های مهم، چنین ادعاهایی با سایر سخنان خود آنها تعارض دارند؛ چه، آنها امر ثابت در جهان مادی متحرک و اجتماع در وجود بین اجزای زمانی را گاه به‌تصریح منکر شده‌اند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>پیوندهای مهندسی مفهومی و چرخش زبانی: به سوی تدوین یک فرافلسفۀ مفهومی</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_29727.html</link>
      <description>در این مقاله، می‌کوشیم تا با تمرکز بر فرافلسفۀ مبتنی بر مهندسی مفهومی، نشان دهیم این رویکرد در مقایسه با فرافلسفۀ زبانی، چارچوبی جامع‌تر و مؤثرتر برای تحلیل و حل مسائل فلسفی فراهم می‌آورد. برخلاف فیلسوفان زبانی که در شاخۀ فلسفۀ زبانِ روزمره بر پاسداشتِ زبان طبیعی و محدودیت‌های آن، و در شاخۀ فلسفۀ زبان ایده‌آل بر پرهیز از توسل به موجودیت‌های مفهومی تأکید داشتند، مهندسی مفهومی با تکیه بر انعطاف‌پذیری مفاهیم و امکان بازسازی نظام‌های مفهومی، می‌کوشد محدودیت‌های این‌چنینی فلسفۀ زبانی را پشت سر گذارد و در عوض، متناسب با اهداف معرفتی، اخلاقی و اجتماعی، بر ترمیم یا تعویض ابزارهای تفکر تمرکز کند. هدف اصلی این مقاله تحلیل نقش گذار از چرخش زبانی به چرخش مفهومی و بازخوانی نظریه‌های ویتگنشتاین و کواین در راستای نقد یا تقویت بنیان‌های این گذار است. اگرچه هر دو فیلسوف نگرش‌هایی محدودکننده نسبت به مفهوم دارند، بصیرت‌های آنها، به ‌ویژه دربارۀ کاربرد، رفتار و تحول مفهومی، می‌تواند در خدمت پروژۀ مهندسی مفهومی قرار گیرد. به این ترتیب، مقالۀ حاضر کوشیده است فرافلسفۀ بدیلی را طرح‌افکنی کند که ضمن بهره‌گیری از سنت فلسفۀ زبانی، افق‌هایی نو برای نقش فعال فلسفه در تغییر نظام‌های مفهومی و در نتیجه، دگرگونی در شیوه‌های اندیشیدن به جهان می‌گشاید.</description>
    </item>
    <item>
      <title>تبیین پدیدار‌شناسانة دگردیسی وجود اشیای روزمره در هنر مدرن با ابتنا بر اندیشه‌های هایدگر</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_29912.html</link>
      <description>به نظر می‌رسد با ظهور اشیای روزمره در برخی از انواع هنر مدرن، ما با نوعی دگردیسی شیء روزمره به کار هنری مواجه هستیم. این پژوهش می&amp;amp;lrm;کوشد با تبیین دلالت‌های هستی‌شناسانة این دگردیسی، نشان دهد چگونه هنر مدرن با دگردیسی شیء روزمره به کار هنری از قلمرو فهم طبیعی از موجودات فرا می‌رود و آن را متحول می‌کند. برای رسیدن به این هدف، تلاش ‌شده است با رویکردی پدیدارشناسانه مبتنی بر دیدگاه هایدگر، دگردیسی شیء روزمره به کار هنری در پرتو تقابل فهم طبیعی و فهم پدیدارشناسانه از موجودات مورد تأمل قرار گیرد. با پی‌گیری این مسیر، به نظر می‌رسد دگردیسی شیء روزمره به کار هنری در چارچوب فهم طبیعی از موجودات جای نمی‌گیرد، زیرا برای فهم طبیعی، موجود امری فی‌نفسه و فارغ از نسبت است. این در حالی است که آنچه در دگردیسی رخ می‌دهد دقیقاً همین برقراری نسبت و مواجهه‌ای تازه میان ما و شیء است که