Conceptual Engineering and the Linguistic Turn: Toward Formulating a Conceptual Meta-Philosophy

Document Type : Original Article

Author

Assistant professor in department of philosophy, faculty of letters and human sciences, Shahid Beheshti university,Thran, Iran

10.22108/mph.2025.144909.1633

Abstract

This paper aims to demonstrate that a metaphilosophical approach grounded in conceptual engineering offers a more comprehensive and effective framework for analyzing and resolving philosophical problems than one based on linguistic philosophy. Whereas ordinary language philosophers emphasized the preservation of natural language and its constraints, and ideal language philosophers sought to avoid reliance on conceptual entities altogether, conceptual engineering endeavors to move beyond such limitations by drawing on the flexibility of concepts and the possibility of reconstructing conceptual frameworks. Instead of being bound by inherited linguistic structures, conceptual engineering focuses on revising or replacing our cognitive tools concerning epistemic, ethical, and social goals. The principal aim of this article is to examine the transition from the linguistic turn to the conceptual turn and to reassess the philosophical insights of Wittgenstein and Quine in this context - either as critical challenges or as sources of support for this transition. Although both philosophers maintain views that are, in various ways, restrictive toward concepts, their reflections on use, behavior, and conceptual change can be repurposed to advance the project of conceptual engineering. Thus, this paper outlines an alternative metaphilosophical vision - one that builds upon the legacy of linguistic philosophy while opening up new prospects for philosophy’s active role in reshaping conceptual schemes and, thereby, transforming the ways we think about the world.

Keywords

Main Subjects


  • مقدمه

در این مقاله، هدف ما این است که نشان دهیم فرافلسفۀ مبتنی بر مهندسی مفهومی، در مقایسه با فرافلسفۀ مبتنی بر چرخش زبانی، برآوردی جامع‌تر از کارکرد فلسفه و ابزاری دقیق‌تر و کارآمدتر برای حل و فصل مسائل فلسفی به دست می‌دهد. مهندسی مفهومی با تمرکز بر انواع ابزارهای تفکر - از مفهوم، معنا و برداشت[1] گرفته تا کلمه، جمله و عبارت - می‌کوشد امکانات، مزیت‌ها، معایب و بدیل‌های این ابزارها را ارزیابی کند و پیشنهادهایی برای بهبود یا اصلاح یا جایگزین‌کردن آنها به دست دهد. اگرچه مهندسی مفهومی به‌خودی‌خود تا حدود زیادی مرهون تلاش‌های فیلسوفان زبانی‌ است، راهبردهای مهندسی مفهومی می‌توانند بسیاری از بحث‌های درگرفته در چرخش زبانی را زائد قلمداد کنند و هستۀ اصلی بسیاری از مناقشات فلسفی را در معایب یا نقص‌های مفهومی جست‌وجو کنند.

برگمن[2] (1964)، ویتگنشتاین[3] (1953)، کواین[4] (1960) و رورتی[5] (1967) نشان می‌دهند مسائل فلسفی ماهیتاً سرشتی زبانی دارند و با تمرکز بر راهبردهای زبانی می‌توان به همۀ آنها رسیدگی کرد. این راهبردها عمدتاً در دو دسته جای می‌گیرند و طبقه‌بندی این راهبردها جبهه‌بندی فیلسوفان زبانی را نیز مشخص می‌کند. برای مثال، استراوسون[6] (1963) کلید حل این مسائل را بازگشت به کاربرد معمول کلمات در زبان روزمره می‌داند. از نظر او، کاربرد فلسفیِ بسیاری از کلماتْ حاصل انحراف از کاربرد معمول آنهاست و این انحراف باعث کَنده‌شدن کلمه از بستری می‌شود که معنا اساساً در بطن آن شکل گرفته است. در مقابل، کارنپ[7] (1937) معتقد است کلمات به‌خودی‌خود در بستر زبان روزمره کاربردی مبهم و مغشوش دارند. این ابهام علت اصلی مغالطات و در نتیجه، بن‌بست‌های بزرگ فلسفی ا‌ست. از طریق ایضاحِ هرچه بیشترِ این زبان و، در صورت لزوم، تدوین زبانی دقیق‌تر و جایگزین‌کردن آن، می‌توان از گرفتارشدن در این بن‌بست‌ها پرهیز کرد. بنابراین، به نظر می‌رسد هر دو جبهۀ فیلسوفان زبانی در این نکته اشتراک نظر دارند که مسائل فلسفی را باید به مسائل زبانی فروکاست و اصلی‌ترین ابزار کار فیلسوف چیزی نیست جز تحلیل زبانی.

با وجود این، از همان آغازِ به جریان افتادن جنبش زبانی در فلسفه، صداهایی مخالف مبنی بر زائدبودن چرخش زبانی به گوش می‌رسید؛ بودند فیلسوفانی که - برای مثال بلانشارد[8] (1962) - به دلایل مختلف معتقد بودند فیلسوف حتی پس از پشت سر گذاشتن چرخش زبانی ناگزیر است برای ارائۀ راه‌حل، به بحث دربارۀ همان ابزارهای قدیمیِ بازنمایی بازگردد و راهبردهای خود را بر بحث دربارۀ مفاهیم متمرکز کند.

در این مقاله، می‌کوشیم ابتدا انگیزه‌ها و راهبردهای فرافلسفۀ مبتنی بر چرخش زبانی را توضیح دهیم. سپس نقدهای مطرح‌شده بر چرخش زبانی را بررسی خواهیم کرد و نشان خواهیم داد بسیاری از مزایای چرخش زبانی - شاید حتی همۀ آن مزایا - در چرخش مفهومی همچنان حفظ خواهند شد. البته بسیاری از بصیرت‌ها و مساهمت‌های چرخش زبانی در چرخش مفهومی همچنان به قوت خود باقی خواهند ماند و بنابراین، چرخش مفهومی به معنای بازگشت تام‌وتمام به شکل ‌و شمایل فلسفه‌ورزی کلاسیک نخواهد بود. بنابراین، در ادامه می‌کوشیم نشان دهیم مهندسی مفهومی چگونه با تمرکز بر ابزارهای مختلف گفتار می‌تواند در عین دورزدن نقدهای واردشده بر چرخش زبانی، اهداف و روش‌های آن را محقق کند.

  • چرخش زبانی

جنبش چرخش زبانی با موشکافی در نحوۀ به‌کارگیری زبان، دو هدف عمده را دنبال می‌کند: 1) بازتعریفی کلان از کل سنت فلسفی از آغاز تا به امروز؛ 2) ارائۀ راهبردی جدید برای حل یا انحلال مسائل دیرپای فلسفه. هدف اول ماهیتاً سرشتی فرافلسفی دارد و چشم‌اندازی جدید به دست می‌دهد که در پرتو آن، هم‌زمان هدف، روش و مسائل فلسفه بازتعریف می‌شوند. هدف دوم ماهیتاً سرشتی فلسفی دارد و در همان گودی که فلاسفه از دیرباز مشغول حل‌وفصل مسائل بوده‌اند، راهبردهایی جدید - عمدتاً راهبردهای زبانی - برای رسیدگی به مسائل پیش پا می‌گذارد. طرفه آنکه از نظر فیلسوفان زبانی، این دو هدف با یک ضربه به دست می‌آیند، و آن بازنگری در مسائل فلسفی از صافی چرخش زبانی ا‌ست.

مدعای اصلی فلسفۀ زبانی این است که «مسائل فلسفی در اصل مسائل زبان» هستند و به همین دلیل، از طریقِ (1) صورت‌بندی دوبارۀ زبان (طرح یک زبان ایده‌آل) یا (2) از طریق فهم عمیق‌ترِ همین زبانی که به کار می‌بریم (موشکافی زبان روزمره) می‌توان عاقبتْ همۀ آنها را حل یا برای همیشه منحل کرد.

رویکرد اول که به رویکرد زبان ایده‌آل شناخته می‌شود، سعی در برطرف‌کردن ابهام یا اغتشاش زبان روزمره و جایگزین‌کردن آن با زبانی بازسازی‌شده دارد. برای مثال، به این جملۀ هایدگر[9] دقت کنید: «آیا نیستی [/هیچ][10] تنها از آن رو وجود دارد که «نا»[11]، یا به تعبیری «نفی»[12]، وجود دارد؟» (Heidegger, 1993, p. 97). به عقیدۀ کارنپ، این پرسش از آن رو به وجود آمده است که هایدگر نحوِ تاریخی-گرامریِ جملۀ «Nothing is outside» را با نحوِ جمله‌ای مانند «Rain is outside» یکی گرفته است. نحو گرامری این دو جمله یکی‌ است، اما نحو منطقی‌شان با هم تفاوت دارد. دو عبارتِ ∼ (Ex) Fx (چنین نیست که xی هست که دارای خاصیت F باشد [/آن بیرون باشد]) و F(rain) (باران دارای خاصیت F است [/آن بیرون است]) به‌ترتیب صورت منطقی دو جملۀ بالا را نشان می‌دهند[13]. از نظر کارنپ، اشتباه هایدگر ناشی از ابهام موجود در نحو منطقی زبان روزمره است[14] و اگر بتوانیم زبانی ایده‌آل طراحی کنیم که در آن ناگزیر نباشیم از ابزارهای این زبان مبهم و نادقیق استفاده کنیم، بسیاری از مسائل فلسفی منحل می‌شوند یا از ابتدا امکان طرح پیدا نمی‌کنند (نک: Carnap, 1959, pp. 69-71)

رویکرد دوم، که به رویکرد زبان روزمره شناخته می‌شود، حل‌وفصل مسائل فلسفی را متوقف بر تدوین یک زبان ایده‌آل نمی‌داند. از نظر فیلسوفان هوادار این رویکرد، مسئلۀ فلسفی ناشی از کاربرد نادرست همین زبان روزمره است و اگر نشان دهیم در جریان طرح چنین مسائلی از کاربرد روزمرۀ زبان عدول شده است، آنها به‌خودی‌خود فسخ می‌شوند. برای مثال، پل زیف[15] با بررسی دقیق زبان طبیعی برای کشف معنای کلمۀ «خوب» به این نتیجه می‌رسد که «خوب» یعنی چیزی یا کاری که «مقصود مشخصی را برآورده می‌کند یا به درد هدف خاصی می‌خورد»[16]. از این‌ رو، دغدغۀ فیلسوفان سنتیِ اخلاق برای پاسخ به پرسش‌هایی همچون «خوبیِ فی‌نفسه [/خیرِ فی‌نفسه] چیست؟» برخاسته از کاربردهای «نابه‌هنجار»[17] و در حکم عدول از قواعد زبان روزمره‌ است (نک: Rorty, 1967, p. 26).

