نقد و تحلیل نقش مسیحیت و عوامل همسو با آن در واژگونی تاریخیت خواست طبیعی انسان و نخبگان؛ از دیدگاه نیچه

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده

استاد مدعو علوم و قرآن حدیث، دانشکده علوم قرآنی زابل، دانشگاه علوم و معارف قرآن کریم. قم. ایران

10.22108/mph.2024.137859.1484

چکیده

از منظر نیچه؛ یکی از علل شاخص بدبینی در فلسفه ی شوپنهاور؛ ریشه در تاثیر عمیق دین مسیحیت در لایه های زیرین فرهنگ اروپا دارد. بدبینی مقدمه رسیدن به بیزاری است، بیزاری جستن از هرگونه «خواست طبیعی» و «تفاوت» است. «اصل تفاوت» چیزیست که افلاطون پیش از این بدان پرداخته بود. البته؛ نیچه نه تنها تلاش های افلاطون در این باب را ناکافی می داند بلکه؛ پیامدهای حاصل از فلسفه ی او را از بین برنده ی «اصل تفاوت» میداند. با ظهور مسیحیت و شعار برابری ذاتی انسانها؛ اصل «تفاوت طبیعی» انکارگردید. به باور نیچه؛ این امر نه تنها باعث حذف عنصر «خواست طبیعی» و تفاوت انسانها باهم شد بلکه؛ باعث انکار و حذف طبقه ی نخبگان جامعه شده است که «تفاوت» را به مراتب آشکارتری دارند. او دلیل این امر را عدم حس تاریخی و نیز ناتوانی مسیحیت و فلسفه های همسو با آن در تبارشناسی مذاهب و اخلاق (فیزیولوژی نیروها) می داند. دین مسیحیت پولسی و همچنین وجود برخی عوامل روانشناختی باعث گردیده که نوع بی نظیری از انسان ها سرکوب شوند. بررسی تمام علل تباهی نیروی نخبگان؛ بخشی از پروژه اصلی نیچه است که در این مقاله تلاش شده مهم ترین آنها تحلیل گردد

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

Criticism and analysis of the role of Christianity and factors aligned with it in overturning the historicity of the natural will of humans and elites; From Nietzsche's point of view

نویسنده [English]

  • seyedhassan falsafi talab
Visiting Professor of Hadith Sciences and Qur'an, Faculty of Qur'anic Sciences, Zabul, University of Sciences and Qur'an of Maarif Karim. Qom. Iran
چکیده [English]

In Nietzsche's thought, one of the main causes of pessimism in Schopenhauer's philosophy is rooted in the deep influence of Christianity in the lower layers of European culture. Pessimism is a prelude to aversion; dislike of any "will live" and "being different". The "principle of differentiation" is something that Plato did before but Nietzsche not only considers Plato's efforts in this regard insufficient; rather, he sees the consequences of Plato's philosophy in the following centuries as destroying the "principle of differentiation”. With the advent of Christianity with the slogan of the nature of humans, the principle of natural difference was denied. According to Nietzsche, this not only removed the element of "natural differences" inherent in human talents, but it has also caused the denial and exclusion of the exceptional spectrum of society, which has a far more obvious "difference”. He considers the reason for this to be the lack of historical sense as well as the inability to genealogy (physiology of forces) by philosophies aligned with it. Paul's Christian religion as well as the existence of some psychological factors "not adapting to unfavorable conditions and not reaching goals" have caused a unique type of people to be suppressed or brought to ruin. Investigating all the micro causes of the corruption of the elite force is Nietzsche's main project, and in this article, an attempt has been made to analyze the most important of them.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Genealogy
  • Morality
  • Man
  • Masters
  • Slaves
  • Christianity

- مقدمه

در نگرش نیچه، به طور طبیعی همۀ انسان‏ها و دیگر موجودات دارای «غریزۀ صیانت از نفس» هستند. در مرحلۀ اول، «غریزۀ صیانت از نفس»، چه به صورت آگاه یا ناخودآگاه در همۀ انسان‏ها و همۀ اشکال گوناگون دیگر خود، در پی سلطۀ کامل بر قوای نفس است. در مرحلۀ بعد، «غریزۀ صیانت از نفس» همواره دامنۀ خود را گسترش می‏دهد تا به این وسیله، با تسلط بر نفوس دیگر، هرچند به هر شیوه‏ای، امنیت خود را به نهایت برساند؛ در نتیجه، نفس‏پرستی کنشی طبیعی است. حتی ابله‏ترین اشخاص در تصادم با اموری که به امیال نفسانی آنها وابسته است، باهوش و فطن می‏شوند (Schopenhauer, 2014, p. 65). از دیدگاه نیچه، نفی «نفس‏پرستی» که از سوی اخلاق‏گرایان مطرح می‏شود، خود شکلی دیگر از «غریزۀ صیانت از نفس» است. البته جالب ‌توجه است که نیچه این دیدگاه اخلاق‏گرایان را نیز طبیعی می‏داند. دلیل این امر غریزۀ طبیعی اخلاق‏گرایان است[1]؛ یعنی همان «خواست نفیِ» اخلاق‏گرایان که فقط به مرتبت[2] ایشان اختصاص دارد. نیچه این غریزه را «آرمان زهد[3]» نامیده است. «غریزۀ زهد» به دلیل خاص بودن آن و بر اساس «خواست طبیعی» که در خود دارد، برخلاف خواست طبیعیِ دیگر غرایز (که به ‌طور مستقیم در پی تسلط بر نفوس همدیگر هستند)، به‌ صورت معکوس و غیرمستقیم در پی غلبه بر نفوس دیگر است. در واقع، زاهد به این طریق از نفس خویش صیانت می‏کند. به ‌عبارت‌ دیگر، زاهد به ‌صورت طبیعی به دلیل نیاز غریزی خویش به شکل غیرطبیعی رفتار می‏کند. بنابراین، هدف هر دو خواست، صیانت از نفس است، ولی روش آنها به دلیل تفاوت سلسله‏مراتبی که باهم دارند، در تقابل با هم قرار می‏گیرد. آنچه مرتبت را تعیین می‏کند، فقط میزان قدرت است و دیگر هیچ(Nietzsche, 2022, p. 855) . البته نیچه تا هنگامی‌ که غریزۀ زهد در محدودۀ خویش است و از دایرۀ خویش فراتر نرفته است، با آن مشکلی ندارد. یعنی زمانی که غریزۀ زهد در محدودۀ زیست عملی فیلسوف قرار دارد،‌ حتی در نوع خود نمونه‏ای والا و معنوی از خواست قدرت است؛ به‌گونه‌ای که در اینجا ارادۀ معطوف به قدرت به ‌مثابۀ امر معنوی پدیدار می‏شود (Nietzsche,1999-A, p. 12). در واقع، مشکل جایی است که این غریزه‌ قاعدۀ «صیانت از نوع خود» را به‌ صورت عام درمی‌آورد و آن را به‌عنوان قانون کلی وانمود می‏کند. در نتیجه، نظم طبیعی اجتماع از بین می‏رود و سلسه‏مراتب واژگون می‏شود. این واژگونی ساختاری تا دورۀ مدرن نیز ادامه داشته است:

در عصر رأی‏گیری همگانی[4] که ممکن است هرکسی به قضاوت هرچیزی یا هرکسی بنشیند، من خود را ناچار می‏بینم تا سلسه‏مراتب را از نو بنا کنم(Nietzsche, 2022, p. 854) .

 به عقیدۀ نیچه، پشتوانۀ شعارهای زیبای یکسانی و برابرطلبی در مسیحیت و دیگر جریان‏های همسو با آن نوعی سرکوب بی‏رحمانۀ غرایز متفاوت دیگر است که در همین «آرمان زهد» ریشه دارد. آرمان زهد با سلطه‏گری در قالب فضیلت‏گرایی اهداف خویش را پیش می‏برد:

در این رساله، برای اولین بار آموخته می‏شود به سلطۀ فضیلت می‏توان دست‌یافت؛ چیزی که پیش ‌از این نامدارترین اخلاق‏گرایان برای آن خطر کرده ‏بودند، آن را تشخیص داده و پیش‏بینی کرده بودند. فقط با همان وسایلی که می‏توان هر نوع سلطه را به انجام رساند؛ ، نه به‌ وسیلۀ خود فضیلت، این رساله با سیاست‌های فضیلت سروکار دارد(ibid, p. 304) .

با این توضیحات، مطلب اساسی دیگری که در این باب وجود دارد، این است که هر خود یا نفسی برای صیانت و سیطرۀ خویش نیازمند نیرو[5] است. نیرو برخلاف «غریزۀ صیانت از نفس» که در همۀ موجودات یکسان یافت می‏شود، به میزان برابر میان موجودات وجود ندارد. این اولین شاخصۀ «اصل تفاوت» است(Deleuze, 1983, p. 13) . بنابراین، بروز و ظهور کمیت و کیفیت‏هایی مختلف از نیرو در اشکال گوناگون باعث ایجاد «تفاوت» میان خواست‏ها و اراده‏های مختلف می‏شود. این عوامل در کنار هم طبقاتی مختلف از قدرت را تشکیل می‏دادند. هر کدام به ‌واسطۀ مرتبتی که از قدرت ذاتی خویش داشت، جایگاه ویژۀ خود را در جامعه کسب می‏کرد. برای مثال، طبقۀ فرمانده به دلیل بهره‏مندی از عنصر نخبه‏گی، وظیفۀ راهبری و دفاع از جامعه را در قبال هجوم‏های مختلف به عهده داشت. در کنار این طبقه، گروهی دیگر مشغول ارزیابی نمود قدرت در مرتبت‏های گوناگون با معیارهای مختلف می‏شدند که نشان می‏داد چه عنصری بیشترین نقش را در راستای حفظ جامعه و افراد آن دارد. این دو اصل در کنار هم باعث شکل‏گیری قانون «صیانت از نوع» می‏شوند. از نظر نیچه، این مطلب اخیر در همۀ نظام‏های قدیم، چه قبیله‏ای، پادشاهی، جمهوری و ... باعث به وجود آمدن «آداب ‌و رسوم» شد که او نام آن را «اخلاقیت عرف» می‏نهد. این اخلاقیت عرف در تاریخیت خویش به‏تدریج به چیزی تبدیل شد که امروزه به معنای وسیع کلمه «اخلاق» نام‌گرفته است. بنابراین، اخلاق چیزی غیر از عرف، آداب ‌و رسوم نیست. نیچه معتقد است انسان مدرن به میزانی جالب ‌توجه از آن چیزی که «مفهوم اخلاقیت عرفی[6]» نام دارد، عبور کرده است. انسان هم‏اکنون به خواست طبیعی خویش، یعنی «اتکا به ارادۀ قدرت خویش و نه هیچ‌چیز دیگر»، پیش از هر دوره‏ای نزدیک شده است؛ اما اگر هم‏اکنون کسی بخواهد تاریخیت و منشأ واقعی آن چیزی را که انسان تا کنون پشت سر گذاشته است بیان کند، شاید برای بسیاری سنگین و زننده باشد که بپذیرند چه هزینه‏های گزاف و انواع شکنجه‏های «جسمی و روانی» بر انسان چه هنگام پذیرفتن اخلاقیت عرف و چه در زمان رد کردن آن، تحمیل‌شده است:

