نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسندگان
1 دانشجوی دکتری فلسفه هنر، گروه فلسفه هنر، دانشکده هنر و معماری، دانشگاه بوعلی سینا، همدان، ایران
2 دانشیار فلسفه هنر، گروه فلسفه هنر، دانشکده هنر و معماری، دانشگاه بوعلی سینا، همدان، ایران
3 استادیار گروه فلسفه هنر، فلسفه هنر، دانشکده هنر و معماری، دانشگاه بوعلی سینا، همدان، ایران
چکیده
کلیدواژهها
موضوعات
عنوان مقاله [English]
نویسندگان [English]
Hans-Georg Gadamer explains the audience's encounter with a work of art within the framework of Dasein's projection into the play of the work. This play has an existential dimension, and the meaning of the audience's presence lies in establishing a relationship with the world of the work, the ground which is rooted in historical-cultural projection. The present study aims to elucidate the audience's encounter with the artwork in terms of its role in determining the meaning of truth. According to the research findings, from Gadamer's perspective, the opening of the artwork to the audience is realized only through its realization (Vollzug) and the presence of the audience. Thus, the audience—as a thrown-projecting being—is both affected by the play of the work and affects it in return. On the other hand, Mikel Dufrenne argues that the transformation of the artwork into an aesthetic object entirely depends on the audience dwelling within the work and participating in it when the work calls upon them. While much has been said about the concept of play, the precise role of the engaged participant has been a fundamental concern for both thinkers. This raises the question: How does the event of encountering the artwork lead to the alethea of truth? After conducting a descriptive-analytical study, it becomes clear that the ontological encounter between the audience and the work ultimately reveals the truth. However, the degree of mutual influence between the player and the play differs: Dufrenne describes a relationship based on exchange, whereas Gadamer speaks of a dialectical interplay of simultaneous and co-constitutive fusion of horizons. For Dufrenne, presentation and interpretation remain distinct, whereas for Gadamer, they fuse into one another.
کلیدواژهها [English]
خاستگاههای ریشهشناختی بازی مبهم هستند؛ به نظر میرسد معنای اولیة آن رقص یا رقصیدن باشد. هراکلیتوس در قطعة ۵۲ دربارة فرایندهای کیهانی (aion) به کودکی در حال بازی اشاره میکند که شنریزهها را پسوپیش میبرد و از این طریق، سلطنت و پادشاهی را در اختیار دارد. در کتابهای دوم و هفتم قوانین (نوموس) افلاطون، انسانها همچون عروسکهای خدایان هستند و برتری انسان نیز در همین است؛ به همین دلیل، هر انسانی باید بکوشد تا زندگیِ خود را سلسلهای از بهترین بازیها درآورد. قربانیکردن، سرودخواندن و رقصیدن بازیهایی جدی هستند که به وسیلۀ آنها، از یک سو، انسان عنایت خداوند را جلب میکند و از سویی دیگر، مشق رزم میکند تا در هنگام جنگ بتواند بر دشمن فائق آید و از میدان نبرد پیروز درآید (افلاطون، 1403، صص. 2103-2104). بازی و بازیگوشی تا قرن هجدهم همچنان بر مبنای توهم تعریف میشوند. بازی و توهمی که از آن پدید میآید، در تضاد با شناخت حقیقی در نظر گرفته میشوند. کانت به ویژگی غیرالزامآور بازی خیالی اشاره میکند که بنا به ادعای او، هیچ بنیانی در حقیقت ندارد؛ او بازی را فعالیتی تعریف میکند که صرفاً برای خودْ لذتبخش است. بازی آزاد قوای تخیل و فاهمه در سوژه احساس لذت ایجاد میکند. (کانت، 1399، صص. 99-100). در این میان، اولین کسی که بازی را وارد ساحت هستیشناسی میکند اویگن فینک است. در پژوهشی انتقادی دربارۀ متافیزیک بازی در اندیشة نیچه، فینک از نظر انسانشناختی-کیهانی، بازی را بررسی میکند و تعریفی جامع از مفاهیم بنیادینِ متافیزیکی همچون فضا، زمان و حرکت را به مثابة هستی، حقیقت و جهان ارائه میکند. برای جلوگیری از اطالة کلام و اطنابِ سخن، نسبت گادامر و فینک را در پاورقی بیان میکنیم.[1]
بحث گادامر دربارۀ بازی را بههیچوجه نباید با استدلالهایی اینهمان دانست که هنر را بازی یا وقتگذرانی پیشپاافتاده تلقی میکنند. بازی برای وی شأن وجودی[2] دارد. وی بسیار متأثر از سنت شیلر و نامههایی در باب تربیت زیباشناختی است. به گفتة شیلر، انسان دقیقاً در همان حوزههایی که حقیقتاً انسان است، بازیگوشانه عمل میکند و فقط در جایی که بازی میکند، کاملاً انسان است؛ اما چگونه میتوان از صرفِ بازی سخن گفت، در حالی که میدانیم این بازی و فقط این بازی است که از میان تمام حالات و شرایط انسانی، تنها وضعیتی است که او را یکپارچه و هر دو سوی طبیعت او را همزمان میگشاید (Schiller, 2000, p. 62).