  • فرافلسفۀ زبانی

در این دو مثال، می‌توان مشاهده کرد چگونه راهبرد فلسفۀ زبانی، در هر دو نحلۀ زبان روزمره و زبان ایده‌آل، می‌تواند با مسائل دیرپای فلسفی روبه‌رو شود و راهی برای رسیدگی به این مسائل پیش پا بگذارد. اما چنانکه گفتیم، فلسفۀ زبانی در ارائۀ بازتفسیری از کار فلسفی نیز حرفی برای گفتن دارد. فیلسوفان زبان روزمره می‌توانند مدعی شوند فیلسوفان در همۀ دوره‌ها، آگاهانه یا ناآگانه، کوشیده‌اند مسئلۀ فلسفی را نتیجۀ مستقیم کاربرد معمول واژگان زبان طبیعی تفسیر کنند. طبق این خوانش، مسئلۀ فلسفی چالشِ ناگزیری ا‌ست که هر نگاه تیزبینی به مفاهیم روزمره در زبان طبیعی دیر یا زود با آن مواجه می‌شود؛ فلسفه در واقع عهده‌دارِ کشف راه‌حل‌های متافیزیکی برای برون‌رفت از نارسایی‌ها یا تناقض‌هایی ا‌ست که در ظاهر زبان روزمره خانه کرده‌اند و تلاش فیلسوف معطوف به این است که نشان دهد زبان طبیعی بدون بازسازی یا اصلاح نیز واجد رسایی یا انسجام کافی است. همان‌طور که فیلسوفان گذشته می‌کوشیدند ماهیت مفاهیم بنیادینی همچون «هستی»، «معرفت»، «خوبی» و نظایر آن را کشف کنند، فیلسوف هوادار زبان روزمره هم می‌کوشد از طریق کشف نحوۀ کاربرد این اصطلاحات در زبان طبیعی به سرشت آنها پی ببرد (نک:Rorty, 1967, p. 4 ).

فیلسوفان هوادار زبان ایده‌آل نیز می‌توانند بازتفسیری دیگرگون از کار فلسفی ارائه دهند. از نظر ایشان، کار فلسفی عبارت است از مقایسۀ چارچوب‌های زبانی، ارزیابی آنها در پرتو یکدیگر و، در صورت فقدان چارچوب زبانیِ رسا، تدوین یک زبان ایده‌آل و عاری از نقص‌ها و نارسایی‌ها. برای مثال، طبق برداشت کارنپ، مناقشۀ تجربه‌گرایی و عقل‌گرایی در حقیقت مناقشه‌ای زبانی‌ است؛ مناقشه‌ای بر سر اینکه آیا با اتخاذ یک چارچوب زبانی‌ که حاوی موجودیت‌هایی انتزاعی‌ همچون «کلیات» است کار ما بهتر پیش می‌رود یا با کنارگذاشتن چنین چارچوبی. از نظر کارنپ، مناقشات فلسفی عمدتاً مناقشه بر سر کارایی یا ناکارایی چارچوب‌های زبانی هستند و نه صدق یا کذب این چارچوب‌ها، زیرا صحبت دربارۀ صدق و کذب فقط در درون هر کدام از این چارچوب‌ها امکان‌پذیر می‌شود نه در بین آنها. او با تفکیک شیوۀ گفتار صوری و شیوۀ گفتار مادی، سنت فلسفی را این‌گونه بازتفسیر می‌کند: فیلسوفان گذشته، آگاهانه یا ناآگانه، بر سر چارچوب‌های زبانی بحث می‌کردند، بحثی که با شیوۀ گفتار صوری تناسب دارد، اما به‌اشتباه شیوۀ گفتار مادی را بر می‌گزیدند؛ برای مثال، به‌جای اینکه دربارۀ کارایی چارچوب زبانیِ ایده‌آلیستی در برابر چارچوب زبانیِ رئالیسی بحث کنند، به مسائلی از این دست نظر داشتند که آیا ذهن یا روح واقعاً وجود دارد یا نه (نک: Carnap, 1937, pp. 297-312).

  • مخالفت‌ها با چرخش زبانی

4-1- چالش تجربه‌گرایی و نام‌انگاری

مخالفان چرخش زبانی عمدتاً بر پیش‌فرض‌های پنهان فیلسوفان زبانی انگشت می‌نهند؛ پیش‌فرض‌هایی که صراحتاً از آنها نامی به میان نمی‌آید، اما مدعای چرخش زبانی بدون آنها قوت خود را از دست می‌دهد. یکی از آن پیش‌فرض‌ها تعهد به تجربه به عنوان شرط معناداری‌ است. یک جمله معنادار نخواهد بود مگر اینکه بتوان رویه‌ای برای اثبات[18] یا دست‌کم تقویتِ[19] آن به دست داد، و از رویه‌هایی که برای اثبات یا تقویت می‌شناسیم، یکی استنتاج از دل تعاریف و اصول متعارف است که در ریاضی و منطق کاربرد دارد، و دیگر تأیید با رجوع به تجربۀ حسی‌ است که در علوم تجربی رایج است. از آنجا که برای صحت و سقم جمله‌های متافیزیکی هیچ ‌یک از این ‌روش‌ها را نمی‌توان به کار گرفت، پس بیراه نیست اگر ادعا کنیم آنها معنادار نیستند (نک: Ayer, 1936).

آیا در پیش‌گرفتن این شیوه برای رد گزاره‌های متافیزیکی واقعاً مستلزم هیچ پیش‌فرضی نیست؟ برای فهم این نکته باید دید این معیار معناداری ریشه در کجا دارد. آیا این معیار از طریق مداقه در معنای کلمۀ «معناداری» و شیوۀ کاربرد آن در زبان طبیعی کشف شده است، یا تعریفی‌ است که از سوی فیلسوف زبانی به ما پیشنهاد داده می‌شود؟ اگر نیک بنگریم درمی‌یابیم تکیه بر این معنای «معناداری» در واقع پیشنهاد یا توصیه است نه کشف. معقول‌ترین تفسیر از اصل اثبات‌پذیری این است که آن را به چشم یک توصیه‌ یا جدل در برابر متافیزیک‌دان بنگریم؛ به این مضمون که «به ما بگو چه چیزی می‌تواند [شاهدی] له یا علیه گفته‌های تو به شمار آید، آنگاه ما به حرف‌هایت گوش می‌سپاریم؛ وگرنه ما حق داریم نادیده‌ات بگیریم» (Rorty, 1967, p. 5).

بنابراین، برخی از فیلسوفان زبانی آشکارا کار خود را نه کشفِ حقایقی دربارۀ زبان، بلکه ارائۀ توصیه‌ها و پیشنهادهایی برای اتخاذ یک زبان ایده‌آل قمداد می‌کنند. برای مثال، گوستاو برگمن[20] پیشنهاد می‌کند برای پرهیز از بن‌بست‌های فلسفی، زبانی را تدوین کنیم که سه شرط را برآورده کند: 1) هر گزارۀ توصیفیِ غیرفلسفی علی‌الاصول باید بتواند به این زبان بازنویسی شود؛ 2) چنان باشد که هر گزارۀ فلسفی، تا زمانی که بازسازی نشده است، نتواند به این زبان بازنویسی شود؛ 3) هر گزارۀ فلسفی بتواند به عنوان جمله‌ای دربارۀ نحو و تفسیر این زبان بازسازی شود (نک: Rorty, 1967, p. 6)

با این همه، اگر نیک بنگریم، راهبرد پیشنهادی برگمن نیز از اتهام مصادره به مطلوب مبرا نیست. او تعهد به نام‌انگاری را، بی‌آنکه اثبات کند، پیش‌فرض می‌گیرد. فیلسوف زبانی، هنگام بازسازی واژه‌هایی همچون «ذهن»، «آگاهی»، «عقل»، «شناخت» و نظایر آن، آنها را به دعاوی نحوی یا زبانی فرو می‌کاهد و وقتی از دلیل این کار می‌پرسیم، پاسخی جز این نمی‌دهد که با این بازسازی، امکانِ اثبات‌پذیری یا تأییدپذیری جمله‌هایی که حاوی این واژه‌ها هستند فراهم می‌شود. اما نکته اینجاست: جمله‌هایی که به این طریق به این زبان ایده‌آل کذایی بازسازی می‌شوند، معنای قبلی خود را از دست می‌دهند؛ گزاره‌های متافیزیکی دعویِ گزارش از واقع دارند، اما با فروکاستن آنها به جملات نحوی خودبه‌خود دعوی آنها به دعاوی‌ای دربارۀ زبان تقلیل داده می‌شود؛ و این فروکاست در حالی صورت می‌گیرد که هیچ دلیلی در برابر متافیزیک‌دان اقامه نشده است که مصادره به مطلوب نباشد. جمله‌های متافیزیکی قابل فروکاستن به جملات نحوی نیستند، مگر اینکه پیشاپیش موضعی نام‌انگارانه[21] اتخاذ کرده باشیم؛ یعنی پذیرفته باشیم ورای واژه‌ها چیزی برای کاویدن وجود ندارد.

به این طریق، می‌توان همچون بلانشارد ادعا کرد فیلسوفان زبانی، تلویحاً یا تصریحاً، تعهدی نامُدلّل به تجربه‌گرایی و نام‌انگاری دارند. اگر کسی مدعی شود می‌تواند مفاهیم، کلیات یا ویژگی‌های مشترکی را شهود کند که از مسیر تجربه به دست نمی‌آیند، نمی‌توان بر پایۀ اصل اثبات‌پذیری تجربی دلیلی علیه او اقامۀ دعوی کرد؛ زیرا او از اساس منکر این است که معناداری در گرو آزمون تجربی ا‌ست؛ کسی که به امکان شهود باور دارد، طبیعتاً همه ‌چیز را موکول به آزمون تجربی نمی‌کند (Blanchard, 1962, p. 392).

در مقابل، فیلسوف زبانی می‌تواند مدعی شود هرآنچه با توسل به «مفهوم» تبیین‌پذیر است، با استناد به تواناییِ کاربرد کلمات قابل‌تبیین خواهد بود؛ بنابراین، توسل به موجودیت‌هایی همچون «مفاهیم»، «کلیات» و «معانی» زائد است. برای مثال، ویتگنشتاین مدعی‌ است:

شما مفهومِ درد را هنگامی یاد گرفتید که زبان را یاد گرفتید (Wittgenstein, 1953, p. §384)... کسی را تصور کنید که نمی‌تواند به خاطر بسپارد که کلمۀ «درد» چه معنا می‌دهد _ به گونه‌ای که پیوسته چیزهای متفاوتی را «درد» می‌نامد _ با این حال، این کلمه را هماهنگ با نشانه‌ها و پیش‌انگاره‌های معمولِ «درد» به کار می‌برد _ خلاصه آن را طوری به کار می‌برد که ما به کار می‌بریم. در اینجا من می‌گویم: چرخی که بشود چرخاندش اما هیچ چیزِ دیگری با آن به حرکت در نیاید، جزئی از دستگاه نیست [/یک دکمۀ زائد است]. (Wittgenstein, 1953, p. §271).