هنرمند به واسطة پرتاب شیء درون بافت و جهانی تازه آن را رقم می‌زند. در مقابل، با توجه به اینکه پدیدارشناسی وجودِ موجود را فقط با نظر به مسئلة مواجهه و روی‌آورندگی و از دریچة ظهور موجود برای ما فهم می‌کند، ظهور شیء روزمره به منزلة هنر در این رویکرد تبیین‌پذیر است. بر این اساس، می‌توان نتیجه گرفت هنرمند مدرن مانند یک پدیدارشناس، فهمِ طبیعی از موجودات را به حال تعلیق درمی‌آورد و ما را به ساحت پدیدارشناسانة فهم وجود وارد می‌کند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بازخوانی روایت به‌ مثابۀ بازنمود امکان‌های سوژه</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_30019.html</link>
      <description>در این جستار، نظریۀ روایت پل ریکور به ‌مثابۀ بازنمایی کنش انسانی در بستر ادبیات، با رویکردی انتقادی و تطبیقی بازخوانی می‌شود. در کانون این بازخوانی، مدل مفهومی &amp;amp;laquo;پنج‌گانۀ روی‌آوری سوژه&amp;amp;raquo; قرار دارد که شامل روی‌آوری به خود، به دیگری، به اشیای جهان، به دیگری بزرگ و به زبان است. این مدل با الهام از سنت‌های پدیدارشناسی، هرمنوتیک و تحلیل گفتمان، چارچوبی برای فهم چندلایگی، گسست‌مندی و دیالکتیک هویت سوژه‌ در روایت فراهم می‌آورد. مقاله نشان می‌دهد روایت نه بازنمایی خنثای کنش، بلکه سازوکاری فعال و سوبژکتیو برای بازسازی خود است؛ فرایندی که در آن، زبان، قدرت، ساختار، تاریخ، ایدئولوژی، حافظه، بدن و نهادهای اجتماعی هم‌زمان دخیل‌ هستند. از این دیدگاه، سوژه در روایت هم فاعل معناست و هم محصولی از گفتمان‌ها. این بازخوانی افق‌هایی تازه برای روایت‌شناسی، نقد ادبی، فلسفۀ زبان و مطالعات فرهنگی و ارتباطات می‌گشاید. در پایان، پیامدهای نظری این تحلیل در نسبت با امکان نقد ایدئولوژی و بازاندیشی در خودمختاری سوژه بررسی می‌شوند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>مطالعه و نقد دیدگاه کثرت‌گرایی و کارکردگرایی صدق از منظر لینچ</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_29971.html</link>
      <description>مایکل لینچ با ارائۀ نظریۀ کارکردگرایانۀ صدق، چارچوبی جالب &amp;amp;shy;توجه برای تکثرگرایی تعدیل‌شده پیشنهاد کرده است. برخلاف تکثرگرایی قوی که صدق را مجموعه‌ای از ویژگی‌های مستقل و پراکنده می‌بیند، لینچ استدلال می‌کند صدق یک ویژگی کارکردی است که از طریق بدیهیات هنجاری مشترکی مانند &amp;amp;laquo;صدق هدف باور است&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;صدق از توجیه متمایز است&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;صدق ارزش پیگیری در پژوهش را دارد&amp;amp;raquo; تعریف می‌شود. از نظر او صدق باید عینیت، هنجارمندی و غایت پژوهش را توضیح دهد. نظریۀ لینچ در توضیح چگونگی ارتباط ویژگی‌های موضعی صدق‌ساز، مانند مطابقت در علم یا انسجام در اخلاق با نقش کارکردی کلی صدق، حفظ فاصله از نظریه&amp;amp;shy;های فروکاهشی صدق، توضیح معنای صدق