سپاسگزار باشید! مهم‏ترین نتیجۀ تلاش‏های گذشتۀ بشریت این است که ما دیگر به ترس مداوم از جانوران وحشی، بربرها، خدایان و رؤیاهای خود نیازی نداریم.(Nietzsche, 2022, p. 12)

خواست طبیعی در اخلاقیت عرف دورۀ باستان باعث به وجود آمدن نظام‏های هم‏تافت سلطه در میان نژادهای آریایی شده بود؛ اما در ادامه، این سیر خواست طبیعی به دلایلی بسیار از مسیر خود به ‌طور کامل منحرف شد و به ضد خود، یعنی «خواست نیستی»، تبدیل شد. به ‌عبارت ‌دیگر، این انحراف «اخلاقیت عرفی جدید به نام مسیحیت بود که وعدۀ عبور از اخلاقیت عرف دورۀ باستانی را می‏داد». مسیحیت، اخلاق دورۀ باستان را به سرکوب و بی‏عدالتی در قبال فرودستان متهم می‏کرد. از نظر نیچه، خودِ مسیحیت نتایجی به‌مراتب وحشتناک‏تر از نمونۀ باستانی را در پی داشته است، زیرا در مسیر غیرطبیعی قرار گرفت. نیچه مدعی است ابداع «خواست نیستی» به‏جای «خواست طبیعی» توسط بودا و شخص مسیح بوده است. البته «خواست نیستی» در این دو نماد، خود، برخواسته از قدرت بود و می‏توان آن را به عنوان شیوه‏ای از زندگی دانست؛ نوعی بی‏تفاوتی در قبال قوانین هستی و جهان؛ اما پولس حواری[7] به دنبال منطقی کردن شیوۀ مسیح بود تا به‌گونه‌ای آن را نه به عنوان شیوه‏ای از زندگی بلکه به‌عنوان حقیقت راستین هستی درآورد. در نتیجه، او مبدع «خواست نفی» شد (Ibid, p. 165). در نهایت، با تثبیت مسیحیت، ساختارهای اقتدارگرای جامعۀ باستان در آیندۀ خویش تغییر ظاهر دادند که این امر به نتایجی واژگونه در تاریخیت خواست طبیعی انسان منجر شد؛ برای نمونه، می‏توان واژگونی‏هایی را که در تاریخیت مسیحیت برای خواست طبیعی انسان رخ‌ داده است در امور مختلف مشاهده کرد، مانند «آگاهی ناشاد[8]» و «وجدان معذب، انتقام‏جویی و کینه‏توزی[9]» که به‏جای خواست زندگی، شجاعت، شادی دیونیسوسی[10] و آگاهی آپولونی[11] وارد فرهنگ باستان شدند(Nietzsche, 1999-B, p. 22).  در نگرش نیچه، «غریزۀ زاهد» که راهبر و طراح اصلی اخلاقیت عرف مسیحی است، از علل اصلی عقب‏ماندگی و توقف چند هزار سالۀ سیر طبیعی مسائل روانی انسان است. این مقاله چگونگی کارکردهای این عوامل در کنار هم، به‌ عنوان علت‏های وجودی پیامدهایی مانند ساختارهای فسادزا و فساد تن - کار شناختی[12] از دیدگاه نیچه - را تحلیل کرده است. روش مقاله توصیفی و تحلیلی است.

2-پیشینۀ پژوهش

در رابطه با دیدگاه نیچه در باب مسیحیت کارهای زیادی انجام‌ شده است که برای نمونه می‏توان از معروف‏ترین و تأثیرگذارترین آنها نام برد. آثاری همچون کتاب «نیچه و مسیحیت[13]» و کتاب «سقراط، بودا، کنفوسیوس، مسیح: از بخش اول مجموعۀ فیلسوفان بزرگ[14]» از کارل یاسپرس[15] از این دسته هستند. او در این دو کتاب رابطۀ فلسفۀ نیچه و مسیحیت را بررسی کرده است؛ به‌ ویژه یاسپرس از همانندی ساختاریِ پیش‏فرض‏هایی که نیچه و مسیحیت به‌ کار برده‌اند، سخن گفته است. کتاب «نیچه[16]» از ژیل دلوز[17] نمونه‏ای دیگر از این آثار است که بخشی جالب‌ توجه از آن در رابطه با دیدگاه نیچه در باب مسیحیت است؛ او به‌ ویژه تفاوت‏های محتوایی بین «مسیحیت و نیچه» مانند «خواست قدرت» و «خواست نفی» را بررسی کرده است که بالتبع به اختلاف در نوع نتیجه‏گیری‏های آنها منجر شده است. از آثار جولیان یانگ[18] نیز می‏توان کتاب «مرگ خدا و معنی زندگی[19]»، کتاب «فلسفۀ آلمانی در قرن بیستم از لوکاس تا استرواس[20]» و کتاب «فردریش نیچه: یک زندگی‏نامۀ فلسفی[21]» را نام برد. او نیز در این کتاب‏ها توجه بسیار زیادی به نوع نگاه نیچه به مسیحیت دارد؛ به ‌ویژه نیچه را موافق الحادگرایی[22] و مخالف خداباوری[23] نمی‏داند، بلکه او را مصلح دینی می‏داند. کتاب‏های «گریز از آزادی[24]» و «روان‏کاوی و دین[25]» اریک فروم[26] نیز در این دسته قرار می‏گیرند. فروم نیز در باب تطور ایدئولوژی سیاسی، فرهنگی و روانی مسیحیت بحث کرده است. او خاستگاه اصلی مسیحیت را به شیوه‏ای روان‏شناختی تحلیل کرده است. در این تحلیل ابتدا «دگردیسی اولیۀ دین یهودی در اورشلیم و امپراتوری روم» بررسی‌شده است؛ یعنی یهودیت زیردست و تحت‌فشار در روم و یهودیت بعد از دوران حکومت‏های مقتدر پیامبر- پادشاه‏های یهودی. دگردیسی بعدی آن نیز با مسیحیت اولیه رخ می‏دهد. سپس، دگردیسی نهایی آن در مسیحیت پولسی اتفاق افتاده است. فروم در این تفسیر بسیار زیاد متأثر از نیچه است و مانند او معتقد است مسیحیت همان دین خاص یهودیان است که شکل جهانی پیدا کرده است. البته این موضوع اخیر در ابتدا توسط خود پولس قدیس در کتاب «نامۀ رسولان»[27] با همکاری قدیس برنابا[28] در اورشلیم طرح‏ریزی شد و خود پولس نیز آن را در یونان و روم گسترش داد.(Santaniello, 2017, p. 13)  این مقاله از این کتاب‏ها و نظریه‏های موجود در آنها بهره گرفته است. البته موضوع مقاله مطلبی است که نیچه به آن بسیار توجه دارد. با وجود این، تا کنون کتاب یا مقاله‏ای از این منظر آن را بررسی نکرده است. از این‌ رو، با اینکه محتوای مقاله نامرتبط با عناوین گفته‏شده نیست، نحوۀ ارائۀ مطلب و موضوع آن کاملاً جدید است.