اما این پاسخ متقابل فیلسوف زبانی نیز برای مخالفان چرخش زبانی قانع‌کننده نخواهد بود؛ زیرا استفاده از کلمات هم مسبوق بر مفاهیم است و هم آن را پیش‌فرض می‌گیرد؛ کاربرد کلمۀ «گربه» زمانی می‌تواند نشانه‌ای بر یادگیری زبان قلمداد شود که فرد آموخته باشد این کلمه را در اشاره به گربه‌ها به کار گیرد. اما این به‌خودی‌خود مستلزم آن است که فرد آموخته باشد کلمۀ «گربه» را مصداقی از «کلمه» به حساب آورد. آنچه در اینجا یادگیری زبان را تبیین می‌کند «تواناییِ تشخیص چیزی به مثابۀ این‌همان یا همانند [/ مثلاً توانایی تشخیص این چیز به مثابۀ گربه یا تشخیص «گربه» به مثابۀ کلمه] است و این فقط مسئله‌ای زبانی نیست.» (Blanchard, 1962, p. 392).

با این اوصاف، بیشینۀ دفاع معقولی که فیلسوف زبانی در برابر مخالفان خود می‌تواند داشته باشد این است که بار اثبات را به گردن حریف بیندازد؛ یعنی با توجه به در دسترس بودن زبان از سویی و رازآمیزبودن مفهوم از سوی دیگر، می‌توان از مخالفِ چرخش زبانی پرسید اگر استناد به زبان، موجودیت‌های زبانی و آزمون تجربی مشکل‌گشای حل مسائل نیست، آنگاه دعاوی متافیزیکی را با چه محکی می‌توان سنجید.

2-4- چالش بازنمودگرایی

یکی از پیش‌فرض‌های اصلی فلسفۀ زبانی این است که مفهومی منسجم و یگانه‌ از «زبان» وجود دارد. زبان همچون دستگاهی نظام‌مند تصور می‌شود که ساختارش آینه‌وار ساختار واقعیت را منعکس می‌کند. برای مثال، گزاره‌ای همچون «گربه روی دیوار است» طابق‌النعل بالنعل وضع اموری را بازنمایی می‌کند که در جهان تحقق یافته است. میان زبان و جهان رابطه‌ای از جنس بازنمایی یا تطابق برقرار است و به موجب همین رابطه، اوضاع امورْ صادق‌سازهای واحدهای زبان، یعنی گزاره‌ها یا جملات، به شمار می‌آیند.

مشکل ابزارهای پیشین بازنمایی، یعنی معانی، این است که به واسطۀ شأن خصوصی‌شان هماره با مشکل توجیه هستی‌شناسانۀ خود دست‌وپنجه نرم می‌کنند. معانی دقیقاً به چه معنا و در کجا وجود دارند؟ چگونه می‌توان ثابت کرد معانیِ مندرج در ذهن من با معانیِ مندرج در اذهان دیگر انطباق دارند؟ با فرض شأن سوبژکتیو آنها، چگونه می‌توان ثابت کرد طبق محتوای فلان گزاره، انطباقی میان معانی و اجزای جهان برقرار است؟ و بر همین قیاس، چگونه می‌توان ثابت کرد میان معانی ذهنی یک سوژه و معانی ذهنی سوژه‌های دیگر انطباق برقرار شده است؟ پرواضح است که احراز صدق گزاره‌ها و همچنین ارتباط میان سوژه‌ها بدون پاسخ به چنین پرسش‌هایی معطل می‌ماند.

از نظر فیلسوفان زبانی، مزیت سخن‌گفتن از «زبان» به‌جای «معنا» این است که از شأنی عمومی و بین‌الاذهانی برخوردار است. ریچارد رورتی[22]، زبان حال فیلسوف زبانی را در این زمینه این‌گونه تقریر می‌کند: «از آنجا که زبان یک آینۀ طبیعتِ «عمومی» و اندیشه یک آینۀ طبیعتِ «خصوصی» است، به نظر می‌رسد ما می‌توانیم بسیاری از پرسش‌های دکارتی و کانتی را دوباره صورت‌بندی کنیم و در قالب زبان‌شناسی به آنها پاسخ دهیم، و بدین طریق بسیاری از مسائل فلسفی رایج را بازسازی کنیم (مثلاً مسئلۀ انتخاب میان ایده‌آلیسم و رئالسیم را)» (رورتی، 1390، ص. 293).

با این همه، مفهوم «بازنمایی» به‌خودی‌خود مفهومی مبهم و مسئله‌ساز است. نخست اینکه این مفهوم مستلزم نوعی دوگانه‌انگاری میان «زبان» و «واقعیت» است که توضیح رابطۀ این دو را به‌مراتب پیچیده‌تر می‌کند. برای مثال، توضیح این رابطه بر پایۀ اینکه گزاره‌ها تصویر وضع امور هستند، بلافاصله با این اشکال مواجه می‌شود: با توجه به اینکه گزاره‌ها خودشان تنها واسطۀ ما برای دسترسی به واقعیت هستند، چگونه و از چه منظری می‌توان قضاوت کرد آیا فلان گزاره تصویری درست از فلان وضع امور ارائه می‌دهد؟ بازنمایی، علی‌الادعا، از خلالِ زبان صورت می‌گیرد، اما هیچ معیاری بیرون از زبان و واقعیت - دو سوی این رابطه - وجود ندارد که صحت بازنمایی را بسنجد. چگونه می‌توانیم صحت یک تصویر (که در اینجا همان گزاره است) را ارزیابی کنیم، در حالی که خود مفهوم تصویر یا بازنمایی بخشی از سیستمی است که ما در حال سنجش آن، ارزیابی آن یا بررسی معقولیت آن هستیم. این کار بدون داشتن چشم‌اندازی بیرون از زبان و واقعیت ممکن نیست، در حالی که چنین چشم‌اندازی در نظریۀ بازنمایی مفقود است (برای نقدهایی مشابه به نظریۀ بازنمایی، نک: رورتی، 1390، ص. 255).

دوم اینکه نظریۀ بازنمایی فرض را بر این می‌گذارد که زبان اولاً و بالذات کارکردی بازنمایانه دارد و از این همین رو، کارکردهای دیگرِ زبان نقشی فرعی و علی‌السویه برای بازنمایی ایفا می‌کنند. به تعبیر دیگر، بازنمودگرایی رابطه‌ای ایستا، ثابت و نامتغیر میان کلمات و واقعیت در نظر می‌گیرد. با وجود این، نگاهی به فرایند شکل‌گیری و تطور زبان نشان می‌دهد پیوندی پیچیده و پویا میان زبان و زمینۀ کاربرد آن برقرار است. با توجه به درهم‌تنیدگی زبان با انواع و اقسام پراکسیس‌های انسانی، مقاصد گوناگون کاربرد زبان - از ارتباط و انتقال معنا گرفته تا تهدید، شوخی، فریب و سوءاستفاده - همه در شکل‌گیری آنچه ما «زبان» می‌نامیم دخیل‌ هستند و حتی کارکرد بازنمایی یا ارتباط نیز بدون تعاملی پویا با مقاصد دیگرِ کاربرد زبان نمی‌تواند شکل بگیرد.

اما چند نوع جمله وجود دارند؟ می‌گویید اِخباری، سؤالی، انشائی؟ - انواعی بی‌شمار جمله وجود دارند: انواعِ بی‌شمارِ متفاوتی از کاربردِ آنچه «نماد»، «کلمه» و «جمله» می‌نامیم. و این تکثر چیزی ثابت نیست که یک بار برای همیشه داده شده باشد، بلکه انواعی جدید از زبان، یا می‌توان گفت بازی‌های زبانی جدید، به وجود می‌آیند و بقیه منسوخ و فراموش می‌شوند. ... در اینجا اصطلاح «بازی زبانی» را به منظور برجسته‌کردن این واقعیت به کار می‌برم که سخن‌گفتن به زبان بخشی از یک فعالیت یا بخشی از یک شکل زندگی است (نک: Wittgenstein, 1953, p. §23).

در واقع، زبان هم‌زمان ملغمه‌ای از انواع مختلف پراکسیس‌های انسانی است که هر یک در شکل‌گیری آن نقش دارند. از یک سو، کاربرد زبان برای انتقال معنا و ارتباط برقرار کردن با دیگران به ‌طور طبیعی در زبان رخ می‌دهد؛ اما از سوی دیگر، تهدید، شوخی، فریب و سوءاستفاده نیز جزء جدانشدنی از کاربردهای زبان هستند. به همین دلیل، حتی کارکرد بازنمایی نیز بدون تعامل با سایر کاربردهای زبان نمی‌تواند به ‌طور مستقل وجود داشته باشد. به گفتۀ ویتگنشتاین، زبان چیزی جز مجموعه‌ای از «بازی‌های زبانی» نیست که در آن هیچ کارکرد واحدی برای زبان نمی‌توان قائل شد. زبان فقط در دل این بازی‌ها است که معنا می‌یابد و تغییر می‌کند.

3-4- تقدم تفکر بر زبان

چرخش زبانی، طبق تفسیر مایکل دامت[23]، تا حدود زیادی خود را مرهون سه اصلی می‌داند که فرگه[24] با پایه‌گذاری آنها مسیر فلسفۀ زبانی را گشود. این سه اصل به قرار زیر هستند: 1) کار فلسفی عبارت است از تحلیل ساختار تفکر؛ 2) مطالعۀ تفکر تمایزی قاطع با مطالعۀ فرایندهای روانی اندیشیدن دارد؛ و 3) تنها روش صحیح تحلیل تفکر عبارت است از تحلیل زبان (نک: Dummett, 1973, p. 458).

اگرچه دو اصل اول مورد موافقت قاطبۀ فلاسفه در قرن بیستم بوده‌اند، اصل سوم نه فقط با شهود عرفی، بلکه با شهود بسیاری از فلاسفه، چه مدرن چه پیشامدرن، ناسازگار است. اگر علی‌الاصول بتوان قلمرو تفکر را، به هر معنایی، از قلمرو زبان متمایز دانست، این حکم که تنها روش صحیح تحلیل تفکر همان تحلیل زبان است، با چالش‌هایی جدی مواجه می‌شود. انکار یا تصدیق این اصل، با توجه به تبعاتی فرافلسفی‌ که به دنبال دارد، می‌تواند تکلیف بسیاری از مکتب‌ها و ادوار فلسفه را نیز روشن کند. برای مثال، اگر این اصل پذیرفته شود، آنگاه فرافلسفۀ زبانی چه بسا ناگزیر خواهد بود بسیاری از آموزه‌های فلسفی را که از نگاشتِ بحث مفهومی بر بحث زبانی سر باز می‌زنند، از دایرۀ کار فلسفی بیرون بگذارد.