در گفتمان‌های ترکیبی و رهایی از پیچیدگی&amp;amp;shy;های متافیزیکی نیازمند تقویت است. می&amp;amp;shy;توان با فرض یک توصیف خاص از صدق، مانند مطابقت، کاهش اصول متافیزیکی و بازتعریف نقش هنجاری صدق، به دیدگاه کثرتگرایی از صدق رسید که هم وحدت مفهومی صدق را حفظ می&amp;amp;shy;کند و هم معنای صدق را در حوزه&amp;amp;shy;های علمی مختلف، متفاوت تفسیر می&amp;amp;shy;کند. هدف نهایی این مطالعه ارائۀ چارچوبی منسجم برای فهم تکثرگرایی صدق است که هم به تنوع گفتمانی احترام بگذارد و هم به انتقادات وارد به نظریۀ لینچ پاسخ دهد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>چگونه در فلسفۀ کانت پرداخت به زیبایی هنری منجر به اخلاقی عمل ‌کردن فرد می‌شود؟</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_30065.html</link>
      <description>این مقاله رابطۀ میان زیبایی‌شناسی و اخلاق در فلسفۀ ایمانوئل کانت را بررسی می‌کند و می‌پرسد آیا تجربۀ زیبایی، به ‌ویژه در هنر، می‌تواند به عمل اخلاقی منجر شود. در نقد قوۀ حکم (1790)، کانت قلمرو زیبایی را مستقل از حوزۀ اخلاق می‌داند و تأکید می‌کند حکم ذوقی باید &amp;amp;laquo;بی‌علقه&amp;amp;raquo; باشد و از هر گونه میل، سود، یا الزام اخلاقی جدا بماند. با این حال، او میان تجربۀ زیباشناختی و قوۀ اخلاقی پیوندی غیرمستقیم برقرار می‌کند که به واسطۀ مفهوم &amp;amp;laquo;غایت‌مندی بدون غایت&amp;amp;raquo; قابل تبیین است. پرسش محوری مقاله این است که چگونه می‌توان این استقلال و در عین حال، همبستگی را در اندیشۀ کانت فهم کرد. در این راستا، با بررسی تمایز میان &amp;amp;laquo;زیبایی آزاد&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;زیبایی مقید&amp;amp;raquo; و تحلیل دیدگاه‌هایی همچون تفسیر ونزل (2005)، نشان داده می‌شود زیبایی هنری، به‌ ویژه در شکل مقید خود، می‌تواند نمادی از قانون اخلاقی باشد و ذهن انسان را برای پذیرش ایده‌های اخلاقی آماده کند. با وجود این، از دیدگاه کانت، این تجربه هرچند انگیزش اخلاقی را تسهیل می‌کند، شرط کافی برای تحقق عمل اخلاقی نیست؛ زیرا اخلاق بر خودآیینی اراده و التزام آگاهانه به قانون عقلانی استوار است. نتیجه آن است که تجربۀ زیبایی هنری در فلسفۀ کانت نقشی واسطه‌گر دارد: نه منشأ مستقیم عمل اخلاقی، بلکه بستری برای پرورش حساسیت و آمادگی ذهنی نسبت به اخلاق.</description>
    </item>
    <item>
      <title>ماهیت مصنوع‌مانند مدل‌های علمی</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_29948.html</link>