3-تفسیر نیچه در تحلیل مسیحیت به ‌مثابۀ واژگونی خواست طبیعی

مسیحیت زندگی را رنج[29] می‏داند. رنج در مسیحیت مفهومی جدا از شادی[30] است. استدلال مسیحیت در این باب به این‏ صورت است: زندگی رنج است و غلبه بر رنج مستلزم تحمل رنج بیشتر است. بنابراین، منطقی خواهد بود که اراده به خواست طبیعی نه بگوید. بنابراین، رنج را اصل دانستن، مساوی با خواست نه گفتن است. در نتیجه، «ارادۀ نه گفتن و کناره‏گیری» بهترین انتخاب برای رستگاری ابدی (شادی) است که البته مسیحیت برای انسان رنجور همین راه‏حل را پیشنهاد می‏دهد. این همان چیزی است که نیچه «خواست نیستی» نام می‏نهد. نیچه در نقد این تفسیر بیان می‏کند در این مورد انتخابی در کار نیست، بلکه اثبات می‏شود فقط قدرت معیار است. آنکه قدرت دارد در پی شادی است. شادی هم معنایی جز قدرت غلبه بر رنج ندارد. بنابراین، اصل شادی است اما نه به این معنا که متضاد رنج باشد، بلکه به این معنا که این دو از دل هم بیرون می‏آیند. پس ارادۀ نه گفتن تا حدی زیاد به‏ نوعی بی‏معنا کردن این اصطلاحات است، زیرا در مسیحیت شادی ابدی در دوردست‏ها قرار دارد و رنج همیشه در نزدیک‏ترین جا نسبت به خواست اراده وجود دارد؛ اما برای درک شادی باید به هستی آری گفت نه اینکه از آن کناره گرفت. بنابراین، به‌ طور کلی، شادی اصل است، زیرا معطوف به قدرت است. پس شادی یعنی خواست قدرت، خواست قدرت یعنی خواست هستی و خواست هستی یعنی ارادۀ آری گفتن به آن و ارادۀ آری گفتن یعنی تا ابد آن را خواستن. این مطلب اخیر استدلال نیچه از «خواست قدرت» است. در قسمت‏های زیادی از کتاب «چنین گفت زرتشت[31]» نیچه، مدام دیالوگ‏های عاشقانه میان «زندگی و زرتشت» با «ابدیت و جاودانگی» برقرار می‏شود، تا جایی که زرتشت حلقۀ جاودانگی را به دست زندگی دوبارۀ «دیونیسوس به معنای اول» می‏اندازد و با او ازدواج می‏کند. تأیید هستی با نماد آریادنه[32] است. نیچه در اینجا، خواسته یا ناخواسته، از صورت‏بندی منطق ادیان سامی بهره می‏گیرد؛ بنابراین، «خواست شادی» نتیجۀ «خواست قدرت» است و در ادیان سامی‌ نیز همین موضوع مطرح می‏شود. آنها نیز با «خواست قدرت» خواهان گذر از رنج و به دست آوردن شادی و رستگاری ابدی[33] هستند. نیچه خود به‏خوبی از این امر آگاه است و می‏گوید تنها اختلاف او در این موضوع با جریان مقابلش این است که او نمی‏خواهد خواست قدرت و شادی را به جهان انتزاعی «ملکوت مسیح در آسمان‏ها» ارجاع دهد[34]، بلکه از نظر او خواست قدرت و شادی به دوباره خواستن همین جهان معطوف است؛ یعنی «بازگشت جاودان و تأیید مضاعف هستی». زرتشت، «نماد دو پادشاه» به همین پادشاهی زمینی و آسمانی اشاره دارد؛ پادشاهی که یک‌چشم آن نابینا است، به سلطنت مسیحی اشاره دارد که فقط خواست نیستی را دنبال می‏کند و از خواست هستی چشم پوشیده است(Nietzsche, 1999-A, p. 306) . در واقع، نیچه به‏جای «صعود و رفتن» از این جهان در مسیحیت پولسی به دنبال «چرخش و برگشتن» به همین جهان است؛ یعنی »بازگشت جاودان». نیچه تفسیر پولس از روش حضرت مسیح را این‌گونه بیان می‏کند: «خواست نیستی برای گذر کردن از این جهان و رهایی از رنج، به ‌طور منطقی باید به همۀ هستی نه بگوید و از آن کناره بگیرد؛ همان ایمان تعصب‏آلود به اینکه همه‌چیز خطا است» (Ibid, p. 1). در نتیجه، خواست نیستی خواهان تباهی و عدم تعالی فرد در این جهان است؛ یعنی نفی مضاعفی که در آن «خواست نیستی» به «خواست نفی» تبدیل بشود. این مطلب به ‌مرور زمان با طرح‏افکنی پولس حواری در تاریخیت مسیحیت تعیّن یافته است. به ‌طور خلاصه، نیچه می‏گوید: «این جریان اخیر همانند مسیح به دنبال ارادۀ نه گفتن نیست، بلکه به دنبال نفی کامل اراده و هرگونه عمل برخواسته از خواست قدرت است».

4-عوامل باستانی دخیل در شکل‏گیری مسیحیت و نقد نیچه بر آن

نیچه، از چند جهت‏، هم با سنت عقلانی «سقراط – یونانی» مخالف است که نوعی ژرف‏نگری عقلی برای یافتن امور ارزشی جهان‏شمول و اخلاق کلی است و هم با سنت «سامی - مسیحی» که نظامی از احکام و ارزش‏گذاری‏های مطلق در باب انسان است. علت مخالفت با این دو سنت در یک ‌چیز ریشه دارد؛ چیزی که نیچه جهانی‏ کردن ارزش‏های «شخصی خاص» یا «نوعی خاص» و یا «جامعه‏ای خاص» می‏نامد. در سنت سقراطی، فضایل اخلاقی برآمده از عقل هستند. در نتیجه، این ارزش‏ها به ‌طور کلی قابل ‌بررسی هستند. (استنتاج کیفیت شخصیت فرد از طریق تصور دولت و جامعۀ ایدئال). نیچه می‏گوید: این امر با خود متناقض است، زیرا ارزش‏گذاری امری شخصی و برخاسته از خواست قدرت است که از فردی به فرد دیگر یا جامعه‌ای به جامعۀ دیگر فرق می‏کند. به‌ عبارت ‌دیگر، عوامل اخلاقی برخاسته از غریزۀ «صیانت از نفس» هستند که در جوامع مختلف تحت تأثیر عوامل خاص آن اقلیم و خلقیات غریزی اشخاص، متفاوت هستند. در نتیجه، ارزش به ‌صورت قانون مطلق و جهان‏شمول قابل ‌بررسی نیست. بنابراین، نمی‏توان نسخۀ اخلاقی واحدی را برای همه تجویز کرد (Nietzsche, 2017-A, pp. 40-43). این در حالی است که سقراط و پولس این ارزش‏گذاری را حتی بر فرهنگ شامل علم، سیاست و هنر حاکم کردند و همه را به ابزاری در خدمت اخلاق خود درآوردند، نه به‌عنوان وسایلی که نمایانگر خواست قدرت هستند. مسیحیت بخشی از سنت اخلاقی یهودیت را که مختص طیفی خاص در زمانی خاص بود، به ‌صورت جهانی و کلی درآورده است. در نهایت، سه خواست فرودست وابسته در برابر نیرومند مستقل، خواست رنجور و بی‏بهره در برابر نیک‏بختان و خواست میان‏حالان در برابر نخبگان قد علم کردند و موجب شدند اخلاق کلی و واحد پشتیبان‏های خود را پیدا کند و به شیوه‏ای هول‏انگیز خود را بر سرتاسر جهان انسانی بگستراند (Nietzsche, 2022, p. 274).

 

4-1-علل اولیۀ واژگونی خواست طبیعی

در واقع، نیچه اولین رگه‏های عامل دگرگونی خواست طبیعی را در فلسفۀ افلاطونی پی می‏گیرد؛ جایی که افلاطون مابعدالطبیعه‏ای را برای جلوگیری از شورش طبقات فرودست در آرمان‏شهر[35] به استخدام درآورد. این در حالی است که طبقۀ فرودست در حالت طبیعی و در دورۀ باستان، به ‌واسطۀ دین و اخلاق برآمده از طبقۀ خویش توانسته است رنج خود را با ساختن فضائل توجیه کند. بنا به گفتۀ نیچه، طبقۀ فرودست جایگاه طبیعی خود را پذیرفته بود و به همین دلیل، شورشی برای اخلال نظم طبیعی انجام نمی‏داد؛ همان‏طور که شوپنهاور[36] بیان می‏کرد:

زندگی استثمار است و به ‌طور قطع می‌خواهد زندگی دیگری را فدای خویش کند؛ ماهیان بزرگ‌تر از ماهیان کوچک‌تر تغذیه می‌کنند و سرتاسر داستان زندگی همین است Schopenhauer, 2021, p. 280))

 اما افلاطون با تأکیدی بیش‌ از اندازه که بر نقد غریزه داشت، بذر اخلاقی را کاشت که در ادامه باعث شد طبقات فرودست از اصل تفاوت نیرو و خواست درونی آن به‏شدت احساس تنفر کنند:

از افلاطون به بعد، هر نظامی که فیلسوفان ساخته‌اند، بیهوده بوده است ... همۀ فیلسوفان تحت تأثیر اغواگری اخلاق بوده‏اند(Nietzsche, 2017-B, p. 4) .

در واقع، افلاطون بود که این فاصله را بر گروه‏های زیردست همواره همچون عذابی بی‏پایان پدیدار کرده است. در نهایت، دو چشم‏انداز به وجود آمدند که یکی احساس رضایت داشت و دیگری در رنج بود. طبقۀ زیردست در سیر طبیعی به دلیل ضعف نیرو، احساس فرودست بودن را داشت و سپس، احساس بیچارگی نیز به دلیل القای این توهم که «عاملی نیرومند و طبقه‏ای بیرونی کنترل تام بر او و طبقه‏اش دارد» به آن افزوده شد. نقد نیچه از افلاطون درست در همین‌جا است؛ یعنی جایی که افلاطون دست ‌به ‌نقد نیرو و خواست طبیعی آن می‏زند. در نهایت، سیر طبیعی خواست را نیازمند توجیه می‏داند و از همین منظر اخلاقی، اساس هستی را تفسیر می‏کند. بنابراین، با ادلۀ مابعدالطبیعه، رنج فرودستان را با جبر متافیزیکی توجیه می‌کند (Nietzsche, 1996-A, p. 202).

کینه‏ای که این افراد با بنیۀ پست نسبت به هر آنچه محترم است احساس می‏کنند، همواره کالای بازار سود و سوداگری است؛ اگر کسی این مکتب را به‌عنوان ضد مکتبی ارائه کند که با حکمت جهان با قدرت جهان در تقابل است، این‌گونه افراد را به خود جذب می‏کند (Nietzsche, 2022, p. 172).