اگر ساختمان تفکرْ اجزا، مؤلفه‌ها یا سازه‌هایی داشته باشد، بیراه نیست اگر بگوییم این اجزا «مفاهیم» هستند، و تفکری که کار فلسفی را مطالعۀ این اجزا می‌داند، می‌تواند چرخش مفهومی را مقدم بر چرخش زبانی بداند. خاصیت «درباره‌گی» یا «معطوف‌بودن» می‌تواند ملاکی باشد که هرآنچه را که از خاصیت مفهومی برخوردار است زیر چتر خود در آورد. این خاصیت عموماً در فلسفه تحت عنوان «قصدیت» یا «روی‌آورندگی»[25] معرفی می‌شود و همۀ موجودیت‌های فکری را تحت عنوان موجودیت‌هایی معرفی می‌کند که روی به سوی چیزی غیر از خود دارند یا دربارۀ چیزی غیر از خود هستند. همان‌طور که گفتیم، انتخاب این ملاک، و انجام چرخش مفهومی در برابر چرخش زبانی، گستره‌ای وسیع‌تر از جنبش‌های فلسفی را در دایرۀ کار فلسفی می‌گنجاند، از جمله ایده‌آلیسم، پدیدارشناسی، هرمنوتیک و فلسفه‌های پست‌مدرن که مطالعه و تحلیل گفتمان را موضوع پژوهش خود قرار داده‌اند (نک: Williamson, 2007, p. 14). بنابراین، می‌توان گفت فرافلسفۀ مفهومی در بازتعریف خود از کار فلسفی موفق‌تر از فرافلسفۀ زبانی عمل می‌کند؛ زیرا دامنه‌ای گسترده‌تر از فعالیت‌های فلسفی زیر چتر کار مفهومی گرد می‌آیند.

یکی از صورت‌بندی‌های صریح فلسفۀ مفهومی، در برابر فلسفۀ زبانی، به اَش گوبار[26] تعلق دارد. او برای این صورت‌بندی جدید، تفاوت چرخش زبانی و چرخش مفهومی را به‌ترتیب در قالب «فراگرامر» و «فراعلم» بازتعریف می‌کند. طبق این صورت‌بندی، در فراگرامر موضوع پژوهش فلسفیْ ایضاح معانی عبارت‌های زبانی و کاربرد مناسب یا نامناسب آنها از طریق زبان روزمره است. در مقابل، در فراعلم، موضوع پژوهش فلسفیْ ایضاح معانی مفاهیم و وابستگیِ منطقی یا دیالکتیکی آنها به یکدیگر از طریق زبان ایده‌آل است (Gobar, 1985, p. 50)، اما چه چیز محرک گذار از پارادایم فراگرامر به پارایم فراعلم است؟ صرف تغییر شیوه‌های سخن گفتن ما دربارۀ چیزی به‌خودی‌خود نمی‌تواند مسائل فلسفی را حل یا منحل کند، بلکه این تغییر در نهایت باید تغییری در نگرش مفهومی ما به مسائل ایجاد کند. تحلیل فلسفی اگر منجر به ایضاح مفهومی نشود، صرفاً سروکله‌زدن با واژه‌ها و جملات است و اساساً از دست‌ساییدن به اصل موضوع باز می‌ماند.

برای رسیدن به سطح فلسفیِ مفهوم، ابتدا باید از زبان به فرازبان گذر کرد و چنین گذاری مستلزم یک «گام انتقادی» است؛ گامی که شما را به سطحی مرتبه‌دوم هدایت می‌کند؛ سطحی که از آنجا می‌توانید از بالا و از فضایی به‌کلی مجزا ناظر بر سطح مرتبه‌اولِ زبانِ روزمره باشید. این فضا همانی‌ است که با عنوان «فضای منطقی» از آن یاد می‌شود و مفاهیم به مثابۀ اجزای تفکر در واقع سازه‌های این فضا یا مؤلفه‌های آن را تشکیل می‌دهند. طبق تفسیر گوبار، چرخش زبانی از این نظر که گذار به سطح فرازبان و «فضای منطقی» را تسهیل می‌کند، دروازۀ ورود به قلمرو فرافلسفۀ مفهومی است؛ اما از آن نظر که در برداشتن این گامِ انتقادی از خود تزلزل نشان می‌دهد، هیچ‌گاه از آستانۀ این دروازه فراتر نمی‌رود.

این تزلزل ریشه در آن دارد که فیلسوف زبانی امتناع می‌ورزد از اینکه بپذیرد گزاره‌های فلسفی، همچون گزاره‌های علمی، واجد کارکردی دِلالت‌گرانه[27] هستند. پذیرش این نکته فیلسوف زبانی را ناگزیر به پذیرش قلمروی خواهد کرد که اولاً و بالذات واجد سرشتی زبانی نیست، بلکه هویتی مفهومی و منطقی دارد. گزاره‌های فلسفی - گزاره‌هایی که سرشتی فرازبانی دارند - آشکارا معطوف به ساختار فضای منطقی تفکر هستند، اما اگر اذعان کنیم این گزاره‌ها همچون گزاره‌های علمی یا گزاره‌های سطح مرتبه‌اول زبانْ کارکرد دلالت‌گرانه دارند، آنگاه به‌ناگزیر پذیرفته‌ایم قلمروی هست که از دایرۀ زبان بیرون است و حتی بر آن تقدم دارد. اذعان به چنین نکته‌ای چه‌بسا کل فلسفۀ زبانی را از امتیاز یک کشف دوران‌ساز - اینکه هیچ‌ چیز از دایرۀ زبان بیرون نیست _ محروم کند. از این رو است که ویتگنشتاین متقدم به‌صراحت وجود چیزی به نام «گزارۀ فلسفی» را انکار می‌کند: «ماحصل فلسفه تعدادی «گزارۀ فلسفی» نیست، بلکه روشن‌سازی گزاره‌هاست» (Wittgenstein, 1922, p. 112). او در عوض سعی می‌کند با تمایزنهادن میان «توصیف‌کردن» و «نشان‌دادن»، کارکرد ایضاحی فلسفی را همچنان حفظ کند.

اما هوادار فلسفۀ مفهومی می‌تواند به‌جای تن‌دادن به این مخصمۀ ویتگنشتاینی، راهی دیگر در پیش گیرد؛ به این طریق که نخست قاطعانه «گام انتقادی» را پشت سر بگذارد و میان زبان و فرازبان تمایزی قاطع قائل شود، و سپس، اعلام کند «گزاره‌های فلسفی» وجود دارند و می‌توانند در فرازبان توصیف شوند. گزاره‌های فلسفی، ابتدا ساختار منطقی تفکر را و سپس، از این رهگذر، ساختار منطقی جهان را توصیف می‌کنند.

  • نظریه مفهوم و مساهمت چرخش زبانی

برای طرح‌افکنی یک فرافلسفۀ مفهومی، طبیعتاً به نظریه‌ای دربارۀ «مفهوم» نیاز است. اگر کار فلسفی بررسی مفاهیم، به مثابۀ اجزای اصلی تفکر، باشد، آنگاه می‌توان پرسید شأن متافیزیکی، معرفت‌شناسانه یا معناشناسانۀ موجودیت‌هایی به نام مفاهیم چیست. به نظر می‌رسد در اینجا نیز می‌توان نقشی دیالکتیکی برای چرخش زبانی در راستای برآمدن چرخش مفهومی قائل شد. فلسفۀ زبانی در تلاش برای کاوش دربارۀ اجزای تفکر، یعنی مفاهیم، نظریه‌هایی به دست داده است که راه را برای چرخش مفهومیْ هموار کرده و در نهایت، گذار از فرافلسفۀ زبانی به فرافلسفۀ مفهومی را رقم زده‌اند.

1-5- نظریۀ مفهوم ویتگنشتاین: رفتارگرایی و شباهت خانوادگی

ویتگنشتاین در فلسفۀ متأخر خود، به‌ ویژه در پژوهش‌های فلسفی، مفهوم را از امری خصوصی و ثابت به امری عمومی و سیال تبدیل می‌کند. نظریۀ مفهوم او، چنانکه از این اثر قابل استنباط است، بر دو محور اصلی می‌چرخد: 1) پیوند مفهوم با رفتار یا کاربرد و 2) انکار ذات‌گرایی و طرح نظریۀ شباهت خانوادگی. این دو اصل با یکدیگر در ارتباط و هر دو به نحوی با رد تلقی‌های ذات‌گرایانه از مفاهیم و تکیه بر کارکرد زبان در بافت‌های مختلف با یکدیگر در پیوند هستند.

او در نقد دیدگاهی که معنا را امری ذهنی و وابسته به بازنمایی‌های درونی می‌داند، تأکید می‌کند معنا در کاربرد بیرونی زبان شکل می‌گیرد و نمی‌توان آن را مستقل از فعالیت‌های زبانی و اجتماعی بررسی کرد. به همین دلیل، نظریۀ رفتارگرایانۀ او دربارۀ معنا در برابر دیدگاه‌های کلاسیکی قرار می‌گیرد که زبان را به ‌منزلۀ وسیله‌ای برای بازنمایی اشیا و رخدادهای جهان و مستقل از کاربرد می‌دانستند. در بادی امر، چنین به نظر می‌رسد که مفهومْ پیوندی مرموز با قلمروی خصوصی دارد؛ همان قلمرویی که ما آن را «ذهن» می‌نامیم. برای مثال، مفهوم «درد» یا مفهوم «محاسبه» می‌تواند نزد ذهن تداعی شود، بی‌آنکه بروزی در رفتار یا نحوۀ کاربرد آن میان کاربر زبان مشاهده شود. نقد ویتگنشتاین به زبان خصوصی تا حدود زیادی این نگرش را به چالش می‌کشد:

اگر به خودم بگویم که فقط از روی موردِ خودم است که می‌دانم کلمۀ «درد» چه معنا می‌‌دهد _ آیا نباید همین را دربارۀ اشخاص دیگر هم بگویم؟ و من چگونه می‌توانم یک مورد را این‌طور غیرمسئولانه تسرّی دهم؟ اکنون یک نفر به من می‌گوید او فقط از روی مورد خودش می‌داند که درد چیست! - فرض کنید هرکس جعبه‌ای دارد که چیزی در آن است: آن را «سوسک» می‌نامیم. هیچ کس نمی‌تواند داخل جعبۀ کسی دیگر را نگاه کند، و هر کس می‌گوید فقط با نگاه‌کردن به سوسک خودش است که می‌داند سوسک چیست. - کاملاً ممکن است که هر کس چیزی متفاوت در جعبۀ خودش داشته باشد. یک نفر ممکن است حتی آن را به عنوان چیزی دائماً متغیر در نظر آورد. - اما فرض کنید کلمۀ «سوسک» کاربردی در زبان این افراد می‌داشت. - اگر چنین می‌بود، به عنوان نامِ یک چیز به کار نمی‌رفت. چیزِ داخل جعبه اصلاً جایگاهی در این بازی زبانی ندارد؛ نه حتی به عنوان چیزی[28]: زیرا جعبه ممکن بود حتی خالی باشد. - نه، می‌توان چیزِ داخلِ جعبه را «کسر کرد»[29]؛ این چیز، هر چه باشد، خط می‌خورد. یعنی: اگر گرامر عبارت احساس را طبق مدلِ «شیء و دلالت» تعبیر کنیم، شیء به عنوان امری نامربوط از گردونه حذف می‌شود (Wittgenstein, 1953, p. §293).