گادامر مفهوم بازی را از آن رو انتخاب کرده است که بیان کند همانند رویدادهای ورزشی، هنر از جنس رخداد[3] است. از جنس رخداد بودن به این معناست که وقوع بازی از ارادة حتمی و قطعیِ بازیگر جداست؛ بازیگر در جریان بازی پرتاب میشود و انتخاب میکند تا بازیگرِ بدی باشد و بد بازی کند، یا بهخوبی نقش خود را ایفا کند. به قول گروندن، گادامر از مقولة بازی استفاده میکند تا اتفاقاً محدودیتهای تلقیِ شیلر، بلکه محدودیتهای کلِ زیباشناسیِ مدرن را عیان کند. گادامر بیان میکند سوژه در بازیِ هنر وانهاده به خود نیست و از انتظاراتِ شناختی و عملیِ خویش رها نمیشود. بازی از دیدگاهِ گادامر حکایت از این دارد که ناظرِ یک اثر هنری در رخدادی تنیده شده است که بر آن سیطره ندارد و در اختیارِ او نیست که افقِ متداولِ تجربه و انتظاراتش را از دورْ خارج کند. گادامر تأکید میکند هنر نوعی خطاب است که انتقالش به یک واسطة دیگر امکانپذیر نیست و به عبارت بهتر، نوعی مورد خطاب قرار گرفتن مخاطب است؛ بنابراین، دازاین بیشتر به بازی گرفته میشود. تجربة یک اثر هنری بیشتر نوعی جایگرفتن در بازی است. زمانی که رمانی میخوانید، خود را کشیدهشده به درون قلمروی مییابید که آن را همچون فعلیتی فائق بر خویش محتمل میدانید. در اینجا، مفهوم کلیدی همبازی[4] نزد گادامر رخ مینماید (گروندن، 1399، صص. 149-152). گادامر بیان میکند پذیرفتن نقش تماشاگرانه توسط دازاین مستلزمِ غرقشدن در چیزی است که آگاهیِ فردیِ دازاین نمیتواند آن را به طور کامل پیشبینی یا مهار کند. آنچه مارتین هایدگر در اصل بنیاد بیان میکند، بسیار مسیر گادامر را برای رسیدن به چنین تبیینی از بازی هموار میکند. برخلاف سایر نظریههای بازی که اصلِ هستیشناختی-تعالیبخش (بازی) را از فعالیت تجربی-واقعی (بازیکردن) جدا میکنند، هایدگر این تمایز را نه به عنوان جدایی، بلکه به عنوان امری برآمده از خود بازی تعبیر میکند: فقط تا زمانی که انسان خود درون این بازی قرار داده و در آن به قمار گذاشته میشود، میتواند حقیقتاً بازی کند و در بازی باقی بماند (Heidegger, 1997, p. 186).[5] توجه به افعال هایدگر در صیغة مجهول نکتهای بنیادین است که گادامر بهخوبی به آن آگاه است. گادامر بیان میکند اثر هنری به مثابۀ بازی دارای خودجنبشی است که تماشاگر، اگر قصد دارد در مقابل اثر گشوده بماند، باید با آنچه به وجود میآید، همراهی (بازی) کند (Gadamer, 1976, p. 23). گادامر همچنین بسیار بر اولویت بازی بر آگاهی تأکید میکند؛ به این معنا که نباید بازی را چیزی تقویمیافته توسط خودآگاهیِ دازاین بدانیم. بازی مفهومی انتیک[6] نیست و باید کاملاً انتولوژیک بررسی شود. «بازیکنان صرفاً محمل اجرای بازی هستند» (Gadamer, 2004, pp. 92, 98). زمانی که دازاین در تماشای یک تابلو مستغرق میشود، در واقع در بازیای شرکت کرده است که رخدادی خودآیین بوده و مستقل بر روی پای خودش ایستاده است؛ از این رو، به طور خلاصه، از نظر گادامر، آنچه میان مخاطب و اثر هنری در حال رخدادن است بهترتیب زیر بیان میشود؛ شایان توجه است که موارد زیر در بدنة پژوهش تدقیق خواهند شد.