این تفسیر، اول در یهودیت و سپس در مسیحیت تکامل یافت و باعث شد رنج و ازدیاد آن در فرودستان به‌عنوان امری غیرطبیعی القاء شود که علت آن عاملی خارجی به نام نخبگان گناهکار است. مسیحیت پس از تکمیل ایدئولوژی خود، توانست چنین القاء کند که خواست اراده سراسر گناه است. اولین خودسری اراده، کنش آدم در بهشت عدن بود که تاوان آن تولد آدمی بر روی زمین شد. مصلوب شدن عیسی مسیح فدیه‏ای بزرگ است و مرگ جانکاه او تاوانی برای جبران وجود ارادۀ خبیث می‏شود تا از این ‌پس معنی ایمان مساوی با بی‏کنشی محض شود (نفی کامل اراده). بنابراین، طبق این ایدئولوژی، فرد نخبه که مظهر و نمود ارادۀ قدرت است، نماد شریرترین موجودات و مسئول اصلی همۀ گناهان و حتی تصلیب خواهد بود. نکتۀ جالب این است که با برپایی نظام مسیحی، کلیسا با تأثیر گرفتن مجدد از همین استدلال، رنج فرودستان را آزمون الهی می‏داند: «انسان سگی را می‏زند که بیش از همه دوستش دارد» (Nietzsche, 1999-A, p. 63).، تا به این طریق و دیگر روش‏ها، از احساس نفرت بندگان نسبت به خود جلوگیری کند، زیرا خود چنین تعلیم می‏داد که به هر چیز والا و برتر از خود دشنام دهند.

4-2-علل تسلط مسیحیت بر حاکمیت باستان

اخلاق «یهودی - مسیحی» در جایی مانند روم باستان بیش ‌از اندازه جدی گرفته شد؛ یعنی سرکوب شدید شورش‏های «خانوادۀ کوچک دیاسپورا[37]» و موجب شد گروه یهودیان که این اخلاق و فضیلت را نمایندگی می‏کردند، در بین خود اتحاد و وحدتی سرسختانه شکل دهند.

ما نصرت مسیحیت را به سرکوبگران‏ آن مدیون هستیم (Nietzsche, 2022, p. 174).

طبقۀ حاکم و نیرومند در ابتدای شکل‏گیری این اخلاق «مسیحیت اولیه» آن را برای خود تهدیدی به ‌حساب نمی‏آورد. از طرف دیگر، این اخلاق در نوع خود تضمین‏کننده‏ای مناسب برای فرمان‏بری طبقۀ فرودست و رهایی از شورش‏های گهگاه آنها به نظر می‏رسید. بنابراین، نه ‌فقط دیگر آن را سرکوب نکردند، بلکه حتی آن را جدی نگرفتند. این افراط و تفریط در مواجه با اخلاق نیروهای طبقۀ فرودست همان علتی است که نیچه آن را زمینۀ به وجود آمدن اخلاق خواست نفی با نقاب‏های گوناگون در زمانه‏های مختلف میان گروهی کثیر از جوامع می‏داند. از نظر نیچه، با سقوط نخبگان باستان مجموع عوامل زیر باقی می‏مانند و عصر هیچ‏انگاری آغاز می‏شود:

1–گروه ناتوانان و سست‏بنیاد: تفاله‏های دوران باستان؛ همان‏ها که با خشونت هرچه بیشتر بیرونشان راندند.

2- گروه حامل وسوسه‏های اخلاقی و ضد کافرکیشی.

3– گروه خستگان و بی‏تفاوت‏های سیاسی: «بیزاران رُمی»؛ آن بی‏وطن‏هایی که احساس پوچی می‏کردند.

4- آن‏هایی که از دست خودشان به ستوه آمده بودند؛ آنانی که خوشحال بودند در توطئه‏های زیرزمینی شرکت می‏کنند (Ibid, pp. 153-170).

اخلاق این گروه‏ها همواره به دنبال مقصری است تا گناه رنج طبیعی خود را به گردن آن بیندازد. هنگامی‌ که این ایدئولوژی حاکم می‏شود، میل شدید به جباریت نیز هم در آن به وجود می‏آید و به خاطر انتقام از زندگی رنج‌آلود، دیگر هیچ تفسیر تفاوت‏گذاری از جنس طبقۀ نیرومند در جامعه را نخواهد پذیرفت. در نهایت، این ایدئولوژی خواهان تفسیری از هستی می‏شود که در آن طبقۀ حاکم او را از پرسش معنای هستی برهاند. مسیحیت با پوشش همۀ این نیازها و برای تحقق این اهداف نیاز دارد با تهمت و افترای منسجم و مدام در قالب نظام اخلاقی واحد، طبقۀ نیرومند را مسئول رنج طبیعی فرودستان بداند تا به این طریق مقصری واهی بتراشد برای رنجی که هر انسانی در زندگی باید متحمل شود. در مرحلۀ بعد، مسیحیت نیازمند میان‏حالانی از طبقات جامعه است که خود را هم حاکم و هم نوکر مسیحیت بدانند (کشیشان)؛ یعنی سرورانی جدید که بالذات قادر به طرح پرسش نیستند. در نتیجه، از این بابت ذیل مسیحیت تعریف می‏شوند، چه برسد به آنکه بتوانند در مقابل آن تفسیری از خواست طبیعی ارائه بدهند. در ادامه‌، مسیحیت با راهبری طبقۀ سوم و با شکل‏گیری پروسۀ فضیلت سازی و تکمیل آن «از خصلت‏های ذاتی مانند ناتوانی، انتظار از سر ‌ناچاری، ترس، تنهایی، بندگی و ... عناوینی مانند قوم برگزیده، صبر، تسلیم، رضا، فروتنی و ... را ساخت» (Fromm, 2013, p. 60). همچنین، کینه و نفرت القاشده در فرودستان توسط نخبگان واقعی را به‌ صورت پنهانی راهبری می‏کرد. همۀ این عوامل و اتفاقات دیگر باعث شد مسیحیت بتواند اخلاق خود را در مقیاسی جهانی گسترش دهد(Nietzsche, 2022, p. 141) .

4-3-یهودیت به ‌مثابۀ اولین خواست مخالف با خواست طبیعی

یهودیت به عنوان اولین کاست دینی مطرح می‏شود که نسبت به نمونۀ اخلاق طبیعی، مخالفت نشان داد و سعی کرد با ساختن اخلاقی که از مدل افلاطونی نشأت گرفته است، نظامی مشابه ایجاد کند که در آن حاکمیت «دینی - یهودی» مستقر شود. مسیحیت این نمونۀ بدلی و برساخته، «نظام یهودی» را به ‌صورت جهانی درآورد (Ibid, p. 174) و با فراخواندن ضعیفان، یاغیان و جاعلان از هر جا و متحد کردن آن‏ها، اخلاقی را به وجود آورد که در آن فضیلت‏ها به ‌طور کامل و جزءبه‌جزء بر ضد نمونۀ خواست طبیعی شکل گرفتند(Ibid, p. 116) . آنچه در این دگرگونی و واژگونی اخلاقی برای نیچه غیرقابل‌تحمل است، تباهی یا از میان رفتن استثناء و نخبگان است. یهودیت با زیرکی پنهان در پس کینه و نفرت، نظام ایدئولوژیکی را در مقابل «خواست طبیعی قدرت» طرح‏ریزی کرد. در یهودیت، استثناء یا باید نیروهایش را سرکوب کند یا مجرم شناخته می‏شود؛ به این دلیل که پیامدهایی خطرناک برای آنها داشته و دارد:

این جایگاهی است که کینه‏توزان می‏خواهند و شیوه و طریقی است که خود را در آن می‏یابند ... استثناء بودن همیشه برای گله جرم است، چه مسلط باشد و چه در پایین (Nietzsche, 1996-B, p. 280).

 

4-4-پیامدهای ارزش‏گذاری نمونۀ واژگون

 نیچه ارزش‏گذاری و ارزیابی اخلاق ضد طبیعی را دشمن نوابغ و نابودکنندۀ استثناء می‏داند. ارزش‏گذاران، «فیلسوفانی مانند سقراط و مفسران ادیان»، بنا بر اصل صیانت نفس، تنها عمل یا عاملی را تأیید یا رد می‏کنند که خود در آن ذینفع باشند. اکثریت نیز تحت تأثیر القائات ارزش‏گذاران، هرچند به نفع ایشان نباشد، نابودی استثناء را بقای خود می‏دانند. بنابراین، هرچقدر عمل ضدیت و مخالفت بیشتری با نیرو داشته باشد، جزء فضیلت‏های والا به ‌حساب می‏آید:

 جنگ علیه نخبگان و نیرومندان ... جنگ به شیوۀ روباه حیله‏گر با همان روش‏ها است (Nietzsche, 2022, p. 208).

به ‌عبارت ‌دیگر، «خواست نیستی زاهد» در زیر نقاب‏های گوناگون به راه خویش ادامه داده است که با وجود راهبری مسیح «نمونۀ غربی بودا» که همان نمایندۀ خواست نیستی «نیروانا[38]» بود، با دگردیسی به ‌صورت خواست نفی «بی‏کنشی محض» درآمد. به این طریق، این خواست به نخبگان سرایت کرد. نیچه در ادامه می‏گوید پیروز نهایی هم در امپراتوری روم و هم در رنسانس و هم در انقلاب فرانسه، فرهنگ یهودی بود. نیچه این اخلاق را در همۀ اشکال تاریخی‏اش، پیامد فرهنگ یهودیت می‏داند؛ فرهنگی که با عمومیت یافتن در قالب مسیحیت به صاف کردن برجستگی‏ها، از بین بردن استثناء یا تباه کردن این نوع خاص منجر شده است. در این تاریخیت، پروسۀ دو پاره کردن خواست نیرو در نوع نیرومند رخ داد. خواست طبیعی در قالب «ارادۀ آزاد و ارادۀ بنده» مطرح شد، در حالی‌ که در نمونۀ طبیعی خواست به ‌صورت «ارادۀ نیرومند و ارادۀ ضعیف» مطرح می‏شد. به ‌عبارت ‌دیگر، آزادی عبارت از توانایی برون‏ریزی نیرو است که ارادۀ ضعیف عکس آن است. به ‌طور خلاصه:

1– نخبگان در شرایط طبیعی و اخلاقی برآمده از ذات زندگی و با طبعی آری‏گو به هر آنچه در بیرون است، امکان صیانت نفس و تعالی دارند. استثناء در موارد زیادی نفس را فدای تعالی خویش می‏کند (Nietzsche, 2017-B, p. 22).