پیداست که تصور عرفی از حضور ناملموس «مفهوم» نزد ذهن در این نقل قول به چالش کشیده می‌شود. تصور بر این است که معانی یا مفاهیم پیوندی بلاواسطه‌ با ذهن دارند و کلمات در مرحلۀ بعد به آنها منضم می‌شوند. حرف ویتگنشتاین این است که اگر مؤلفۀ رفتار یا کاربرد را در این میان نادیده بگیریم، اساساً معیاری برای این ارزیابی نداریم که آیا کلمات به شیوه‌ای درست به کار می‌روند و آیا فرد اساساً مفهوم مربوط را به‌درستی آموخته است یا نه. استدلال مشهور ویتگنشتاین علیه ایدۀ «زبان خصوصی» نشان می‌دهد آنچه بیرون از دایرۀ عمومی زبان و رفتار فرض گرفته می‌شود، نقشی در تبیین کاربرد درست مفاهیم، و بنابراین، نقشی در تبیین اینکه مفهوم چیست، ندارد. از نظر ویتگنشتاین، هرآنچه در جعبۀ به‌اصطلاح خصوصیِ ذهن می‌گذرد، می‌تواند «کسر شود» یا «خط بخورد»، بی‌آنکه ضربه‌ای به تبیین رفتارگرایانۀ مفهومی مثل «درد» وارد آید؛ زیرا اساساً هرآنچه در این جعبۀ خصوصی فرض می‌شود، همچون یک دکمۀ تزیینی نقشی در دستگاه تبیین ایفا نمی‌کند.

از سوی دیگر، ویتگنشتاین در نظریۀ شباهت خانوادگی، این باور را که هر مفهومی باید دارای مجموعه‌ای از شرایط ضروری و کافی باشد، رد می‌کند. او نشان می‌دهد بسیاری از مفاهیم نه از طریق مجموعه‌ای از ویژگی‌های مشترک و ثابت، بلکه از طریق شبکه‌ای از شباهت‌های جزئی به یکدیگر مرتبط هستند. همان‌طور که در یک خانواده، اعضا شباهت‌هایی به یکدیگر دارند، اما این شباهت‌ها همواره از یک مجموعه ویژگی‌های ثابت پیروی نمی‌کنند، مفاهیم نیز به شیوه‌ای مشابه عمل می‌کنند. آنچه ما را به کاربرد یک واژه وامی‌دارد، نه کشف ماهیت آن، بلکه درک الگوهایی متنوع از شباهت‌هاست که واژه در بستر آنها به‌کار می‌رود:

ما شبکۀ‌ درهم‌پیچیده‌ای‌ از شباهت‌ها را می‌بینیم که هم‌پوشان و متقاطع‌اند: بعضی اوقات شباهت‌های فراگیر و بعضی اوقات شباهت‌های جزئی. برای وصف این شباهت‌ها هیچ تعبیری بهتر از «شباهت‌های خانوادگی» سراغ ندارم؛ زیرا برخی شباهت‌ها میان اعضای یک خانواده: هیکل، اندام‌ها، رنگ چشم‌ها، طرز راه رفتن، خلق‌وخو و غیره و غیره به همین شیوه هم‌پوشانی و تقاطع دارند. (Wittgenstein 1953, pp. §66-§67 ).

این دیدگاه که علیه تعاریف دقیق و محدودکنندۀ مفاهیم است، زمینۀ انعطاف‌پذیری بیشتری را در تحلیل مفاهیم فراهم می‌آورد و موجب می‌شود فهم ما از یک مفهوم نه بر مبنای شرایط لازم و کافی، بلکه بر پایۀ ارتباط آن با دیگر کاربردها صورت گیرد.

با در نظر گرفتن این دو اصل - رفتارگرایی و شباهت خانوادگی - نظریۀ ویتگنشتاین دربارۀ مفهوم پیامدهایی مهم برای فرافلسفۀ مفهومی و ثمرۀ اصلی آن، یعنی مهندسی مفهومی، دارد. از یک سو، رفتارگرایی او دربارۀ «معنا» نشان می‌دهد تغییر در کاربرد یک واژه به ‌منزلۀ تغییر در معنای آن است و این امر می‌تواند به عنوان مبنایی برای اصلاح یا بهینه‌سازی مفاهیم در نظر گرفته شود. اگر معنا چیزی جز کاربرد نیست، پس تغییر در کاربرد زبانی می‌تواند امکان تغییر در مفاهیم را فراهم کند. از سوی دیگر، نظریۀ شباهت خانوادگی ویتگنشتاین که نشان می‌دهد مرزهای مفاهیم نامشخص هستند و به‌تدریج تغییر می‌کنند، این دیدگاه را تقویت می‌کند که مفاهیم نه ثابت، بلکه پویا و قابل تغییر هستند. در نتیجه، اگرچه ویتگنشتاین به‌صراحت از مهندسی مفهومی سخن نمی‌گوید، نگرش او به زبان، راه را برای اصلاح و بازنگری در مفاهیم باز می‌کند.

با این ‌حال، نگرش توصیفی ویتگنشتاین به زبان چالشی برای مهندسی مفهومی ایجاد می‌کند؛ زیرا او تأکید می‌کند کار فلسفه نه اصلاح زبان، بلکه توصیف آن است. «فلسفه به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند کاربرد بالفعل زبان را دستکاری کند؛ فلسفه در نهایت فقط آن را توصیف می‌کند، زیرا نمی‌تواند هیچ بنیانی نیز به آن بدهد» (Wittgenstein 1953, p. §125). این موضع باعث می‌شود دیدگاه او در تقابل با تلاش‌هایی قرار گیرد که هدف آنها اصلاح و بهبود نظام‌های مفهومی است. از نظر ویتگنشتاین، بسیاری از مشکلات فلسفی ناشی از سردرگمی‌های زبانی هستند و وظیفۀ فیلسوف آن است که این سردرگمی‌ها را آشکار کند، نه اینکه دست به تغییر آنها بزند. در نتیجه، در حالی که تحلیل‌های او به درک بهتر از نحوۀ شکل‌گیری و تغییر مفاهیم کمک می‌کنند، چارچوبی تجویزی برای اصلاح آنها ارائه نمی‌دهند. این محدودیت، تفاوتی بنیادین را میان رویکرد ویتگنشتاین و مهندسی مفهومی نشان می‌دهد، هرچند پروژۀ مهندسی مفهومی همچنان وام‌دار بسیاری از بینش‌های او دربارۀ انعطاف‌پذیری زبان، اهمیت کاربرد و رفتار و تغییرپذیری مفاهیم است.

4-5- نظریۀ مفهوم کواین: کل‌گرایی و انکار تحلیلیت

نظریۀ کواین در زمینۀ مفهوم را می‌توان از دو اصل محوری کل‌گرایی و انکار «تحلیلیت» استنتاج کرد. بر اساس کل‌گرایی کواین، واحد بنیادینِ[30] علم نه «گزاره» است، نه «مفهوم» و نه «کلمه»، بلکه این کل پیکرۀ علم است که به مصاف تجربه می‌رود و بنابراین، «کل علم» است که به مثابۀ یک پیکرۀ تام باید واحد بنیادین به شمار آید. بنابراین، سودای این را که بتوان گزاره‌ای را به قطعه‌ای از تجربه به طور مجزا فرو کاست، باید از سر بیرون کرد؛ پس این سودا به طریق اولی در مورد مفاهیم و کلمات نیز باطل است. درست است که تجربه‌گرایان - لاک و هیوم - در آغاز کار خود می‌کوشیدند هر مفهوم را به داده‌ای تجربی فرو بکاهند، از نظر کواین، تجربه‌گرایی در مراحل مختلف پیشرفت خود این واحد بنیادی را از مفهوم یا «ایده» ابتدا به «گزاره» و سپس به «کل علم» تغییر داده است.

البته، با در نظر گرفتن تغییر سرتاسریِ علم در مصاف با تجربه، می‌توان تغییراتی در قطعات کوچک‌تر یا تغییراتی در فرم‌های زبانیِ جزئی‌تر، یعنی گزاره‌ها و سپس در مفاهیم یا ایده‌ها را رصد کرد. بنابراین، می‌توان گفت از نظر کواین، مفاهیم، همچون کلمات، جزئی از فرم‌های زبانی تقطیع‌شده‌تر هستند که سیر تکوین و تطور آنها وابسته به تکوین و تطور تمامیت زبان و تمامیت علم است (Quine, 1960).

 نکتۀ مهم در اینجا تغییرپذیری شبکۀ مفهومی در پی رویارویی کل علم با تجربه است. نفی فروکاست‌گرایی و روی‌آوردن به کل‌گرایی نه فقط پیوند ارتباطی مفاهیم و داده‌های حسی را از پیوندی ثابت و صلب به پیوندی پویا و منعطف تغییر می‌دهد، بلکه نشان می‌دهد هیچ بخشی از پیکرۀ علم مصون از بازنگری نیست. فیلسوفان تا پیش از کواین شبکه‌های مفهومی را، با تکیه بر مفهوم «تحلیلیت»، مصون از بازنگری قلمداد می‌کردند؛ از نظر ایشان، گزاره‌های تحلیلی فاقد هرگونه محتوای تجربی بودند و بنابراین، هیچ‌گونه تغییر در جهان تجربی تغییری در صدق این گزاره‌ها ایجاد نمی‌کرد. این شبکه‌ها یا چارچوب‌ها شاکلۀ اصلی زبان را می‌سازند و پس از شکل‌گیری این شاکله است که اساساً برای یک گزاره یا مجموعه‌ای از گزاره‌ها رفتن به مصاف تجربه امکان‌پذیر می‌شود.

با وجود این، کواین با نقد مفهوم تحلیلیت، امکان وجود گزاره‌های تحلیلی را زیر سؤال می‌برد. از نظر او، همۀ معیارها و ملاک‌هایی که تا کنون برای «تحلیلیت» به دست داده شده‌اند - از جمله «ترادف»، «تعویض‌پذیری» و «قواعد معناشناختی» - همه در نهایت وابسته به خود مفهوم «تحلیلیت» هستند و این آشکارا مصادره به مطلوب خواهد بود. مفهوم «مصونیت از بازنگری در برابر تجربه» نیز که یکی دیگر از این ملاک‌هاست، نه با شواهد برگرفته از تاریخ تطور علم پشتیبانی می‌شود و نه آن‌طور که در ظاهر به نظر می‌آید، از معیار تحلیلیت مستقل است:

جزمِ فروکاست‌گرایی، حتی در شکلِ خفیف‌اش،‌ رابطۀ تنگاتنگی با جزمِ دیگر، یعنی تمایزِ تحلیلی-تألیفی، دارد. ... هریک از جزم‌ها به‌وضوح جزمِ دیگر را پشتیبانی می‌کند، بدین شکل: مادام که در کل سخن‌گفتن از تأیید یا نقضِ یک گزاره معنا داشته باشد، به نظر می‌رسد سخن گفتن از موردِ حدی‌ای از گزاره نیز معنادار باشد، گزاره‌ای که بی‌آنکه محتوایی داشته باشد به‌خودیِ‌خود تأیید می‌شود، فارغ از هر اتفاقی که در عالمِ تجربه رخ دهد؛ و چنین گزاره‌ای تحلیلی‌ است. به‌راستی ریشۀ این دو جزم یکی‌ است (کواین، 1392، ص. 65).