      <description>مقالۀ حاضر ضمن نقدی بر دیدگاه‌های رایج دربارۀ ماهیت مدل‌های انتزاعی علمی، نشان می‌دهد این رویکردها از تبیین نقش قصدمندی در تعیین ماهیت مدل‌ها ناتوان هستند. مقاله در عوض پیشنهاد می‌کند مدل‌های علمی به ‌عنوان مصنوعاتی انتزاعی در نظر گرفته شوند که ماهیت آنها به‌ طور مستقیم وابسته به قصد طراحی، اهداف علمی و زمینه‌های نهادی خاصی است که در آنها قرار دارند. این رویکرد به‌ طور ویژه بر اهمیت قصدمندی در شکل&amp;amp;shy;گیری مدل‌های علمی تأکید دارد و بر این باور است که این مدل‌ها به‌ منظور رسیدن به مقاصد خاص علمی و پژوهشی طراحی می‌شوند. این رویکرد پیامدهای متافیزیکی مهمی دارد؛ زیرا با بهره‌گیری از فلسفۀ مصنوعات، بر وابستگی وجود مدل‌ها به قصد جمعی دانشمندان و نقش نهادهای علمی در شکل‌گیری و تثبیت آنها تأکید می‌کند. در نهایت، مقاله از رهگذر پاسخی به مسألۀ هستی‌شناختی مدل‌ها، زمینه را برای پیشنهاد نوعی رئالیسم نهادی-کارکردی فراهم می‌کند که واقعیت مدل‌ها را در چارچوب کارکردهای علمی و اجتماعی آنها می‌سنجد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>تفاوت‌های بنیادین ریاضیات و فلسفه از منظر کانت</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_30076.html</link>
      <description>تفاوت‌های بنیادین ریاضیات و فلسفه از منظر کانت
چکیده
این مقاله به بررسی دیدگاه کانت دربارة تفاوت‌های بنیادین ریاضیات و فلسفه، به‌ویژه ناکارآمدی روش ریاضی در پژوهش‌های فلسفی، می‌پردازد. کانت دیدگاه خود را در برابر نظر مندلسون که در چارچوب سنت ولفی-لایب‌نیتسی می‌اندیشد طرح می‌کند. مندلسون معتقد بود که در متافیزیک نیز همانند ریاضیات می‌توان از طریق عقل و استدلال منطقی به یقین دست یافت. کانت استدلال می‌کند که ریاضیات از روش ترکیبی بهره می‌برد و مفاهیم را از طریق شهود محض می‌سازد، در حالی که فلسفه با روش تحلیلی به بررسی مفاهیمِ از پیش داده شده می‌پردازد. ریاضیات از طریق ساخت مفاهیم در شهود به یقین دست می‌یابد، اما فلسفه نمی‌تواند از این روش بهره ببرد، زیرا مفاهیمش به‌صورت تحلیلی و از داده‌های موجود استخراج می‌شوند. این تفاوت روش‌شناختی نشان می‌دهد که یقین ریاضی نمی‌تواند به فلسفه منتقل شود. بنابراین، از نظر کانت، اگرچه ریاضیات الگویی برای یقین در معرفت ارائه می‌دهد، روش‌های آن برای فلسفه کارآمد نیست. فلسفه باید از طریق تأمل انتقادی بر شرایط امکان تجربه، که در فلسفه استعلائی طرح شده است، راه خود را به سوی یقین بیابد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>پدیدارشناسیِ بازی و بنیاد گذاری حقیقت؛ گادامر و دوفرِن</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_30171.html</link>
      <description>هانس-گئورگ گادامر، مواجهة مخاطب با اثر هنری را، پرتاب دازاین ‌  به درون بازیِ  اثر قلمداد می‌کند. این بازی شأن وجودی  داشته و به‌معنای گفت و گو با عالَم اثری  است که زمینش مأمن حوالت تاریخی -فرهنگی  است. هدف پژوهش حاضر؛ تبیینِ مفهوم بازی اثر هنری و بنیادگذاری نسبتی است که هر دو متفکر، برای تبیین حقیقت، با هایدگر برقرار می‌کنند. براساس یافته‌های پژوهش، مشخص می‌شود که از منظر گادامر، گشوده‌شدن  اثر هنری به‌روی مخاطب، تنها با اجرای اثر محقق  می‌شود. لذا، مخاطب، که پرتاب‌شدة طرح‌افکن  است، هم از بازیِ اثر متأثر است و هم بر آن تأثیرگذار. از طرفی دیگر، میکل دوفرِن معتقد است که تبدیل اثر هنری به ابژة زیباشناختی کاملاً بستگی به این دارد که مخاطب در اثر سکنی  گزیند و زمانی که اثر او را فرا می‌خواند  در اثر شرکت کند. حال این سؤال پیش می‌آید که چگونه حضور در بازی اثر هنری، منتج‌به بنیادگذاری حقیقتی می‌شود که هر دو فیلسوف از یک نفر، یعنی هایدگر، اخذ کرده‌اند؟ بعد از انجام پژوهشی توصیفی-تحلیلی، مشخص می‌شود که مواجهة هستی‌شناختیِ مخاطب با اثر، در نهایت حقیقت را نامستور می‌کند، اما میزان تأثیر و تأثر  میان بازیگر و بازی متفاوت است، دوفرن رابطه‌ای مبتنی‌بر دادوستد را تبیین می‌کند، اما گادامر صحبت از دو تبدلِ همزمان و تضایفی دیالکتیک میان افق‌ها می‌کند. نزد دوفرن؛ نمایش  و تفسیر  از هم متمایز، اما نزد گادامر در یک‌دیگر ذوب می‌شوند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>امکان شکل‌گیری ایمان غیراثباتی در اندیشة دیوید هیوم: گذار از الهیات عقل‌گرا به دین طبیعت‌محور</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_30233.html</link>
      <description>این مقاله به امکان شکل‌گیری ایمان غیراثباتی در چارچوب فلسفة دیوید هیوم می‌پردازد و می‌کوشد نشان دهد که فروپاشی الهیات عقل‌گرا در نظام فکری او لزوماً به حذف کامل دین نمی‌انجامد. پرسش اصلی مقاله آن است که آیا نقد هیوم بر بنیان‌های معرفت‌شناختی و عملی دین هرگونه امکان ایمان را ناممکن می‌سازد، یا می‌توان از الگویی بدیل برای ایمان سخن گفت؟ مقاله با روش تحلیلی‌ـ‌انتقادی و با ارجاع به الهیات عقل‌گرای بریتانیا، به‌ویژه صورت‌بندی ساموئل کلارک، استدلال می‌کند که هیوم با نقد چهار ستون اصلی الهیات اثباتی، ساختار استدلالی آن را فرو می‌ریزد، اما در عین حال راه را برای فهمی روان‌شناختی، طبیعت‌محور و غیرشناختی از ایمان می‌گشاید. مطابق تز مقاله، ایمان دینی در نظام هیوم نه امری مبتنی بر اثبات، بلکه گرایشی طبیعی، پاسخی وجودی به عدم‌قطعیت و پدیده‌ای ریشه‌دار در عواطف و سازوکارهای ذهن انسان است. نتیجه آن‌که می‌توان از مدلی غیراثباتی و طبیعت‌گرا از ایمان سخن گفت که میان نقد رادیکال هیوم بر الهیات سنتی و تداوم نیاز انسان به معنا پیوند برقرار می‌کند و افقی تازه برای فلسفۀ دین معاصر فراهم می‌آورد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>اختلاف‌نظر بی‌توضیح و عقلانیت باور دینی: تحلیل و نقد نظریه‌ی نیکلاس والترستورف</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_30249.html</link>
      <description>مسئله‌ی اختلاف‌نظر دینی یکی از بنیادی‌ترین مسائل معرفت‌شناسی دین معاصر است و نیکلاس والترستورف، از برجسته‌ترین فیلسوفان دین تحلیلی، در دهه‌های اخیر کوشیده است پاسخی بدیل به این مسئله ارائه دهد. نظریه‌ی او که بر مفاهیمی چون اختلاف بی‌توضیح، استحقاق معرفتی و اعتماد عقلانی استوار است، به‌روشنی در مقابل شواهدگرایی لاکی و مصالحه‌گرایی معاصر قرار می‌گیرد و می‌کوشد عقلانیت