میکل دوفرن، در اثر اصلیِ خود، پدیدارشناسیِ تجربة زیباشناختی، و هم در دیگر آثار خود بر این عقیده پافشاری میکند که مخاطب، در مواجهه با اثر، وارد اثر میشود؛ به طوری که کیفیت جهانِ اثر ایجاب میکند برای دریافتن جهان اثر، سوژة مدرِک باید به جهان ابژة مدرَک ورود کند و در آن سکنی[15] گزیند؛ جهانی که دستکم نسخهای از آن در او وجود دارد. ابژة زیباشناختی مستلزم مطالعهای پدیدارشناختی است، زیرا این ابژه دقیقاً اثر هنری است که در ادراک ظاهر میشود؛ اثری که «به خاطر خود اثر درک میشود» (Dufrenne, 1973, p. 16). ابژة زیباشناختی و اثر هنری در تجربة زیباشناختی عمیقاً به هم مرتبط هستند: «ابژة زیباشناختی به اثر ارجاع دارد و از آن جداییناپذیر است» و میتوان آن را به عنوان اثری هنری در نظر گرفت که «بهدستآورندة ادراکی هست که به دنبالش بوده و لیاقتش را نیز دارد». تمام این اتفاق برای دوفرن از خلال مراوده با امر محسوس صورت میپذیرد؛ چیزی که دوفرن از آن به عنوان «شکوه امر حسی» یا «تقدس[16] امر حسی» یاد میکند (Dufrenne, 1973, pp. 14, 339). هنر در واقع تولید وجه محسوس[17] است؛ امری که تاروپود مشترک میان اثر هنری به عنوان امری تجربهشده و سوژة انسانی به عنوان محور آن تجربه را میبافد. اُبژة زیباشناختی آفرینش مشترک این دو است و هر زمان که انسانها به هنر توجه میکنند، پدیدار میشود. دوفرن سه سطح را در هنر ردیابی میکند: حضور بدنی محض؛ تصور (عمدتاً به عنوان تخیل)؛ و احساس (که در بیان به اوج خود میرسد). دقیقاً در جایی که تخیل میتواند از فرایند هنری منحرف شود، احساس عمیقاً درگیر میشود. احساس نه غیرفعال است و نه صرفاً بدوی، بلکه هوش خاص خود را دارد که به عنوان پیوندی میان سوژه و ابژة زیباشناختی عمل میکند. «احساس به همان اندازه که در سوژه است، در ابژه نیز تعبیه شده» (Dufrenne, 1973, p. 445). «احساس فقط به عنوان عملی تأملی میتواند ارزش داشته باشد که بخشی از آن غلبه بر تأمل پیشین است و بخشی دیگر گشوده به تأملی جدید» (Dufrenne, 1973, p. 416). احساس همچنین دارای عمقی است که سوژة احساسکننده و اثر هنری احساسشده را در نوعی «همآوایی» و «مشارکت» به هم پیوند میدهد (Dufrenne, 1973, pp. 225, 483). احساس، عمیقاً درون ابژة زیباشناختی، جهانی تقریباً مبهم و متشکل از رویدادها، شخصیتها، رنگها و فواصل احساس را به خود جذب میکند و نگاه میدارد، اما در همین نقطه متوقف نمیشود و فراتر از مجموع سادة این محتواهای خاص میرود. در واقع، حیث وجودی سوژه، در جهان اثر، به حیث ادراکی وی از ابژة زیباشناختی که از خلال امر محسوس (وجه محسوس) تکوّن مییابد، برمیگردد. به عبارت دقیقتر، بدن-ابژه، مواجهه و درگیریِ جسم با ابژة اثر است و بدن-سوژه در مقام مدرِکبودگیاش به جهان ابژة زیباشناختی و حیث فرمال آن ورود میکند و در آنجا ساکن میشود.
دوفرن اذعان میکند اثر از سوژه دعوت میکند تا خود را به مثابۀ یک نگاه محض و به عنوان یک گشودگی آزاد به روی ابژة زیباشناختی قوام دهد (Dufrenne, 1973, p. 63). در اینجا، به نظر میرسد دوفرن به دنبال راه فراری از درگیرشدن با سوبژکتیویسم و روانشناسیگرایی است؛ زیرا همواره سعی میکند تا جریان این حرکت و دعوت از ابژه به سوی مخاطب باشد و نه برعکس.
دوفرن در قسمتی از کتاب پدیدارشناسی تجربة زیباشناختی، بخش اثر چه چیزی را برای مخاطب به ارمغان میآورد، زیربخش ذوق، در عبارتهایی که ادبیات هگل در آنها ملموس است، بیان میکند ذوق چیزی است که از سوی اثر داده میشود و در مخاطب از امر جزئی به سوی امر کلّی حرکت میکند (Dufrenne, 1973, p. 63). مواجهه با اثر هنری ملاقاتی است حاصل دو گشودگی[18]؛ گشودهبودن مخاطب نسبت به اثر که به راهیافتن او به جهانِ گشودة اثر منجر میشود. در این گشودگی، ورود و سکنیگزیدن، فهم و احساسِ آنچه فقط به نحو زیباشناختی میتواند فراچنگ آید، روی میدهد (Dufrenne, 1973, p. 63). و نیز از پس گشودگیِ محض و حضور سوژه، گشودگیِ اثر ادراک میشود. حال میتوان پرسید این گشودگی در چه ساحتی از ساحات ادراک زیباشناختی رخ میدهد. با توجه به سیاق گفتاری و تفکری دوفرن، میتوان اذعان کرد این گشودگی در حضور بدنمند سوژه اتفاق میافتد؛ یعنی هر گونه مواجهة بدنمند با اثر، مخاطب و ابژه را قادر به این گشودگی حضورمند میکند. در حقیقت، اثر در گشودگی و گشایندگی خویش به حد اعلای زیباشناختی خویش میرسد؛ در آن مرحله که اثر «جهان» خویش را به روی سوژه میگشاید. فهم و احساس مخاطب در همین گشایش جهان اثر رخ میدهد (Dufrenne, 1973, p. 63). آنچه بیان شد، به بیانی مهمترین وجه شباهت دوفرن با گادامر و هایدگر، یعنی حضور و تبدلهای بدنمند و، در سطح بعدی، اگزیستانسیال مخاطب در مواجهه با اثر هنری است؛ رخدادی که مقدمة ظهور و بروز مفهوم حقیقت و نامستوری و آشکارگی معناست؛ معنایی که برای هایدگر و گادامر در جریان سیال تاریخ و سنت رخ میدهد، اما برای دوفرن آنچنان سویة تاریخی و سنتی ندارد.