رهاورد کل‌گرایی و انکار تحلیلیت برای پروژۀ مهندسی مفهومی را می‌توان این‌گونه تقریر کرد: مفاهیم - طبق تشبیهی که کواین برقرار می‌کند - در مرکز «میدان نیرو» یا «میدان دانش» قرار دارند. اما این مرکزیت آنها به معنای مصونیت از بازنگری نیست، بلکه به معنای دامنه‌دارتربودنِ پیامدهای ایجاد تغییر در آنهاست. بازنگری در مفاهیمْ بازنگری در صدق و کذب تعداد بیشتری از گزاره‌ها و بنابراین، تغییراتی گسترده‌تر در شبکۀ کلی باورها را لازم می‌آورد. مفاهیم در فرایندهای مهندسی مفهومی باید به‌ طور پیوسته با تغییرات و تجربیات دنیای واقعی تطبیق یابند و در راستای نیازهای انسانی و اجتماعی از خود انعطاف نشان دهند. از آنجا که تغییرات در تجربه ناگزیر و اجتناب‌ناپذیر هستند، مهندس مفهومی با وقوف بر تغییرپذیریِ متقابل مفاهیم و ماهیتِ انطباق‌یابانۀ آنها با تجربه، مسیر را برای تعمیر یا تعویض آنها فراهم می‌کند، یا دست‌کم آگاهانه و با ابتکار عمل، موانع این انطباق‌پذیری را برطرف می‌کند.

کواین خود در برخی از حوزه‌ها با در پیش گرفتن رویکرد حذف‌گرایانه[31] پیشگام مهندسی مفهومی بوده است. برای مثال، او طبق تجربه‌گرایی تمام‌عیار خود، پیشنهاد می‌دهد مفاهیمی همچون «ذهن»، «درد» و غیره را که بار معنایی التفات‌گرایانه[32] دارند، بر اساس رویکردی فیزیکالیستی بازتعریف کنیم. در این نگرش، به‌جای کاربرد این مفاهیم در زبان علم، می‌توان آنها را حذف کرد و با عبارتِ «so-called» - آنچه در زبانی دیگر چنین نامیده می‌شود - تعریفی جدید از آنها ارائه داد. برای مثال، در یک رویکرد فیزیکالیستی، آنچه در زبان رومزه «درد» می‌خوانند چیزی جز «c-فیبرهای تحریک‌شده» نیست؛ یا آنچه «ذهن» می‌خوانند، عبارت است از عضوی از مغز که پیام‌های الکتریکی را از پایانه‌های عصبی دریافت می‌کند، آنها را پردازش می‌کند و سپس پیام‌های پردازش‌شده را برای انجام واکنش مقتضی به اندام‌های مربوط گسیل می‌کند. می‌توان گفت هرچند به یک معنا چیزی به نام «درد» وجود ندارد، به معنایی دیگر آنچه مردم در زبان روزمره «درد» می‌نامند، یعنی همان c-فیبرهای تحریک‌شده، وجود دارند:

تمایزِ این دو معنا پیچیده‌تر از آن زمانی نیست که می‌گوییم آسمانی در کار نیست اما چیزی هست که مردم «آسمان»‌اش می‌نامند (نمودِ گنبدی آبی که محصولِ شکستِ نورِ خورشید است) و آن چیز وجود دارد ... اگر احساسِ دردی وجود می‌داشت، رخدادی ذهنی می‌بود، [اما] چیزهایی که مردم «احساس» می‌نامند، رخدادهایی فیزیکی (و، به ‌ویژه، عصبی) اند. پس می‌توان نتیجه گرفت که هرچند هیچ رخدادِ ذهنی‌ای در کار نیست، چیزهایی که مردم آنها را رخدادهایِ ذهنی می‌نامند، در واقع، رخدادهایی فیزیکی‌اند، هرچند «ذهنی» و «فیزیکی» به همان اندازه با هم ناسازگارند که دو تعبیرِ «برآمدنِ خورشید به بالایِ افق» و «ثابت بودنِ آن» (رورتی، 1390، صص. 183-184).

اما جنبۀ منفی اندیشۀ کواین برای پروژۀ مهندسی مفهومی می‌تواند عنوانی باشد که این پروژه با خود به یدک می‌کشد. به نظر می‌رسد انکار «معنا» از سوی کواین اساساً تکیه بر واژۀ «مفهوم» را در این عرصه مشکل‌ساز خواهد کرد؛ زیرا مفهوم نیز می‌تواند در جرگۀ موجودیت‌هایی طبقه‌بندی شود که باری التفات‌گرایانه دارند و کواین خواهان حذف آنها از قلمرو سخن علمی و فلسفی و جایگزین‌کردن آنها با ابزار معناشناختیِ «کلمه» است که در «بازارِ» گفت‌وگو ارزشی بین‌الاذهانی و ملموس دارد (نک: Quine, 1960, pp. 271-272). آرای ویتگنشتاین و کواین بیشتر با عنوان «مهندسی زبانی» هم‌سویی دارند تا «مهندسی مفهومی»؛ زیرا فیلسوفان زبانی عمدتاً مشکلات فلسفی و فرافلسفی را منتسب به زبان می‌دانستند و حل این مشکلات را در گرو توصیف زبان روزمره (ویتگنشتاین) یا دستکاریِ آن (کارنپ، کواین) می‌دیدند. این در حالی است که مهندسی مفهومی به دنبال اصلاح و بازسازی یا جایگزینی مفاهیم است، اما نظریه‌های ویتگنشتاین و کواین می‌توانند از اساس وجود چنین موجودیت‌هایی را منکر شوند. شکاکیت دربارۀ موجودیت‌های اسرارآمیزی همچون «معنا»، «مفهوم» و «ایده» که در رفتارگرایی ویتگنشتاین و تجربه‌گرایی تمام‌عیار کواین جایی ندارند، می‌تواند این پروژه را با بحران وجود دستمایه‌ها یا ابزارهای ذاتی خود روبه‌رو کند (نک: Burgess et al., 2020, pp. 7-8). در ادامه، می‌کوشیم نشان دهیم با وجود این جنبۀ منفی، فیلسوفان مدافع مهندسی مفهومی چگونه از بصیرت‌های زبانیِ فیلسوفان زبانی در راستای تقویت رویکرد فرافلسفی خود سود می‌جویند.

3-5- کاپلان: فرامعناشناسیِ پویا

برای پاسخ به انتقادهای واردشده بر فقدان دستمایه‌های مهندسی مفهومی، یعنی مفاهیم، می‌توان به‌جای تلاش برای اثبات وجود آنها، رویه‌ای را در پیش گرفت که این انتقاد را دور می‌زند. کاپلان با در پیش گرفتن این رویه، پروژۀ مهندسی مفهومی را اساساً متوقف بر بحث دربارۀ وجود مفاهیم نمی‌داند (نک: Cappelen, 2018, p. 54). او به‌جای کلمۀ «مفهوم» از تمایز دامنۀ مصداقی-دامنۀ معنایی[33] استفاده می‌کند:

نام‌ها به اشیاء ارجاع می‌دهند[34] و محمول‌ها اشیاء را دستچین می‌کنند[35]. اشیائی که محمول‌ها دستچین می‌کنند ... بسته به شرایط خاصی که بر ارزیابی حاکم است، دامنۀ مصداقی را تشکیل می‌دهد. من دامنۀ معناییِ یک محمول را تابعی می‌دانم از شرایط ارزیابی ... تا دامنه‌های مصداقی، یعنی تا مجموعه‌ها - مجموعۀ اشیائی که محمولْ بسته به هر یک از شرایط دستچین می‌کند. ... در چارچوبی که من مدنظر دارم، اصلاح [ـِ مفهومی] زمانی رخ می‌دهد که دامنۀ مصداقی و دامنۀ معناییِ یک محمول در طول زمان تغییر می‌کند ... نه به این معنا که بین دو زمان t و t*، برای مثال، دامنۀ مصداقیِ «شخص» می‌تواند به خاطر مرگ برخی اشخاص و تولد برخی دیگر تغییر کند. مقصود من آن دسته تغییرات در دامنۀ مصداقی است که توسط تغییرات در دامنۀ معنایی ایجاد شده است (Cappelen, 2018, pp. 61-62).

برای مثال، شرایط لازم برای اینکه کسی مصداق «شهروند» قلمداد شود طی حوادث و دگرگونی‌های پیش‌آمده تغییر کرده است و به تبع آن، دامنۀ مصداقی و دامنۀ معنایی این کلمه دگرگون شده است. مهم در اینجا تغییر در دامنۀ مصداقی است و این تغییر ناشی از تغییر در دامنۀ اطلاقی است که محمول «شهروند» طی رخدادهای غیرارادی – برای مثال تحولات سیاسی اجتماعی اقتصادی - یا رخدادهای ارادی - فعالیت‌های سیاسی تبعۀ یک کشور یا بیگانگان پناهنده - پشت سر گذاشته است. این تحولات می‌تواند نظام مفهومی کاربران زبان را چنان تغییر دهد که کسانی که پیش از این ناممکن بوده است شهروند تلقی شوند - شاید به خاطر تولدشان در خاک کشور بیگانه یا پذیرفتن تابعیت هم‌زمان کشور بیگانه – از این پس شهروند به شمار آیند. علت قریب در درگرگونیِ دامنۀ مصداقیِ «شهروند»، در این مثال، تغییر در دامنۀ معناییِ کلمۀ «شهروند» است و علت بعید آنْ تغییر شرایط و اوضاع بیرونی‌ای است که کاپلان آن را «زیربنای فرامعناشناختی» می‌نامد، در تقابل با «روبنای فرامعناشناختی» که در این مثال همان دامنۀ مصداقیِ کلمۀ «شهروند» است.

کاپلان بر پایۀ این دیدگاه از نوعی فرامعناشناسی پویا[36] سخن می‌گوید که در آنْ دامنۀ مصداقی و معناییِ همۀ کلمات در پی تغییرات ایجادشده در زیربنای معناشناختیْ قابل ‌تغییر قلمداد می‌شود (Cappelen, 2018, p. 58). این زیربنای معناشناختی عمدتاً محیط بیرونی را در بر می‌گیرد که «متخصصان یک جامعه، تاریخ کاربرد یک کلمه، الگوهای ترکیبی کاربرد در طول زمان، و شکل و شمایل تصادفی جهان به طور کلی» نیز ذیل آن می‌گنجند (Cappelen, 2018, p. 63).

هرچند نظریه‌هایی متفاوت و ناسازگار دربارۀ «مفهوم» وجود دارند، «دامنۀ مصداقی» و «دامنۀ معنایی» ابزارهایی هستند که گریزی از کاربرد آنها نیست. بنابراین، کاپلان می‌تواند ادعا کند با صرف‌نظرکردن از ارائۀ نظریه‌ای مستقل دربارۀ مفهوم یا معنا، همچنان پروژۀ مهندسی مفهومی را تداوم بخشیده است. در این باره که آیا مفاهیم وجود دارند یا نه و اگر آری، آنها چگونه موجودیت‌هایی هستند، میان فلاسفه اتفاق نظر وجود ندارد، اما همۀ آنها کم‌وبیش ناگزیر هستند از دامنۀ مصداقی و معنایی سخن بگویند؛ زیرا این دو اصطلاح با دو ابزار مهم زبان، یعنی «شیء» و «محمول» پیوندی ناگسستنی دارند.