2 – ناتوانان در شرایط ضد طبیعی بااخلاقی برآمده از انکار زندگی، امکان صیانت از نفس دارند و با نفوذ تخدیرهای فرهنگ مسیحی در رگ نخبگان و فلج کردن آن‏ها، امکان تصاحب جایگاه ارجمند راهبری را دارند (Nietzsche,1999-A, p. 90) .

 

4-5-طبقه‏بندی نیچه از تاریخ نظام‏های ارزش‏گذاری مختلف و وضعیت نخبگان

نیچه در آخرین دورۀ کار خویش، در کتاب ارادۀ معطوف به قدرت، نوعی دسته‏بندی را نشان می‏دهد که در آن نظام‏های ارزش‏گذار را به چهار دسته تقسیم و وضعیت پرورش نخبگان در آنها را بر اساس خواست طبیعی ارزیابی می‏کند:

1– آریایی مثبت؛ طبقۀ حاکم نیرومند و سامان‏دهی طبقات جامعه به ‌مثابۀ جنبۀ بیرونی است و کتاب «قانون مانو[39]»، خدایی‏سازی احساس قدرت نزد برهمن، جنبۀ درونی آن است. سامی گری در اینجا شدیدتر از هر جایی است حتی از کلیسا؛ این مدل اصلی جهان باستان است که تمامی ادیان باستان تقلیدی از آن هستند (Nietzsche, 2022, p. 145).

2– آریایی منفی؛ جنبۀ بیرونی آن میل و گرایش طبقۀ حاکم به زهدگرایی و کناره‏گیری از خدایی‏سازی احساس قدرت و جنبۀ درونی آن بودائی‏گری است که همچون پایانی دراماتیک برای تاریخیت نخبگان دورۀ باستان است.

3–سامی‏گری مثبت؛ حاکمیت دینی به ‌مثابۀ جنبۀ بیرونی آن است و جنبۀ درونی آن قرآن و بخش‏های قدیمی‏تر عهد عتیق است.

4– سامی‏گری منفی؛ سامان‏دهی ناتوانان، ناراضیان و میان‏حالان جنبۀ بیرونی آن و عهد جدید جنبۀ درونی آن است.

آریایی‏گری و سامی‏گری مثبت به فرهنگ‏های نیرومند و کنشی مربوط می‏شوند. در نتیجه، کاست نخبگان در آنها در جایگاه طبیعی خود قرار دارد. نیچه باور دارد جایگاه نخبگان در آنجایی از بین می‏رود که نیروهای واکنشی و پست توانسته‏اند ایدئولوژی خود را شکل دهند و در نهایت، آن را بر جامعه حاکم کنند. بنابراین، از آریایی‏گری و سامی‏گری مثبت چنین ایدئولوژی به وجود نمی‏آید. از سویی دیگر، آریایی منفی هم قبل از یهودیت و مسیحیت به وجود آمده است. از این فرهنگ نیز فرودستان به قدرت نمی‏رسند، بلکه انحطاط آن به‌گونه‌ای است که نیرومندان به ارادۀ قدرت نه گفتند و خواهان نیستی شدند (بودائی‏گری) (Olivelle, 2006, p. 112). بنابراین، فقط سامی‏گری منفی آن عاملی است که تحت ‌فشار جامعۀ رومی، راه را برای وجود ایدئولوژی مختص فرودستان در یهودیت و مسیحیت باز کرد (Nietzsche, 2001, p. 150). دلیل به وجود آمدن این مدل جدید در مقابل ارادۀ معطوف به قدرت، در نیاز فرودستان ریشه داشت. بنابراین، این انحراف نتیجۀ انحطاط مذهب و اخلاق باستان نبود، بلکه نتیجۀ انحراف و گذار اخلاقی خود انسان باستان نسبت به مذهب و اخلاق خویش بود که به ظهور مسیحیت منجر شد. در نهایت، مسیحیت با استفاده از دو عامل زیر توانست کاست نخبگان را کنار بزند و ایدئولوژی خود را رفته‌رفته به‏جای نمونۀ باستانی حاکم بگرداند:

1- فضیلت‏سازی در مقابل فضیلت‏های طبیعی «از طریق ادعای پیش‏بینی پیامدهای خواست طبیعی و فساد انگیز بودن تمامی آن‏ها»،

2 – بازیگری آگاهانه یا ناخودآگاه از سوی 1) شهریاران، 2) کشیش‏ها، 3) رجال سیاسی و 4) زنان.

در نهایت، خواست طبیعی نخبگان یا باید انکار شود یا اینکه بتواند بازیگری کند و ظاهر و رفتار خود را به‌گونه‌ای بیاراید که با خواست نفی مسیحیت در تضاد نباشد. برای مثال، شهریاران آگاه‏گشتۀ روشن‏بین، در شرایط فرهنگ مسیحی، اگرچه به‏ظاهر با «نخبه‏گرایی» مبارزه می‏کنند، با روشن‏بینی فوق‏العاده و «خودمهاری[40]» به دنبال نشان دادن خود به‌عنوان نخبه در ظاهر نیستند؛ ولی به این معنی نیست که از نخبه بودن خود دست کشیده‏اند(Nietzsche, 2022, pp. 248-259) . سه گروه گفته‏شدۀ دیگر هم در فرهنگ مسیحی با استفادۀ نهانی از همان فضیلت‏های برآمده از خواست طبیعی که آنها را مذموم می‏دانند به قدرت می‏رسند، ولی در ظاهر و با گفتار و رفتار نمایشی خواست حقیقی خود را انکار می‏کنند. به عقیدۀ نیچه، این نمونۀ ضد طبیعی نظام طبقاتی است که دچار ریاکاری و «دورغ مقدس» شده است و در نهایت، به تقلبی بزرگ منجر می‏شود. نظامی که از طریق استفادۀ نادرست، نابه‌جا و حیله‏گرانۀ ارزش‏گذاری‏های اخلاق ضد طبیعی به وجود آمده است، در نهایت نیز باعث معنازدایی از هستی و شخصیت‏زدایی از نخبگان می‏شود؛ نظامی که در آن شعار عدالت‏طلبی، حقیقت‏طلبی، حقوق برابر و ... فقط مصرفی برای جان‏های خسته و درمانده است. در نهایت، این شعارها به‌عنوان ابزاری در خدمت غریزۀ «سروری خواه[41]« درمی‌آیند که صرفاً برتری‏جویی خود را در رفتار و گفتار در ظاهر منکر می‏شود. به‌ عبارت‌ دیگر، در پوشش فضائل مسیحی جلوه‏گری می‏کند، اما در واقع می‏خواهد با استفاده از سلطۀ اخلاق مسیحی جایگاه ارجمند فرماندهی و راهبری را تصاحب کند.

آدمی همیشه بر اصل کار سرپوش می‏گذارد، یعنی بر «ارادۀ نیرومند و آزاد» آنان –,1999-B, p. 308) Nietzsche).

4-6-جهانی‌شدن یهودیت توسط مسیحیت عامل اصلی واژگونی خواست طبیعی

طبق تفسیر نیچه از مسیحیت، یکی از دامنه‏دارترین ایدئولوژی‏های سیاسی - فرهنگی که در تاریخ انسان رخ‌ داده است، تولد مسیحیت از دامان یهودیت است. به‏جز نیچه، اریک فروم و ژیل دلوز هم در کتاب‏های خود بر این مطلب بسیار تأکید می‏کنند. تحلیل مسئلۀ رنج در دین مسیحیت شکل کلی‏شدۀ مسئلۀ نفرت در یهودیت است(Deleuze, 1983, p. 15) . در واقع، یهودیان مانند همیشه در اقلیت قرار داشتند و هرکجا بودند، نسبت به حاکمیت و قومیت آن منطقه بیگانه بودند(Fromm, 1972, p. 28) . از سویی، همواره قومی مال‏اندیش بودند و به خاطر ثروت هنگفتی که جمع می‏کردند، در هرکجا ساکن می‏شدند، مورد تعرض و چپاول قرار می‏گرفتند(Gruner, 2022, p. 45)؛ تا جایی که نیروی نظامی و اقتصاد آنها از بین رفت و فقط مقابلۀ ایدئولوژیک از طریق اصحاب کنیسه برایشان باقی ماند. آنها نیز نفرت از نخبگان قدرتمند (رومیان) را به‌ عنوان اصلی که لازمۀ صیانت ذات است، وارد دین خویش کردند. این چیزی است که نیچه طغیان چاندالا[42] می‏نامد؛ یعنی تلاش برای مبارزۀ ایدئولوژیک که قهرمان آن روحانیون هستند. یهودیان بعد از این، برای تقویت مبارزه، فرزندان خویش را به کنیسه و هیکل می‌فرستادند[43]. مسیحیت اولیه، ظرفیت آزاد‏شدۀ یهودیت است که از اصل نفرت نهایت استفاده را کرد (Frommm,1972, p. 181). مسیحیت با تعدیل ظاهری نفرت به محبت، به تعبیر نیچه، همچون تاج گلی بر روی یهودیت رویید(Deleuze, 1983, p. 173) . البته محبت همان کینه‏توزی یهودیت است که در مقابل ارادۀ «آری‏گو» و ارادۀ «معطوف به قدرت» قصد انتقام دارد و با شعار «خواست نیستی» در برابر آن قد علم می‏کند. به همین دلیل است که برای تحقق «شعار جامعۀ بدون دولت»، بر مفهوم فرزند خدا و پسر خدا بودن در مسیحیت اولیه بسیار تأکید می‏شود؛ پسری که قصد شورش علیه پدر حاکم ستمگر را دارد، ولی توانایی مقابلۀ ذاتی با آن را ندارد و از همین رو، به‌ صورت نهانی عمل می‏کند. نیچه معتقد است بعد از مسیحیت اولیه و با ظهور تفسیر پولسی، هم‏زمان برشمار مسیحیان افزوده شد و آنها حتی از نخبگان یار گرفتند و آنها را به‌عنوان قهرمان خود درآوردند. به همین دلیل است که بر تفسیر پدر مقدس در رسالۀ پولس در مقابل تفسیر مسیحیت اولیه تأکید می‏شود؛ «پدر - حاکم مقدس» که باید جای «پدر- ستمگر حکومت روم» را بگیرد(Fromm, 1972, pp. 112-116) . این ایدئولوژی برای تکمیل خود صدسال زمان داشت و توانست هزار سال در مرکز ثقل قدرت اروپا قرار گیرد.