هر دو متفکر در راستای نیل به حقیقت به هایدگر چشم دوختهاند. برای هر دو، حقیقت نوعی نامستورشدن است و پیشکشیدن مفهوم بازی اثر هنری مستمسکی برای تبیین این مفهوم از حقیقت است. حال مسألة اصلی این پژوهش دربارۀ این پرسش اساسی تقویم میشود: چگونه میتوانیم نسبت دیالکتیکیِ مخاطب با بازی اثر را در پروژة فلسفیِ این دو متفکر و نسبت ارگانیسمِ فلسفی هر دو را در راستای بنیادگذاری مفهوم حقیقت از نظر هایدگر مشخص کنیم؟ برای رسیدن به پاسخی مناسب برای پرسش مطرحشده، ابتدا مفهوم حقیقت نزد هایدگر بررسی میشود، سپس بازیِ اثر هنری را نزد گادامر و دوفرن تبیین میکنیم، در نهایت هم چگونگی تحقق حقیقت در بازی اثر هنری نزد دو فیلسوف و نسبتی که هر دو با هایدگر برقرار میکنند را مطمحنظر قرار میدهیم.
پس از تدقیق و غور در پژوهشهای موجود، رساله یا جستاری در خصوص مسألة پژوهش حاضر، چه در منابع فارسی و چه غیرفارسی زبان، یافت نشد. پژوهشها عمدتاً به صورت مجزا به متفکران مدنظر توجه داشتهاند. یکی از پژوهشهای مدنظرقرارگرفته «پدیدارشناسیِ ادراک زیباشناختی از دیدگاه میکل دوفرن» توسط فاطمه بنویدی (1393) است که در دوفصلنامة شناخت به چاپ رسیده است. این پژوهش در بخشی کوتاه به مخاطب اثر هنری توجه دارد، اما نه مقایسهای صورت میگیرد و نه شرح و بسطی داده میشود.
دیگری رسالة کارشناسیارشد فلسفۀ هنر با عنوان «نقش بدن در تجربة استتیکی از منظر پدیدارشناسی دوفرن» است که توسط حسین منصورسمائی (1400) در دانشگاه هنر تهران با راهنمایی مسعود علیا دفاع شده است. در این پژوهش نیز ساحت تخیل مخاطب اثر و نسبت آن با حقیقت درونماندگار در وجه محسوس اثر هنری بررسی شده است. در مقابل، خبری از مطالعهای تطبیقی نیست و تمرکز صرفاً به ادراک حسیِ مخاطب اثر هنری معطوف است.
دربارۀ مفهوم حقیقت، دکتر سید مسعود حسینی در رسالة دکتری خود بر روی موضوع بنیادگذاری مفهوم حقیقت و مواجهة گادامر و هایدگر با آموزة افلاطون کار کرده است. این رساله نیز مطمحنظر قرار گرفت و در بخش گادامر استفاده شد. اما دربارۀ مواجهة گادامر و دوفرن صحبتی در این منبع به میان نیامده است.
روش پژوهش حاضر توصیفی-تحلیلی بوده و با تکیه بر منابع کتابخانهای به پرسش پژوهش پاسخ داده شده است. منابع مربوط به گادامر از آلمانی و دوفرن از انگلیسی ترجمه شدهاند.
هانس-گئورگ گادامر و میکل دوفرِن، هر دو با تأثیرپذیری از پدیدارشناسی و هرمنوتیک، به طور عمیق چگونگیِ رخداد اثر هنری و نقش مخاطب را تحلیل کرده و با نصبالعین قرار دادن مفهوم حقیقت نزد هایدگر، تبیین چگونگی تحققِ این مفهوم را مطمحنظر قرار دادهاند. اگرچه هر دو تحت تأثیر هایدگر هستند، رویکردهای آنها تفاوتهایی بنیادین دارند. آنچه در خصوص یافتههای بدیع و اصیل پژوهش حاضر میتوان بیان کرد این است که پرابلماتیک مدنظر این دو متفکر حول مفهوم حقیقت میگردد. هنر برای گادامر فرایندِ معناسازی در بستر تاریخ و زبان است. در مقابل، دوفرِن هنر را تجربة حسی و عاطفیِ محض در لحظة ادراک تلقی میکند؛ اما هر دو بر این نکته توافق دارند که اثر هنری شیئی منفعل نیست، بلکه واقعیتی پویاست که مستلزم مشارکت مخاطب است. مسیر گادامر به رخداد فهم منتج میشود و مسیر دوفرن به وقوع تجربهای صرفاً زیباشناختی. برای گادامر هنر دستمایه و برای دوفرن مقصد است. اما در نهایت و به صورت مشترک، هر دو متفکر نتیجة پروژة خود را نامستورشدن حقیقت میدانند؛ با این تفاوت متمایزکننده که گادامر رویدادِ حقیقت در هنر را به واسطة تاریخمندی و زبان بنیادگذاری میکند، در حالی که دوفرِن ادراکِ حسیِ بیواسطه را برای کشف حقیقت زیباشناختی کافی میداند.