باور دینی را حتی در شرایط اختلاف همتایان حفظ کند. والترستورف با تأکید بر اینکه بسیاری از اختلاف‌نظرهای عمیق و ماندگار در فلسفه، دین و اخلاق بی‌توضیح‌اند و نمی‌توان آن‌ها را به خطا یا بی‌دقتی فروکاست، بر این باور است که آگاهی از چنین اختلاف‌نظرهایی لزوماً به تعلیق باور نمی‌انجامد. از دید او، اگر شخص تمام وظایف عقلانی خود را در فرایند باورآوری انجام داده باشد، حتی در حضور مخالفانِ همتا می‌تواند به باور خود ادامه دهد و همچنان مستحق داشتن آن باشد. این مقاله ضمن بازسازی و تحلیل نظام‌مند این نظریه، آن را از چهار جهت معرفت‌شناختی، روش‌شناختی، فضیلت‌محور و اجتماعی‌- هنجاری مورد نقد قرار می‌دهد. نتیجه آن است که هرچند نظریه‌ی والترستورف گامی مهم در بازاندیشی عقلانیت دینی در جهان کثرت‌گرایانه است، اما در برابر چالش‌هایی چون نقش شواهد مرتبه‌بالاتر، ابهام در مفهوم استحقاق، خطر جزم‌گرایی فضیلت‌پوش و دشواری پیوند عقلانیت شخصی با عقلانیت عمومی نیازمند بازسازی است. در پایان، چشم‌اندازهایی برای توسعه‌ی آینده‌ی این نظریه ارائه می‌دهیم و نشان می‌دهیم که طرح فکری والترستورف راهی میانه بین شکاکیت مصالحه‌جویانه و جزم‌گرایی سنت‌گرایانه می‌گشاید.</description>
    </item>
    <item>
      <title>معنا و امکان حکمت مترقّی در هیپیاس بزرگ</title>
      <link>https://mph.ui.ac.ir/article_30256.html</link>
      <description>سقراط برای تاسیس فلسفه‌ی سیاسی می‌بایست نسبت خود را با سوفسطاییان، به‌عنوان منادیان جمع سیاست و حکمت، و نیز، با فیلسوفان پیشاسقراطی، که از سیاست کناره می‌گرفتند، مشخص کند. افلاطون چندوچون این مواجهه‌ی دوگانه‌ی سقراط را در محاورات متعددی گزارش کرده است، که در این میان، دیالوگ هیپیاس بزرگ به‌سبب درون‌مایه و صراحتش در طرح این مسئله، جایگاهی ویژه دارد. در این مقاله، کوشش شده از رهگذر روش خوانش از نزدیک، دیالوگ مذکور بازخوانی شود تا معلوم آید سقراط چگونه با طرح پرسش چیستی زیبایی از هیپیاس، و پی‌گیری دیالکتیکی پاسخ‌ها و استدلال‌های او، مواجهه‌ی دوگانه‌ی مذکور را پیش می‌برد. در این روش، تنها به بررسی مفاد برهانی استدلال‌ها بسنده نمی‌شود، بلکه جزئیات دراماتیک دیالوگ نیز، از آن حیث که مساهمتی ویژه بر دلالت استدلال‌ها دارند، مطمح نظر قرار می‌گیرد و کوشش می‌شود دلالت بین‌السطور استدلال‌ها، چنانکه مصنف مدنظر داشته، استخراج شود. بدین‌سان روشن خواهد شد که سقراط افزون بر ابطال دعوی سوفسطاییان مبنی بر حکمت مترقّی، مطلقِ ادعای حکمت مترقی را ابطال نمی‌کند، بلکه فلسفه‌ی سیاسی خود را مدافع این عنوان می‌داند. بنابراین، دفاع دیالکتیکی او از حکمت قدما در برابر سوفسطاییان، متضمن فراروی از آنها نیز هست. در عین حال، با همین مبنا نشان می‌دهد که جمع حکمت و سیاست در عمل، که ملازم با پاسخ قطعی به پرسش از چیستی زیبایی است، چنانکه سوفسطایی می‌پندارد، ناممکن است.</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