  • فرافلسفۀ مفهومی و مهندسی مفهومی

بر پایۀ آنچه بیان شد، می‌توان به این نتیجه رسید که مؤلفه‌هایی مهم در چرخش زبانی زمینه‌سازِ ظهور مهندسی مفهومی شده‌اند. اگرچه چرخش زبانی با فروکاستن همۀ مباحث فلسفی به سطح عمومی زبان، جنبۀ مفهومی کار فلسفی را با چالشی مهم روبه‌رو کرده است، بینش‌هایی که این جنبش در فرافلسفه به وجود آورد زمینه‌ساز مهم‌ترین عناصر مهندسی مفهومی شدند؛ به گونه‌ای که تصور شکل‌گیری این پروژه و هدف اصلی آن - تعمیر یا تعویض ابزارهای مفهومی - بدون در نظر گرفتن مساهمت‌های چرخش زبانی ناممکن، یا دست کم بسیار بعید، می‌نمود.

1-6- بازتعریف کار فلسفی: آخرالامر، بررسی نحوۀ کاربرد

حتی اگر طرح فلسفۀ مفهومی گوبار را در برابر فلسفۀ زبانی ویتگنشتاین نپذیریم و تقابل این دو جنبش در قالب تقابل زبانی-مفهومی را غیرقابل آشتی قلمداد کنیم، باز هم نمی‌توان انکار کرد که فلسفۀ زبانی و فلسفۀ مفهومی هر دو بر نحوۀ کاربرد و متمرکزکردن کار فلسفی بر آن تکیه دارند؛ هرچند اولی بر کاربرد کلمات و دومی بر کاربرد مفاهیم انگشت می‌گذارد، هر دو دیدگاه معتقد هستند بن‌بست‌ها و مسائل فلسفی از کاربردهایی ناشی می‌شوند که به دلایل مختلف از جمله ابهامِ نحوۀ کاربرد یا عدول از نحوۀ کاربرد استاندارد به وجود آمده‌اند. از آنجا که «نحوۀ کاربرد» یا «اطلاق»[37] مؤلفه‌ای است که هم به کلمات مربوط می‌شود و هم به مفاهیم، بیراه نیست اگر بگوییم مهندسی مفهومی تمرکز خود بر حل مسائل از طریق تکیه بر نحوۀ کاربرد مفاهیم را مدیون بصیرت‌های فیلسوفان زبانی است.

برای مثال، آنجا که کارنپ «عدم دقت» را فقط نقصِ کلماتی می‌داند که نیازمند پشت سر گذاشتن فرایند «توضیح»[38] هستند، مهندسان مفهومی از نقص‌های پرشمار دیگری سخن به میان آورند که کاربردهای مفاهیم را نابه‌جا می‌کنند و کاربران را به اصلاح یا جایگزینی آنها وامی‌دارند. از نظر ایشان، محدودکردن همۀ نقص‌ها به «ابهام» یا «عدم دقت» بی‌دلیل است و یک مفهوم یا کلمه می‌تواند به دلایل دیگری همچون برآورده‌نکردن اهداف اخلاقی، سیاسی، علمی، آموزشی و نظایر آن تن به اصلاح یا تغییر دهد (نک: Cappelen, 2018, p. 11).

برای مثال، سالی هاسلانگر[39] مفاهیم «جنسیت» و «نژاد» را نه به خاطر ابهام مفهومی، بلکه به خاطر نقشی که در بی‌عدالتی‌های سیاسی و اجتماعی ایفا می‌کنند، بررسی و بازنگری می‌کند. نقص این مفاهیم از نظر او این است که با صبغۀ طبیعی بخشیدن به تفاوت‌های جنسیتی و نژادی، راه را بر تبعیض‌ها و بی‌عدالتی‌ها در همۀ حوزه‌های اجتماعی هموار می‌کنند. از این رو، او هدف خود را «ارائۀ تبیین‌هایی از جنسیت و نژاد» اعلام می‌کند که «ابزارهایی مؤثر در مبارزه علیه بی‌عدالتی باشند». این پروژه از نظر او اهداف زیر را در بر می‌گیرد که همۀ آنها حال‌وهوای اهداف مهندسی مفهومی را با خود دارند: (1) شناسایی بی‌عدالتی‌های پایدار از راه به‌کارگیری مفاهیم جنسیت و نژاد، (2) تدوین چارچوبی که نسبت به شباهت‌ها و تفاوت‌های مردان و زنان و نژادهای مختلف حساس باشد، (3) ارائۀ تبیینی در این باره که چگونه حوزه‌های مختلف فرهنگی از جمله قانون، دین، فلسفه، علم یا قانون جنسیت‌زده یا نژادی می‌شوند و (4) ارائۀ تبیینی که عاملیت هویت‌های جنسی و نژادی را در نظر بگیرد و راهکارهایی برای قدرت‌بخشی اجتماعی-انتقادی به آنها پیشنهاد دهد (نک: Haslanger, 2000, p. 36).

آن‌طور که از این مثال و نمونه‌های پرشمار دیگر بر می‌آید، مهندسی مفهومی تمرکز خود را بر نحوۀ کاربرد تا حدود زیادی مرهون فیلسوفان زبانی و تلاش آنها برای برجسته‌کردن اهمیت آن است.

2-6- تجویز بهجای توصیف: مهم تغییر تفکر است نه توصیف آن

فلسفه عمدتاً از زمان افلاطون به این سو تلاش خود را معطوف به ثوابت عالم کرده است. فرض بر این بوده است که فیلسوفْ چشمی نظاره‌گر است در برابر موجودیت‌هایی که پیش روی او قرار دارند، و تنها کاری که از عهدۀ او بر می‌آید این است که این ثوابت را چنانکه هستند بشناسد و در نهایت، در قالب مفاهیم و کلمات بریزد. فلسفۀ زبانی به ویژه در شاخۀ فیلسوفان هوادار زبان ایده‌آل، نقشی مهم در تغییر رویکرد فلسفه از این نظر داشته است. با توجه به اینکه تغییر زبان در طول زمان مشهودتر از تغییر تفکر است، این فیلسوفان با تمرکزی که بر زبان داشتند، سهل‌تر از دیگران به این بینش دست یافتند که انسان می‌تواند ارادۀ خود را نیز پشتیبان این تغییر، یا حتی بانیِ این تغییر، قرار دهد.

البته در چرخش زبانی، فیلسوفان هوادار زبان روزمره - بارزتر از همه ویتگشتاین، آستین[40] و استراوسون[41] - از جنبه‌هایی با این بینش فاصله دارند؛ زیرا از نظر ایشان کار فیلسوف توصیف شرایط کاربرد کلمات در زبان طبیعی است؛ همان شرایطی که در وهلۀ اول معناداریِ کلمات در زبان را امکان‌پذیر می‌کنند. با این همه، در کار این فیلسوفان نیز رد پایی از تجویز و توصیه به اصلاح شیوه‌های کاربرد دیده می‌شود. برای مثال، آستین از این نکته سخن می‌گوید که «زبان روزمره حرف آخر نیست: بلکه علی‌القاعده می‌تواند در هر کجا تکمیل شود، بهبود یابد و جایگزین شود» (Austin, 1956, p. 11). از نظر او، مزیت زبان روزمره فقط از اینجا می‌آید که تجسم تجربۀ نسل‌ها تلاش انسان است و اگر کاربردهای خاصی که در این زبان پایه‌گذاری ‌شده‌اند همچنان جواب‌گوی اهداف باشند، دلیلی بر تغییر آنها وجود ندارد. اما اگر تجویز در کار فیلسوفان زبان رومزه ناملموس و ضمنی است، در کار فیلسوفان زبان ایده‌آل هویدا و مصرّح است. فیلسوفانی همچون کارنپ و برگمن به‌صراحت دستکاری در زبان و اصلاح یا جایگزینی کلمات آن را بر اساس اهداف و مقاصدی که داریم، تجویز می‌کنند. از نظر ایشان، زبان همچون همۀ دیگر محصولات بشری مصون از بازنگری و تغییر نیست و چه جای درنگ هست اگر دستکاری آن بتواند اهداف نظری و عملی ما را برآورده کند. به نظر می‌رسد این نگرش فیلسوفان زبان ایده‌آل بیش از همه زمینه‌ساز ظهور مهندسی مفهومی بوده است؛ زیرا این فیلسوفان برای نخستین بار این حس را به وجود آوردند که زبان همچون مومی در دستان ما منعطف است و می‌تواند به تناسب اهداف و مقاصد گوناگونمان تغییر شکل دهد. پروژۀ زبان ایده‌آل کارنپ در همۀ مراحل خود گواهی بر صحه‌گذاشتن بر این تلقی از زبان است. نخست اینکه او برای طرح این زبان ایده‌آل می‌کوشد اصطلاحاتی را که دچار نقص‌هایی همچون «ابهام» و «عدم دقت» هستند از صافی «توضیح» بگذراند و آنها را برای مقاصد تبیین علمی اصلاح کند (نک: Carnap, 1950, pp. 1-15).

دوم اینکه از نظر کانپ، بخشی اعظم از زبان روزمره، و به طریق اولی زبان فلسفه، دچار این نقص است؛ زیرا این زبان‌ها اثبات‌پذیر یا تحقیق‌پذیر نیستند، در حالی که طبق نظر او، مطابق اهدافی که در سر دارد - که عمدتاً متناسب با اهداف علوم تجربی هستند - اصطلاحات زبان باید اثبات‌پذیر یا تحقیق‌پذیر باشند. گفتاری که فاقد این معیار باشد از نظر او بی‌معناست و فیلسوف باید از ارائۀ سخنان بی‌معنا حذر کند. این جنبۀ تجویزی کار کارنپ در بطن نظریۀ معنای او، یعنی اصل اثبات‌پذیری یا تحقیق‌پذیری، نهفته است. این اصل چنانکه پیشتر از زبان رورتی نقل کردیم، ترجمان یک تجویز یا پیشنهاد است: این اصل چیزی نیست که از توصیف نحوۀ کاربرد زبان برآید، بلکه راهکاری است که در صورت داشتن برخی از اهداف - اهدافی هماهنگ با پژوهش علمی - نتایجی مناسب برای ما به دنبال خواهد داشت.