بنیادگذاری حقیقت نزد هایدگر
مفهوم لوگوس نزد هایدگر به گفتار یا سخن ترجمه میشود. هایدگر از اصطلاح یونانی αποϕαίνεστάί (آپوفاینستای) که به معنای «خود را نشان دادن» است، برای شرح واژة لوگوس بهره میبرد؛ از این رو، هایدگر معتقد است «فنومنها» تمامیت آن چیزی هستند که خود را نشان میدهند. از طرف دیگر، لوگوس آشکار کنندة آن چیزی است که انسان در سخن خود به آن اشاره میکند. لوگوس مجال میدهد آن چیزی که سخن دربارۀ آن است و قصد دارد گشوده شود، برای گوینده به منصة ظهور درآید.
این تعریف از پدیده و لوگوس برای تبیین مفهوم حقیقت نزد هایدگر بسیار راهگشاست. لوگوس مجال میدهد چیزی که گفتار دربارة آن است، برای گوینده دیده شود. απο (آپو) معادل واژة گفتار است و به معنای «از جانب خود مجال دیدهشدن به چیزی را میدهد که گفتار دربارۀ آن است». این مفهوم حقیقت است که نقد اصلیِ هایدگر به مفهوم حقیقت به مثابۀ مطابقتِ عقل (یا حکم) را بنیادگذاری میکند. در واقع، هایدگر بیان میکند پیش از گفتن (یعنی لوگوس) باید آنچه دربارة آن گفته میشود آشکار شده باشد. هایدگر توضیح میدهد لوگوس یک مجالدادن به دیدهشدن است، پس میتواند صادق یا کاذب باشد. اما همه چیز به این بستگی دارد که خود را از مفهومی تصنعی از حقیقت به معنای مطابقت رها نگاه داریم. این ایده، نخستین ایده در معنای άλήθεια aletheia (نامستوری) نیست. حقیقیبودنِ[19] لوگوس به مثابة aletheuein (نامستور یا حقیقیبودن) به این معناست که در legein (گفتن) به مثابة apophainestai (مجالدادن به دیدهشدن)، هستندهای که متعلَّق سخن است و از خفا بیرون آورده شده و مجال دیدهشدن مییابد، را کشف کنیم. بر همین قیاس، pseudesthai (کاذببودن[20]) همان فریبدادن به معنای پوشاندن است؛ یعنی چیزی را جلوی چیزی قراردادن، چیزی را جای چیزی دیگر جازدن (هایدگر، 1400، صص. 43-45)
اولین بیان نظاممندِ مسألة حقیقت را باید در بندِ 44 وجود و زمان جستوجو کرد. در این بند، هایدگر یادآور میشود که از دیرباز نسبت میان حقیقت و وجود نزد فلاسفه مطرح بوده است. هایدگر بیان میکند به صورت سنتی حقیقتْ «مطابقت عقل با ابژه» در نظر گرفته میشود. از این رو، آنچه باید اثبات شود تطابقی میانِ تصورات، تطابقی میانِ یک تصور و یک ابژة واقعی یا تطابقی میانِ شناختن و ابژه یا میانِ امر روانی و امرِ فیزیکی نیست؛ تطابقی میان محتویات آگاهی هم نیست. شناخت یا حقیقت نحوهای از وجودِ دازاین است. گزاره بر پایة در-جهان-بودن حقیقی میشود. شناخت یا حقیقت عبارت از کاشفیت دازاین است. از این رو، حقیقتْ مطابقت با موجودی خارجی نیست، بلکه کشف یا پردهبرداری از موجودی درونجهانی است. بنابراین، گفتن اینکه فلان حکم صادق است، به این معناست که این حکم از ابژه همانگونه که در خود هست پوشش برمیدارد. چنین حکمی مجال میدهد که ابژه در نامستوریاش دیده شود. صادقبودن حکم به مثابة آشکارکنندهبودن حکمْ فهم میشود (Kockelmans, 1984, p. 4).