5-وضعیت نخبگان در جامعۀ مسیحیت

مسیحیت با انکار زندگی و درونی کردن رنج، «انسان» را علیه خواست طبیعی خویش به کار می‏گیرد. در طول هزارۀ بر صدر نشستن مسیحیت، هیچ‌ گونه خلاقیت علمی، هنری و فلسفی که در دورۀ باستان یونان و روم وجود داشت، مشاهده نمی‏شود؛ گویی دریایی خشکیده شد. به همین دلیل است که نیچه و بورکهارت[44] اولین رگه‏های شکوفایی رنسانس در ایتالیا را برخواسته از حس باستان‏گرایی آنها می‏دانند (Burckhardt, 1990, P. 325). اصل مسیحیت که در فرهنگ یهودیت ریشه دارد، بر نفرت و کینه از غیرخود استوار است. فرد متفاوت از اینان یا باید شبیه ایشان شود یا اینکه محکوم ‌به نابودی است(Deleuze, 1983, p. 302) . نیچه شدیدترین استبداد را در توسعۀ اخلاق مسیحی و قدرت نفرتی که از غیرخود دارند، می‏بیند. وظیفۀ این استبداد صاف کردن هرگونه برجستگی در مقابل مسیحیت است. در نهایت، نخبگان به تبعیدشدگان، اعدامی‏ها، آوارگان، بی‌ریخت شدگان و ... زمین تبدیل می‏شوند؛ صفاتی که پیش از آن شاخصه‏‏های شناخت مسیحیان بودند. نیچه معتقد است اگر خواست طبیعی توسط مسیحیت انحراف پیدا نمی‏کرد، نخبگان نیز جایشان با آوارگان و بیچارگان عوض نمی‏شد. درخواست طبیعی که از شادی به آری‏گویی و تأیید می‏رسید، فقط بر هم زدن نظم طبیعی و شورش و تهدید بود، ولی درخواست نفی که به دنبال محو همه ‌چیز است، هر چیزی که کوچک‏ترین نشانه‏ای از ابراز وجود «خواست طبیعی» و تفاوت باشد، سرنوشت محتومش نابودی خواهد بود. جان‏‏سنگینی[45] و خاکسار ابدی بودن و کینه از استثناء، بر روح فرهنگی جامعۀ مسیحی حاکم است.

 

6-نقش ارزش‏گذاری فیلسوف در نظام اخلاقی ضد خواست طبیعی

در نظام‏های شکل‏گرفته از خواست نفی، فیلسوف غیرشخصی‏ترین فرد اجتماع می‏شود؛ به‌گونه‌ای که معیار و ملاک ارزش‏گذاری می‏شود. فیلسوف در ارزش‏گذاری خویش «معنوی‏ترین خواست قدرت» را که همان خواست طبیعی خودش است، برای همگان ملاک مطلق ارزیابی قرار می‏دهد .(Nietzsche, 2017-A, p. 16-25) «خواست معنوی قدرت» برای فیلسوف همان «خواست حقیقت» است. در نتیجه، خود را دوست‏دار آن، یعنی «فیلوسوفیا[46]» نام می‏نهد. در اینجا، نیچه به سقراط اشاره دارد. در این واژه سه مؤلفه حضور دارند: philo به معنای دوست‏دار، Sophia به معنای دانش و friendship به معنای دوستی. با این تفسیر، نیچه خواست طبیعی فیلسوف را به‌عنوان خواست دوست‏دار دانش می‏داند و صیانت نفس او را در این امر می‏داند. برپایی نظام‏های عقلی و ... از سوی فیلسوف حاکی از خواست معنوی قدرت او است که البته خواستی طبیعی است. فیلسوف برای پیگیری دوستی دانش و خواست قدرت خویش به کناره‏گیری نیاز دارد؛ یعنی «زهد» یا «پارسایی[47]». در فلسفۀ رواقی[48] این خواست اولین بار خود را به‌عنوان خواست همگانی اعلام کرد و به‌عنوان یکی از عناصر پیش از مسیحی انحراف خواست طبیعی درآمد. خواست نفی در فلسفه، حقیقت را «خواست فریب نخوردن و فریب ندادن» دیگری می‏داند(Clark, 1999, p. 25) . به‌ عبارت‌ دیگر، با مشاهدۀ جهان «شدن[49]» که مدام انسان را فریب می‏دهد و در آن هستی و نیستی با هم نمایش داده می‏شوند، باید به چیزی دست ‌یافت که همواره ثابت باشد. افلاطون و تمام فیلسوفان بعد از او همین نگاه ارزشی را به‌عنوان اصل وجود شناختی به ‌کار برده‌اند:

فلاسفه فقط در ظاهر به دنبال حقیقت و یقین بوده‏اند، ولی همیشه توجهشان به «بناهای اخلاقی باشکوه» معطوف بوده است(Nietzsch, 2022, p. 4).

ایده[50] از نظر افلاطون چیزی است که نه باعث فریب من می‏شود و نه فریب دیگری؛ پس حقیقت دارد. از نگاه نیچه، تحمیل این مفهوم ثابت بر جهان «شدن» خود نوعی فریب ِ فریب را خوردن است. تصلب جهان شدن در امر مفهومی[51]، از زمان افلاطون به اوج می‏رسد و در مسیحیت به‌عنوان «خواست نفی» بر همگان تحمیل می‏شود. خواست طبیعی پیش‏سقراطی به دنبال شناخت حقیقت از روی مشاهده و دانش بود؛ فیلسوفان پیشاسقراطی از طریق دیدن[52] به کشف قوانین حاکم بر هستی دست پیدا می‏کردند. در حالی ‌که از دورۀ افلاطون و جریان‏های بعدی تأثیرگرفته از افلاطون است که شناخت به ‌صورت مفهوم‏سازی صرف درمی‌آید و مطابقت به ‌مثابۀ نظریۀ حقیقت[53] مطرح می‏شود. در نهایت، شناخت در مسیحیت به سمت شنیدن[54] یا وحی می‏رود. چشم‏انداز[55] امری کاملاً شخصی است که نیچه از آن به عنوان چشم‌اندازگرایی[56] نام می‏برد. چشم‏اندازها برخواسته از خواست طبیعی ارزش‏گذاری مراتب مختلف انسانی و در نتیجه متکثر هستند و تصلب آنها در امری واحد، یکسان و همگانی غیرممکن است. بنابراین، حقیقت در دسترس انسان نیست. در واقع، انسان فاقد عضوی برای شناخت آن است(Ruprecht, 1997, p. 13) . در عین اینکه حقیقت در دسترس انسان نیست، حقیقت چیزی جز تفسیر نیست. در نتیجه، خواست فیلسوفانی که به دنبال نظامی وحدت خواه، یکسان، ثابت و متافیزیکی هستند، به انحراف طبیعی منجر می‏شود. هرگونه نفی تکثر و تفاوت به خاستگاه مسیحی و خواست نفی برمی‌گردد؛ خواه در مقام تفسیر فلسفی باشد یا به‌ عنوان دین مطرح شود. مطلب اخیر همان چیزی است که نیچه در مسیحیت و فلسفه‏های برآمده از آن تحت عنوان «آرمان زهد» یاد می‏کند (Nietzsche, 1996-B, p. 294). این آرمان زهد تقریباً در تمامی نظام‏های متافیزیکی بعد از افلاطون، چه مسیحی و چه غیر از آن، وجود دارد و همگی این نظام‏های متافیزیکی حول محور آن می‏چرخند. «آرمان زهد»؛ حقیقت را جدای از جهان محسوس و معادل با هستی راستین می‏انگارد. شخصیت‏زدایی و ترحم به دیگری والاترین ارزش اخلاقی در آن است. تنها خروجی چنین نظام‏هایی فقط نیهیلیسم[57] منفعل است؛ نظامی که نخبگان را از خواست طبیعی منحرف می‏کند و مجبورشان می‏کند از مسیر انحرافی بروند. وجود جهان بی‏معنا قلمداد می‏شود و در آن، انسان بیمار و با نفس و خواست طبیعی‏اش درگیر می‏شود. در نهایت، رنج به درون کشیده می‏شود:

 تحریف منظم و پیوستۀ انسان‏های بزرگ، آفرینندگان بزرگ و دوره‏های بزرگ (Nietzsche, 2018-B, p. 380).