بنابراین، چنانکه کاپلان از تعابیر مارکسیستی زیربنا و روبنا استفاده می‌کند تا فرامعناشناسی پویای مهندسی مفهومی را تشریح کند (نک: Cappelen, 2018, pp. 58-59)، ما نیز می‌توانیم این جنبۀ روحیۀ مارکسیستی را در مهندسی مفهومی رصد کنیم؛ به این تعبیر که برای این دسته از فیلسوفان، مهم تغییر مفاهیم است نه توصیف آنها؛ چنانکه برای مارکس مهم تغییر جهان بود نه توصیف آن. با توجه به اهمیتی که مفاهیم در شکل‌دهی به ساختار تفکر و در نتیجه گنجاندن اشیاء و رخدادهای جهان ذیل مقولاتی مشخص و به این طریق، دسته‌بندی و گروه‌بندی آن‌ها، دارند، از طریق اصلاح، بازسازی یا در نهایت جایگزین‌کردن آنها می‌توان نقشی بسزا در تغییرات حوزه‌های مختلف فرهنگ ایفا کرد. چنانکه در طرح فلسفۀ مفهومی گوبار دیدیم، نظام‌های مفهومیِ مرتبه‌اول، همچون علم و هنر، که با زبان در سطح معمول آن سروکار دارند مستقیماً با اشیاء و رخدادهای جهان طرف‌ هستند؛ اما فلسفه به عنوان رشته‌ای مرتبه‌دوم که سروکارش بیش و پیش از همه با فرازبان است، فقط به واسطۀ مفاهیم - یعنی فضای منطقی نظام تفکر - به اشیاء جهان دسترسی دارد (نک: Gobar, 1985, pp. 56-61)؛ با این همه، این دسترسیِ باواسطه نه به معنای کم‌اهمیت بودنِ نقش فلسفه و دستمایه‌های آن، یعنی مفاهیم، بلکه به معنای بنیادی‌بودن آن است. فلسفه از طریق توجه به مفاهیم، می‌تواند تغییراتی دامنه‌دار در شیوۀ توجه ما به اشیاء و رخدادهای جهان ایفا کند؛ زیرا با تغییر مفاهیم، دسته‌بندی و طبقه‌بندی اشیاء و رخدادهای جهان از اساس دگرگون می‌شود و ما با شیوه‌ای جدید از نگرش یا با شاکلۀ مفهومی جدیدی روبه‌رو هستیم که جهان را از دریچه‌ای متفاوت به ما معرفی می‌کند.

  • نتیجه‌گیری

در آنچه بیان شد، کوشیدیم نشان دهیم مهندسی مفهومی نه صرفاً به ‌منزلۀ یک پروژۀ نظری، بلکه به‌ عنوان راهبردی فرافلسفی، قادر است افق‌هایی نوین پیش روی فلسفۀ معاصر بگشاید. تحلیل ما بر این فرض بنیادین استوار است که مفاهیم، به ‌مثابۀ سازه‌های تفکر، نقشی تعیین‌کننده در شکل‌دهی به ساختارهای اندیشیدن، قضاوت و تبیین دارند. از این منظر، فلسفه در درجۀ نخست رشته‌ای‌ است که با واسطۀ مفاهیم با جهان درگیر می‌شود و از این رو، اصلاح، بازنگری یا بازسازی این مفاهیم می‌تواند به دگرگونی در نگرش‌های ما نسبت به واقعیت بینجامد.

آنچه گفتیم در دو محور قابل جمع‌بندی است: نخست، بازخوانی نقادانۀ چرخش زبانی و استخراج وجوهی از آن که زمینه‌ساز چرخش مفهومی هستند؛ دوم، تبیین جایگاه و کارکرد مهندسی مفهومی به ‌مثابۀ صورت‌بندی نوینی از فرافلسفه. نشان دادیم برخلاف دیدگاه‌های محافظه‌کارانۀ فیلسوفان زبانیِ هوادار زبان روزمره که بر توصیف یا تحلیل زبان طبیعی تأکید داشتند، مهندسی مفهومی بر امکان‌پذیری تغییر مفاهیم به مثابۀ ابزاری برای تحول فکری و اجتماعی پای می‌فشارد. در این میان، نظریه‌های ویتگنشتاین و کواین، با وجود محدودیت‌ها و تقابل‌های ظاهری‌شان با پروژۀ مهندسی مفهومی، حامل بصیرت‌هایی هستند که می‌توان آنها را به خدمت تقویت این پروژه درآورد. از جملۀ این بصیرت‌ها می‌توان به نقش رفتار در تعیین معنا، تغییرپذیری مفاهیم و جایگاه مرکزی آنها در ساختار دانش و تفکر اشاره کرد.

کوشیدیم با بازبینی در رویکردهای سنتی زبان‌محور، فضا را برای بازاندیشی دربارۀ فلسفه به ‌مثابۀ نوعی مداخله در نظام‌های مفهومی فراهم آوریم؛ مداخله‌ای که نه از سر توصیف، بلکه با نیت اصلاح و بازسازی صورت می‌گیرد. نشان دادیم اصلاح مفاهیم فقط در گرو برطرف‌کردن ابهام یا عدم دقت زبانی نیست، بلکه اهدافی همچون اخلاق، سیاست، علم و آموزش نیز می‌توانند انگیزه‌هایی قوی برای مهندسی مفهومی باشند. از این نظر، پروژۀ ما گامی ا‌ست در راستای عبور از دیدگاه‌های محافظه‌کارانه نسبت به زبان و مفاهیم و گشودن چشم‌اندازی عمل‌گرایانه‌تر به فلسفه.

در نهایت، فرافلسفۀ مفهومی بر مبنای مهندسی مفهومی، این امکان را فراهم می‌آورد که فلسفه نه صرفاً در مقام ناظر، بلکه به عنوان عاملی تحول‌آفرین در ساختارهای مفهومی فرهنگ انسانی عمل کند. این چشم‌انداز، اگرچه در امتداد سنت فلسفۀ تحلیلی شکل گرفته است، آن را به سویی رهنمون می‌شود که نقش فلسفه را از سطح تحلیل صرف به سطح اصلاح فعال ارتقا می‌دهد. چنین تحولی، همان‌گونه که در این مقاله نشان دادیم، از رهگذر نقد سنجیدۀ سنت زبانی و بهره‌گیری خلاقانه از ابزارهای مفهومی ممکن خواهد بود.

[1] conception

[2] Bergmann

[3] Wittgenstein

[4] Quine

[5] Rorty

[6] Strawson

[7] Carnap

[8] Blanshard

[9] Heidegger

[10] Nothing

[11] Not

[12] Negation

[13] کارنپ صورت منطقی جملۀ «Rain is outside» را به شکل ou(r) که همان outside(rain) است نشان می‌دهد و صورت منطقی «Nothing is outside» را به شکل ∼(∃x).Ou(x) که همان ∼(∃x).Ouside(x) است (نک: Carnap, 1959, p. 70).

[14] «با بررسی دقیق‌ترِ شبه‌جمله‌هایی همچون «ما نیستی [/هیچ] را می‌جوییم» تفاوت‌های دیگر را نیز می‌یابیم؛ ساختار این جمله صرفاً بر روی اشتباه در به‌کارگیری واژۀ «نیستی» (nothing) به عنوان یک اسم بنا شده است، زیرا عادت زبان روزمره این است که آن را به این شکل به کار ببرد تا یک جملۀ وجودیِ سلبی بسازد. از سوی دیگر، در یک زبان صحیح، «نیستی» یک اسم نیست، بلکه صورت منطقیِ جمله‌ای ا‌ست که این هدف را برآورده می‌کند» (Carnap, 1959, p. 70).

[15] Paul Ziff

[16] answering to certain interests

[17] deviant

[18] verification

[19] confirmation

[20] Gustav Bergmann

[21] nominalism

[22] Richard Rorty

[23] Michael Dummett 

[24] Frege

[25] intentionality

[26] Ash Gobar 

[27] denotative function

[28] something

[29] divide through

[30] basic unit

[31] eliminativism

[32] intentionalist

[33] extention-intension

[34] to refer

[35] to pick out

[36] dynamic metasemantics

[37] to apply

[38] explication

[39] Sally Haslanger

[40] Austin

[41] Strawson

رورتی، ریچارد (1390). فلسفه و آینۀ طبیعت (مرتضی نوری، مترجم). تهران: نشر مرکز.
کواین، ویلارد ون اورمن (1392). دو جزم تجربه‌گرایی. در در مسیر پراگماتیسم (مرتضی نوری، مترجم، صص. 39-74). تهران: نشر مرکز.
 
References
Austin, J. L. (1956). A plea for excuses. Proceedings of the Aristotelian Society, 57, 1–30.
https://doi.org/10.1093/aristotelian/57.1.1

Ayer, A. J. (1936). Language, truth and logic. New York: Dover Publication, Inc.

Bergmann, G. (1964). Logic and reality. Madison: The University of Wisconsin Press.
Blanchard, B. (1962). Reason and analysis. London: Allen & Unwin.
Burgess, A., Cappelen, H., & Plunkett, D. (2020). Conceptual engineering and conceptual ethics. Oxford: Oxford University Press.
Cappelen, H. (2018). Fixing language: An essay on conceptual engineering. Oxford: Oxford University Press.
Carnap, R. (1937). Logical syntax of language (A. Smeaton, Trans.). London: Routledge.
Carnap, R. (1950). Logical foundations of probability (First edition). Chicago: University of Chicago Press.
Carnap, R. (1959). The elimination of metaphysics through logical analysis of language. In A. J. Ayer (Ed.), Logical positivism (pp. 60-81). Glencoe. Ill.: The Free Press.
Dummett, M. (1973). Frege: Philosophy of language. London: Duckworth.
Gobar, A. (1985). Conceptual turn in recent philosophy. Crítica: Revista Hispanoamericana de Filosofía, 17, 49-64. https://doi.org/10.22201/iifs.18704905e.1985.562
Haslanger, S. (2000). Gender and race: (What) are they? (What) do we want them to be? Noûs, 34(1), 31-55. https://doi.org/10.1111/0029-4624.00201
Heidegger, M. (1993). What is metaphysics? (D. F. Krell, Trans.). In Martin Heidegger: Basic writings (pp. 89-110). New York: Harper Collins.
Quine, W.V. O. (2013). Two dogmas of empiricism. In On the path to pragmatism (M. Nouri, Trans.) Tehran: Nashr-e-Markaz. [In Persian]
Quine, W.V. O. (1960). Word and object. Cambridge, Mass.: M.I.T. Press.
Rorty, R. (2011). Philosophy and the mirror of  nature. (M. Nouri, Trans.). Tehran: Nashr-e-Markaz. [In Persian]
Rorty, R. (1967). Metaphilosophical difficulties of linguistic philosophy. In R. Rorty (Ed.), Linguistic turn. Chicago: University of Chicago Press.
Strawson, P. F. (1963). Carnap’s views on constructed systems versus natural languages in analytic philosophy. In P. A. Schilpp (Ed.), The philosophy of Rudolf Carnap (pp. 503-518). LaSalle: Open Court.
Williamson, T. (2007). The philosophy of philosophy. Blackwell: Oxford.
Wittgenstein, L. (1922). Tractatus logico-philosophicus (C. K. Ogden, Trans.). London: Routledge & Kegan Paul. 
Wittgenstein, L. (1953). Philosophical investigations (2nd edition, G. E. M. Anscombe, Trans.). Oxford: Blackwell.