هایدگر با ترجمة άλήθεια (آلثیا) به نامستوری فقط کنشی اتیمولوژیک (ریشهشناسانه) انجام نمیدهد، بلکه میکوشد تا تجربة یونانیانِ باستان از این پدیدار را از نو زنده کند. نزد ارسطو، بیان یا حکم (لوگوس در معنای αποϕανσις آپوفانسیس) هنوز هم نوعی حقیقیبودن است (یعنی همان آپوفاینستای). این اصطلاحِ اخیر به این معناست: مجالدادن به دیدهشدن به موجوداتی که از پوشیدگی به ناپوشیدگی آورده میشوند. سپس، وی رابطة میانِ دازاین و حقیقت را تبیین میکند و نشان میدهد «صحیحبودن» و «حقیقیبودن» را باید نخست طریقة وجود انسان در مقام دازاین تلقی کرد؛ طریقهای که در آن، دازاین به گونهای آشکارکننده عمل میکند. دازاین از طریق گشودگیْ ذاتاً در حقیقت است. گشودگی نوعی هستی است که ذاتی دازاین است. حقیقت هست فقط و فقط تا زمانی که دازاین هست (هایدگر، 1400، صص. 292-293). در این نوع تلقی از حقیقت، قرار نیست با ابتنا بر مطابقت عقل با واقعیت، حکمی سوبژکتیو صادر شود، بلکه حقیقت به میان دازاین و موجودات منتقل میشود و هر دو در تشکیل این نسبت سهمی اساسی دارند.
حال که معنای حقیقت نزد هایدگر مشخص شد، در واقع یک ضلع مثلث ما ترسیم شده است؛ ضلعی که در قاعده قرار دارد و به مثابۀ بنیاد مطالعة تطبیقی-پژوهشی حاضر تلقی میشود. دو ضلع دیگر شامل خوانش گادامر و دوفرن از هایدگر برای بنیادگذاری حقیقتِ بازیِ اثرِ هنری هستند. ابتدا با گادامر آغاز میکنیم، سپس به سراغ دوفرن میرویم.
گادامر؛ دعوت مخاطب به درون بازی و رخداد حقیقت
اصلیترین پرسشی که محتملاً به ذهن متبادر میشود این است که هنر و زیباشناسی در مسیر پروژة فلسفیِ گادامر که در آن، تبیین هرمنوتیکیِ فهم به صورت عام است، چه نقشی را بازی میکند. وی چه امکانی در این سپهر میبیند که بتواند طرح فلسفیِ او را توجیه کند؟ بهطور خلاصه و صریح، آنچه میتوان بیان کرد این است که اگر ما بتوانیم در عرصة هنر که مصداقی حاد در علومانسانی است، ظهور حقیقت و رخداد فهم را نشان دهیم، گویی این کار را برای کل حوزة علومانسانی انجام دادهایم. بحث از هنر و اثر هنری نزد گادامر در راستای یافتن نسبت آن با حقیقت و حیات کنونی ماست. پرسشی بنیادین که گادامر مطرح میکند این است که آیا اثر هنری صرفاً ابژة زیباشناختی است یا حاویِ حقیقتی است که میتواند ما را با خودش درگیر کند و موجب خودفهمیمان شود (Gadamer, 1976, p. 96).
هرمنوتیک فلسفیِ گادامر به دنبال ایجاد مفاهمه و در نتیجه فهم متقابل و فهم خویشتن[21] است. دیگران نیز میتوانند حق داشته باشند و محق باشند. دازاین در جهان پرتاب شده است، انتخابهایی پیش رو دارد، دست به انتخاب میزند و جهان خودش را وسیع میکند. پرتابشدن یعنی در یک صف قرار گرفتن. هم متأثر هستیم و هم مؤثر.[22] تأثیر میپذیریم و تأثیر میگذاریم، میزانی از عقل، شعور و فاهمه را در دازاینها پیشفرض میگیریم و به مفاهمه مشغول میشویم (اصل چریتی) تا در نهایت به فهم خویشتن و فهم وجود (حقیقت) برسیم.[23] حال در این مسیر، آثار هنری به بیواسطهترین شکل با ما سخن میگویند و تمامیِ وجود ما را به خود معطوف میکنند؛ گویی هیچ فاصلهای در میان نیست و در مواجهه با اثر هنری، در حقیقت با خویشتنِ خویش روبهرو میشویم. اگر قرار است فهم همواره رخ دهد، باید مستمسکی داشته باشد که مانند خودش بیزمان و همیشه معاصر باشد.[24] اثر هنری حقیقتاً این ویژگی را دارد و هیچگاه دیالوگ برقرارشده با مخاطب را متوقف نمیکند (Gadamer, 1976, pp. 100-101). حال اگر گادامر بخواهد نمونهای انضمامی بیابد تا از یک طرف، بر مخاطبِ اثر هنری قابل اطلاق باشد و از طرفی دیگر، ویژگیهای رخداد فهم را نیز برای خوانندة کتاب خود (حقیقت و روش) تبیین کند، هیچ مفهومی بهتر از بازیگر یک بازی بودن نمیتواند منظور گادامر را مشخص کند. معنای آثار هنری آن چیزی است که در بدهوبستانِ (گفتوگو) اثر و مفسر برگشوده میشود. معنای اثر هرگز فرجامین نیست، درست چنانکه بازی هرگز به فرجامی حقیقی نمیرسد، بلکه به طور مستمر بازیکنان به درون افق بازی کشانده میشوند.