 

 7-نقدهای نیچه بر جریان‏های سیاسی مدرن به‌ مثابۀ مسیحیت جدید

نقدهای اساسی نیچه از دو جریان سوسیالیسم و دموکراسی در ابتدا باعث ایجاد شهرت بد و منفور زیادی برای او شد. البته این بدنامی به‌هیچ‌وجه نشانه‏ای بر بی‏اساس بودن انتقادهای نیچه از این جریان‏ها نبود. این شهرت مذموم که برخاسته از انتقادهایی چالش‏برانگیز بود، خود به‌ مثابۀ فراخوانی وسیعی بود که متفکران این جریان‏ها را به مطالعۀ نیچه کشاند. در نهایت، متفکران جریان‏های پست‏مدرن انتقادهای نیچه را از فهم پیش افتادۀ رایج جدا کردند؛ زیرا انتقادهای او به سوسیالیسم و دموکراسی بسیار جدی و مهم بود. در ابتدا، بیشترین هجمۀ احساسی به نیچه از سوی بعضی از متفکران جریان دموکراسی و برخی از روزنامه‏نگاران انگلیسی‏زبان[58] در دو دهۀ اول قرن بیستم بود. از جملۀ آنها می‏توان از مکس نوردو[59] نام برد که در کتاب خود، انحطاط[60]، از پنج ‌تن به‌عنوان مبلغان واپس‏گرایی یاد می‏کند که نیچه و واگنر[61] هم ازجملۀ آنها بودند. نوردو از آنها به‌عنوان کسانی نام می‏برد که اروپاییان را به ارزش‏های فسادانگیز و پوسیدۀ گذشته دعوت می‏کنند. در همان زمان، با ترجمه و تفسیر کافمن[62] از کارهای نیچه و نیز آشنایی نویسندگان پست‏مدرن با آن نقدها، نیچه بیشتر مورد توجه قرار گرفت (Bell, 2017, pp. 1-5 ). این روند نیچه‏گرایی از سوی متفکران این دو جریان تا به امروز هم ادامه دارد؛ تا جایی که به طور کامل همۀ انتقادهای نیچه بررسی‌شده‌اند و پیشنهادهای اساسی او برای حل مسائل سیاسی و اجتماعی در دموکراسی مورد توجه قرارگرفته‏اند. برای مثال، نکاتی که نیچه از آنها به عنوان تقلب نهیلیستی و ریاکاری[63] در نقاب نیرنگ‏های اخلاقی مسیحیت، پروتستان، سوسیالیست و دموکراسی یاد می‏کرد، امروزه به عنوان اصول غیرقابل ‌انکار دموکراسی درآمده‌اند که به طور خلاصه به ترتیب زیر هستند:

 1-نقد بی‌بندوباری[64] اخلاقی؛ تحسین خویشتن به عنوان ستایش از خلقیات طبیعیِ فردی گرایشی طبیعی است که به‏جای زندگی کردن غیراصیل[65] و دشمنی با خواست طبیعی مطرح می‏شود. از منظر نیچه، خواست ضد طبیعی به عنوان انکار خویشتن به طور منطقی برخواسته از ترس است، وگرنه لزومی ندارد انسان ذات و خواست طبیعی که در درونش قرار دارد را انکار کند.

2- نقد خودستایی[66] به معنای برتری‌جویی؛ ستایش اتکا به‌ نفس به معنای پذیرفتن انسان آن‌ گونه که هست و تحریک او به‌ سوی آنچه می‏تواند باشد. کرامت انسان، شخصیت و فردیت از نظر نیچه چیزهایی هستند که به‌مراتب بالاتر از غریزۀ صیانت از نفس قرار دارند. زندگی اگر بخواهد از هدف و معنای خودش خالی شود - «این معنا همان خواست قدرت به معنای تلاش برای حفظ و ارتقای خویش است» و اگر قرار باشد انسان به هر قیمتی حتی با انکار خویشتن، خود را حفظ کند (خواست نفی - بردگی دولت و نهادها)‌ - در این صورت خواست نیستی به‌مراتب از این ‌گونه زندگی بهتر است. از این ‌رو، نیچه با هرگونه شعاری که تن‏آسایی و تنبلی بورژوازی[67] را ترویج می‏دهد، مخالف است. همچنین، او ایدئولوژی جریان‏های اصلاح دینی مسیحی و سوسیالیسم خام را به صورت کل آن چیزی می‌بیند که او به تعبیر خویش با این جریان‌ها سر جنگی تمام‏عیار را دارد و علیه اخلاق برآمده از این جریان‌ها‏ لشکرکشی می‏کند. نیچه برای هدف اصلی خویش قرار است این بت‏های جدید و نمونه‏های کهن آن را با پتک آشنا کند.

3– نقد بی‏رحمی[68] نهفته در اخلاق دیگرخواهی و دلسوزی؛ اخلاق ترحم نیست که حکم سوءهاضمۀ اجتماع را داشته باشد و به عنوان سرپوشی برای جنایت‏کاران عمل کند یا اینکه سپاس و خودپسندی تندرستان از تماشای بی‏کسی و بیچارگی دیگران باشد، بلکه اخلاق توانایی و شجاعت[69] است و مثال اعلای آن در نخبگان است که باعث ارتقای نوع بشر می‏شود. از منظر نیچه، روند تکامل طبیعی کمیت‏گرا است و میل به تنوع عددی و حفظ نوع دارد؛ این تطور نسبت به خواست طبیعی نخبگان و تشخص ایشان شدت و سختی نشان می‏دهد. بنابراین، اخلاق صحیح این است که نخبگان از انقراض مصون بمانند و با اخلاق قدرت تعلیم بیابند.

4- نقد فضیلت‌تراشی درونی[70] به ‌مثابۀ سرکوب دیگر غرایز؛ به‏جای ترویج اخلاق روح‏گرایی و دیگرخواهی که نوعی ترفند برای دفع خطر همسایه است و به‏جای سرکوب نفس، بهتر است ارزش‏های درونی، غریزی[71] و احساسات پرشوری[72] که نیچه ترویج می‏کند، جدی گرفته شوند. دلیل دیگر این است که مبلغان اخلاق «دیگرخواهی» برای تبلیغ آرمان خود، هیچ رحمی نسبت به آرمان مخالف و رقیب خود نشان نمی‏دهند؛ مگر آنکه موافق ایشان باشد یا از روی ترس خود را تسلیم ایشان کند. بنابراین، اعتمادبه‏نفس، اتکا به اراده، خودپایی، خودنظم‏دهی، آری‏گویی به رنج، پذیرش سرنوشت و ... از نظر نیچه اخلاق برآمده از خواست طبیعی هستند.

8-رنسانس؛ روح‏های آزاد[73] و ذهن‏های آزاد[74]

«رنسانس» چه چیزی را اثبات می‏کند؟ اینکه فرمانروایی فرد همیشه کوتاه است (Nietzsche, 2022, p. 93). رنسانس و جریان‏های مختلف آن از نظر نیچه نشانۀ نیازهای بودند که خواهان بازگشت به خواست طبیعی با ارزش‏گذاری نو بودند. اما بار دیگر، فرهنگ مسیحی‏مآبی این نیروی جدید را با دگردیسی و نفوذ در آن در خدمت خود قرار داد. البته شوق و شتاب انسان در بهره‏برداری از این تجربۀ جدید و استفاده از تمام توان خویش در همان بدو شروع هم بی‏تأثیر نبود. به‌ عبارت ‌دیگر، امکان‏پذیر نبود که به‌یک‌باره و در یک بازۀ زمانی کوتاه، از تمامی عناصر فرهنگی، اجتماعی و سیاسی که در طی بیش از یک هزاره عامل اصلی قوام‏بخشی، وحدت سیاسی و ... بوده‏اند، فاصله گرفت و آنها را به گوشه‏ای انداخت. رنسانس از همان لحظه که اولین قدم را برای رهایی برداشت، احساس خلأ عظیمی از نبود ساختارهای جدید را برای فرهنگ‏سازی حس کرد:

از زمان کپرنیک تا کنون، انسان پیوسته از مرکز به ‌جانب نقطه‏ای مجهول غلتیده است (Ibid, p. 2).

 به تعبیر نیچه، حتی ذهن‏های آزاد همچون کانت، پاسکال[75] و روسو[76] در کنار جنبش اصلاح دینی «پروتستان» سعی کردند این مسئله را حل کنند و به ‌سوی خواست طبیعی بروند تا برای فرهنگ جدید صورت‏بندی نو ارائه بدهند  (Nietzsche, 2018-A, p. 4). با وجود این، آنها فقط توانستند از تفسیر پولسی عبور کنند و مسیحیت اولیه را به عنوان خاستگاه اصیل خواست طبیعی معرفی کردند. نیچه به کار ایشان در اینکه پی بردند مسیحیت پولسی چیزی ‌غیر از آن مسیحیت اولیه است ارج می‏نهد، ولی مسیحیت اولیه را به‌هیچ‌وجه نمونۀ خواست طبیعی نمی‏داند. آنچه می‏تواند خاستگاه خواست طبیعی باشد را باید در جهان باستان به‌ ویژه در فلسفۀ پیش‏سقراطی پیدا کرد. تفاسیر ذهن‏های آزاد فقط نیمی از مسیر را نسبت به تاریخیت خویش خودآگاه کرد. آنها آن فرهنگی که خاستگاه خواست نیستی است را کشف کردند و از خواست نفی تفسیر پولسی عبور کردند. از این ‌رو، نیچه در بخش‏های زیادی در باب ذهن‏های آزادشده هشدار می‏دهد ایشان هنوز به عمق داستان نرسیده‏اند. بنابراین، باز هم با وجود میزان دانش جدیدی که انسان مدرن به دست آورد و آن ‌همه عزم انسان‏های والا که در راستای کشف خواست طبیعی صرف شد، فرهنگ مدرن به فرهنگ یهودی - مسیحی در شکلی تازه و در واقع به شکل اولیۀ خویش بازگشت. به‌ عبارت ‌دیگر،‌ «این جریان جدید که با استفاده از علم جدید صورت‏بندی شده بود، به عنوان محوری جدید حول محور آرمان زهد، در کنار جریان‏های دیگر شروع به چرخش کرد». نیچه علل این اتفاق را ناتوانی در شخصیت بخشیدن و روح ِ واحد دادن به جهان مدرن می‏داند؛ جهانی که موضوعاتی مختلف و اطلاعاتی زیاد را به انسان هدیه داده بود. تلاش‏های آگوست کنت[77] به عنوان روحی آزادشده برای ساختن دین جدید انسانی با الهۀ علمی و دنیای صنعتی اسپنسر، نشانۀ این زمانه و نیازهای آن بود. نیچه برای رفع تمامی نواقص و کمبودهای فرهنگ‏سازی دورۀ مدرن، فلسفۀ خود را به سبک یونانی‏ها و در قالب اسطوره‏های باستانی بیان می‏کند؛ به این دلیل که این مطلب باعث می‏شود خواست طبیعی «ارادۀ معطوف به قدرت به‌مثابۀ خواست طبیعی نخبگان» قصد و هدف خویش را دگربار گم نکند. به ‌عبارت ‌دیگر، نیچه در پی آن است تا فرهنگ خواست طبیعی را با تفسیری روشن و مسنجم در قالب اسطوره‏های باستان ارائه کند تا به این طریق یک‌بار برای همیشه آن را نسبت به تاریخیت خود، آگاه کند. در واقع، نیچه مدعی است او به‌مثابۀ «زرتشت» تنها کسی است که توانسته است این خواست طبیعی را نسبت به خاستگاه و تاریخیت خود، آگاه کند تا بار دیگر در گل‏ولای تاریخ فرو نرود و فراموش نگردد. البته او معترف است این تاریخیت چیزی نیست که او توانسته باشد تمام زوایای آن را آشکار کرده باشد، بلکه او فقط دوباره آن را در مسیر اصیل خویش قرار داده است. این جان‏های آزاد هستند که در آینده خواهند توانست از ظرفیت بی‏نهایت این خواست طبیعی، علوم بسیاری را پی‏ریزی کنند. این مسیر باکسانی همچون ولتر[78]، آگوست کنت و خود نیچه «به عنوان نمایندۀ جان‏های آزاد یونانی و رومی در عصر خویش» فقط در مسیر خودآگاهی خویش قرارگرفته است.