از نظر گادامر، هنگامی که از بازی در ارتباط با تجربة هنری سخن میگوییم، منظور جهتگیری و حتی حالت سوبژکتیو خالق اثر نیست، بلکه شیوة وجودِ خودِ اثر هنری مدنظر است. در تحلیل آگاهی زیباشناختی، تصورِ این آگاهی به مثابة امری که در برابر یک ابژه قرار میگیرد، بهدرستی وضعیتِ واقعی را منعکس نمیکند؛ به همین دلیل، پیش از تبیینِ نقش پدیدارشناختیِ مخاطبِ اثر، مفهوم بازی بهماهو اهمیت مییابد. با ابتنا بر هرمنوتیکِ هستیشناختیِ گادامر، ما بیشک میتوانیم میان بازی و رفتارِ بازیگر تمایز قائل شویم؛ رفتاری که خود در زمرة سایر رفتارهای سوژه قرار میگیرد. بازی رابطهای ویژه با امر جدی دارد، و از آن مهمتر، خودِ بازی فینفسه نوعی جدیتِ مقدس را نیز شامل میشود. با این حال، در جریان بازی، تمامیِ آن روابطِ غایتمندی که هستیِ فعال و دغدغهمندِ انسان را تعیین میکنند، به شیوهای شگفتآور معلق میشوند (Gadamer, 1994, p. 56).
کسی که بازی را جدی نگیرد، «خرابکنندۀ بازی»[25] خواهد بود. شیوة هستیِ بازی به بازیگر اجازه نمیدهد که با آن همچون یک ابژة علیالسویه رفتار کند. گادامر مصرانه بیان میکند ما در حال بررسی شیوة هستیِ خودِ بازی اثر هستیم، نه صرفاً یک استعاره برای آن. بازی با اثر نسبتی کاملاً انتولوژیک و اگزیستانسیال دارد. ما دیدهایم که نه آگاهیِ زیباشناختی، بلکه تجربة هنر[26] و به تبع آن، پرسش از شیوة هستیِ اثر هنری، باید موضوع پژوهش ما دربارۀ پروژة فلسفیِ گادامر قرار گیرد. اما این همان تجربهای از اثر هنری است که در تقابل با روندِ هموارسازی و سطحیسازیِ آگاهی زیباشناختی مطرح میشود: یعنی اینکه اثر هنری یک ابژه نیست که در برابر یک سوژه به طور مستقل ایستاده باشد، بلکه هستیِ حقیقیِ اثر هنری در این نهفته است که تبدیل به تجربهای میشود که شخصِ تجربهکننده را دگرگون میکند. اگزیستانس مخاطب را در بر میگیرد و در وهلة نخست، برای وی ایجاد یافتحال[27] متقاوت میکند (Gadamer, 2004, p. 110). گادامر به لحاظ التفات به وجود و از نظر انتولوژیک، مفهوم بازی را از هایدگر وام گرفته است. به تعبیر هایدگر، بازیِ انسان به تکامل حقیقیِ هنربودن میانجامد. در عین حال، همین بازی است که به نحو اگزیستانسیال در عالم انسانی تقرر دارد. من نیستم که بازی اثر هنری را به بازی میگیرم، بلکه بازی من را به بازی میگیرد و من در آن مستحیل میشوم و درون آن است که حقیقت اثر حجاب خود را کنار میزند. به قول هایدگر، این عالمِ (نزدِ گادامر: بازی) اثر هنری بیبنیاد است، بیرون از خود غایتی ندارد، هرچه هست درون است (خاتمی، 1401، صص. 173-176).
گادامر معتقد است آن چیزی که به مثابۀ سوژة تجربة هنر باقی میماند و دوام مییابد، نه سوبژکتیویتة سوژهای است که آن را تجربه میکند، بلکه خودِ اثر است. در این نقطه است که وجودِ بازی معنایی خاص مییابد؛ به این دلیل که بازی ذاتِ خاص خود را دارد و مستقل از آگاهیِ کسانی است که بازی میکنند. بازیکنان سوژههای بازی نیستند، بلکه بازی صرفاً از طریق آنها به عرضهداشت[28] (اجرا/نمایش)[29] میرسد. این امر را میتوان از کاربرد واژة «بازی» دریافت، به ویژه از کاربردهای استعاری متعدد آن. همانند همیشه، کاربرد استعاری از اولویت روششناختی برخوردار است. اگر واژهای در حوزهای به کار رود که اصالتاً به آن تعلق ندارد، معنای «اصلی» آن واژه بهوضوح آشکار میشود (Grondin, 1995, pp. 29-32). حال اگر کاربرد واژة «بازی» را بررسی کنیم و بر معانی اصطلاحاً استعاری آن تمرکز کنیم، با اصطلاحاتی همچون «بازی نور»، «بازی امواج»، «بازی نیروها» و حتی «بازی با واژگان» مواجه میشویم. در هر مورد، آنچه مدنظر است، حرکتی رفتوبرگشتی است که به هیچ هدفی که آن را متوقف کند، مقید نیست. به طور متناظر، گادامر بیان میکند واژة Spiel در اصل به معنای «رقص» است و این معنا هنوز در بسیاری از مشتقات زبانی آن حفظ شده است؛ برای مثال، در واژة Spielmann که به معنای نقال یا نوازندة دورهگرد است، یا در واژة jongleur که به هنرمندان سیار قرون وسطی اطلاق میشود. حرکت بازی در تکراری مداوم خود را بازمیآفریند. این حرکت رفتوبرگشتی آنچنان برای تعریف بازی اساسی است که هیچ اهمیتی ندارد چه کسی یا چه چیزی این حرکت را انجام میدهد. خود حرکت بازی، به گونهای، هیچ جوهر یا زیربنایی ندارد. بازی بهماهو است که انجام میشود، مهم نیست فاعلی باشد که آن را بازی کند یا نه. بازی همان رخداد حرکت است. از این رو، ما از «بازی رنگها» سخن میگوییم و منظورمان فقط این نیست که یک رنگ در برابر رنگ دیگر به بازی درمیآید، بلکه این است که فرایندی یا منظری در جریان است که تنوعی دگرگونشونده از رنگها را به نمایش میگذارد (Gadamer, 2004, pp. 110-112)).