9-نتیجه ‏گیری

اگرچه نیچه و مسیحیت در تضاد باهم هستند، هر دو از روشی یکسان بهره می‏برند. برای مثال، ارزش‏های برآمده از خواست طبیعی در فلسفۀ نیچه مانند خودنظم‏دهی، پذیرش رنج‏ها به عنوان عامل محرک، ایمان به خویشتن، تحمل رنج برای رسیدن به هدف نهایی، زمان و ابدیت به عنوان عامل اصلی در پذیرش سرنوشت و تعالی خویشتن با احکام اخلاقی در مسیحیت مانند عشق به سرنوشت، نفرت از ضعف و ناتوانی، تحمل رنج، ایجاد معنا و ارزش برای زندگی شباهت ساختاری دارند با این تفاوت که نیچه از این مؤلفه‏ها برای رسیدن به اهداف این جهانی بهره می‏برد، یعنی «پادشاهی زمین»، ولی مسیحیت با این مفاهیم قصد گذر کردن از این جهان را دارد، یعنی «ملکوت مسیح در آسمان». به همین دلیل است که نیچه کار خود را واژگونی دوباره می‏نامد. واژگونی اولیه را مسیحیت انجام داد و نیچه برای برگرداندن این اصول به خواست طبیعی خویش، دوباره این ارزش‏ها را واژگون کرده است. به‌ عبارت ‌دیگر، فلسفۀ نیچه در پیش‏فرض‏های اولیۀ خود و نظام متافیزیکی و ارزش‏گذاری اخلاقی خویش، به‏شدت از مسیحیت اولیه متأثر است، ولی در باب اینکه این اصول به کجا منتهی می‏شوند، این دو کاملاً باهم مخالف هستند. این مطلب چیزی نیست که اتفاقی رخ‌داده باشد، بلکه نیچه به آن آگاه است. او مرز خویش را در ارزش‏گذاری‏ها کامل مشخص می‏دارد. به ‌عبارت ‌دیگر، نیچه مایل است نوعی نظام ارزش شناختی فیزیولوژیک را بنا کند که برخواسته از خواست طبیعی است. مسئلۀ بعدی در نقد نیچه از مسیحیت این است که او مسیحیت پولسی را به عنوان کل آن چیزی می‏داند که به طور کامل باید کنار گذاشته شود، زیرا این جریان در تاریخیت خود به صورت مضاعف باعث واژگونی و انحراف خواست طبیعی شده است. به‌ عبارت ‌دیگر، اگر بودا و مسیحیت نمایندۀ خواست نیستی بودند؛ یعنی خواستی که حتی می‏تواند در محدوده‏ای معین، خود، بخشی از خواست طبیعی باشد، خواست طبیعی توسط جریان گفته‏شده نفی مضاعف شد و به صورت «خواست نفی» در مقیاسی بسیار وسیع سیطره پیدا کرد. در واقع، نیچه تاریخیت مسیحیت را از شخص مسیح تاریخی جدا می‏داند و مسیحیت را به طور مطلق با آموزه‏های پولس قدیس یکسان می‏داند. نیچه برای مقابله با این مسیحیت سعی می‏کند در کنار فلسفۀ خواست قدرت خویش که با نماد «دیونیسوس - خواست طبیعی هستی» نشان داده می‏شود، نماد «آریادنه – تأیید مضاعف هستی» را قرار دهد تا از آن عبور کند. در پایان، به طور خلاصه می‏توان گفت هدف اصلی نیچه، مقابله بافرهنگ بورژوازی و جریان‏های همسو با آن است؛ به‌ ویژه نهضت اصلاح دینی و خوانش پولسی مسیحیت که در پی ترویج فرهنگ شخصیت زدایی، تن‏آسایی، تنبلی، راحت‏طلبی، خنثی بودن و ... است و به عنوان شاخص و هدف انسان مدرن در آمده است و پیشینه‏ای طولانی دارد.

 

[1] نیچه اخلاق برآمده از خواست نفی را مدنظر دارد و به تاریخیت آن اشاره می‏کند. نیچه برای اشاره به این نوع گرایش خاص اخلاقی، به این دلیل که هم‏اکنون به‌ صورت عام و مسلط درآمده است، کلمۀ اخلاق را به معنای مطلق در نظر می‏گیرد.

[2] rank

[3] ascetic virtue

[4] suffrage universal

[5] force

[6] conception of the morality of the custom

[7] Paul the Apostle

[8] unhappy consciousness

[9] wrath and malignity

[10] Dionysus

[11] Apollo

[12] physiologic

[13] Nietzsche und das Christentum

[14] Socrates, Buddha, Confucius, Jesus: From The Great Philosophers, Vol. 1.

[15] Karl Jaspers

[16] Nietzsche

[17] Gilles Deleuze

[18] Julian Young

[19] Death of God and the Meaning of Life

[20] German Philosophy in the Twentieth Century: Lukács to Strauss

[21] Friedrich Nietzsche: A Philosophical Biography

[22] atheism

[23] theism

[24] Escape from Freedom

[25] Psychoanalysis and Religion

[26] Erich Fromm

[27] Epistles of Paul or Letters of Paul

[28] Saint Barnabas

[29] pain and suffering

[30] Joy

[31] Thus Spoke Zarathustra

[32] Ariadne

[33] redemption

[34] البته نیچه مدام گوشزد می‏کند ملکوت آسمان در زندگی حضرت مسیح چیزی است که به این جهان مربوط می‏شود و در قلب انسان جای دارد. در حالی ‌که پولس حواری جایگاه ملکوت آسمان را نه در قلب انسان بلکه در جهانی فراتر از جهان محسوس قرار می‏دهد. به عقیدۀ نیچه، پولس می‏خواهد با استفاده از وجود جهانی دیگر با جهان محسوس مقابله کند و از ارزش آن بکاهد.

[35] Utopia

[36] Schopenhauer

[37] (Jewish diaspora) یهودیان پراکنده در سراسر دنیا؛ دیاسپورا یهودی معمولاً به یهودیان نیمۀ اول پیش از میلاد اطلاق می‏شود که بیشترشان در روم باستان جامعه‏ای متحد را شکل داده بودند و با وجود چپاول و غارت‏های زیاد از سوی رومیان توانسته بودند خود را حفظ کنند. نیچه مسئلۀ صیانت از ذات را مسئلۀ اول قوم یهود می‏داند؛ به دلیل همین وضعیت پراکنده‏ای که در سراسر جهان داشته‏اند. تحت محاصره‏های زیادی که برای غارت یهودیان روم رخ می‏داد، یهودیان نیز به شورش‏های زیادی دست می‏زدند ((Gruen, 2009, pp. 30-33.

[38] Nirvana

Laws of Manu:[39] از قوانین مانو یکی عدم اختلاط طبقات است که بر اساس اصول طبیعی شکل می‏گیرد (Davis, 2010, pp. 2-3).

.

[40] self-formation

[41] نازل‏ترین شکل خواست قدرت است.

[42] Chandelas

[43] آنچه در تاریخ به ‌عنوان محرر به آن اشاره ‌شده است؛ بیشتر مردان به هیکل وارد می‏شدند. بلعمی در تاریخ خود نیز در داستان ورود حضرت مریم به هیکل به این رسم محرر اشاره‌ کرده است (طبری، 1385، ص. 380).

[44] Burckhardt

[45] spirit of heaviness

[46] philo-Sophia

[47] pietism

[48] Stoic philosophy

[49] be-ing

[50] idea

[51]  البته باید توجه داشت مسئلۀ اصلی در هر نوع خواستی همان صیانت از ذات است، سپس امور دیگر مدنظر قرار می‏گیرند. در خواست فیلسوف نیز خواست حقیقت امری است که برخواسته از صیانت از ذات فیلسوف است و فیلسوف جز  از این طریق نمی تواند خواست قدرت خویش را توسعه دهد. نیچه از این خصلت فیلسوفان در کتاب زرتشت با عبارت زالو یاد می‏کند  .(Nietzsche, 2022, p. 216)

[52] vision

[53] Theory of Truth

[54] hearing

[55] perspective

[56] perspectivism

[57] Nihilism

[58] Anglophone

[59] Max Nordau

[60] degeneration

[61] Wagner

[62] Kaufmann

[63] hypocrisy

[64] licentiousness

[65] living in falsehood

[66] egotism

[67] bourgeoisie

[68] pitilessness

[69] courageous action

[70] domestic virtue

[71] instinctive

[72] passionate

[73] free spirits

[74] free minds

[75] Pascal

[76] Rousseau

[77] Auguste Comte

[78] Voltaire