با توجه به آنچه گادامر و گروندن بیان کردند، مشخص میشود بازیگر نمیتواند به طور پیشفرض و پیشینی، حتی استعلایی درک و فهمی از هدف و غایت داشته باشد، یا نمیتواند از معنایی نهایی سخنی به میان آورد؛ از این رو، مخاطب اثر هنری هیچ ایدهای دربارۀ نتیجة مواجهة خود با اثر ندارد. در سالن کنسرت، پیش از شروع، نمیدانیم پس از اتمامِ اجرا در چه یافتحالی[30] یا حالمندی[31] به سر میبریم. اینجا، تقدم بازی بر آگاهیِ بازیگر به طور بنیادین مورد تأکید قرار میگیرد؛ در واقع، بازی بهوضوح نمایانگر نظمی است که در آن، حرکت رفتوبرگشتیِ بازی به طور خودانگیخته جریان مییابد. ساختار بازی، بازیگر را در خود جذب میکند و به این ترتیب، او را از بار سنگینِ ابتکار عمل رها میکند که همان تنشِ بنیادیِ هستی است (Gadamer, 1994, p. 60).
هر نمایشی[32] به طور بالقوه یک بازنمایی برای کسی است. همین امکانِ بازنمایی ویژگی بنیادین هنر به مثابة بازی است. جهان بستة بازی، بهنوعی، یکی از دیوارهای خود را فرومیریزد. آیین مذهبی و نمایش تئاتری آشکارا همانند بازی کودکانه بازنمایی نمیکنند. وجود آنها صرفاً در این نیست که خود را عرضه کنند، بلکه در عین حال، به آن سویی اشاره دارند که در آن، تماشاگران با مشاهدة آنها مشارکت میکنند. در اینجا، بازی دیگر صرفاً خودظاهرسازی یک حرکت سامانیافته نیست و نه صرفاً بازنماییای که کودکِ غرقشده در بازی کاملاً در آن مستغرق است، بلکه اکنون، نوعی «بازنمایی برای کسی» است. این وجه جهتمند بازنمایی در اینجا برجسته میشود و به خصلت انتولوژیکِ هنر بدل میشود. برای بازیگران، این امر بدان معناست که آنها صرفاً نقشهای خود را همچون هر بازی دیگری ایفا نمیکنند، بلکه آنها این نقشها را به گونهای بازی میکنند که برای مخاطب بازنمایی شوند. شیوة مشارکت آنها در بازی دیگر صرفاً به این واقعیت که کاملاً در آن غرق شدهاند وابسته نیست، بلکه به این بستگی دارد که نقش خود را در رابطه و پیوند با تمامیت نمایش بازی کنند؛ زیرا این مخاطب است که باید در نمایش غرق شود، نه آنها. هنگامی که بازی به مثابۀ نمایش درمیآید، تحولی اساسی رخ میدهد. این امر تماشاگر را جایگزین بازیگر میکند. این تماشاگر است - و نه بازیگر - که نمایش برای او و در او اجرا میشود. البته این بدان معنا نیست که بازیگر از تجربۀ معنای کلی که در آن نقش خود را بازنمایی میکند ناتوان است، بلکه تماشاگر فقط از نظر روششناختی اولویت دارد: از آنجا که نمایش برای او ارائه میشود، این امر آشکار میشود که نمایش در درون خود معنایی برای فهمیدن دارد که میتواند از رفتار بازیگر جدا شود. در بنیاد امر، تفاوت میان بازیگر و تماشاگر در اینجا برطرف میشود. الزامی که نمایش خود به عنوان امری معنادار قصد شود، برای هر دو یکسان است (Risser, 1997, p. 39).
فارغ از این عواملِ تعیینکنندة کلی و مبتنی بر نظرات اگزیستانسیال و اُنتولوژیکِ گادامر تا اینجا، به نظر میرسد ویژگیِ بنیادینِ بازیِ انسانی این است که بازی چیزی را به بازی میگیرد؛ به این معنا که نوع رخداد بازی کیفیتی معین دارد که خودِ بازیگر آن را «انتخاب» میکند. نخست، او به طور آگاهانه رفتارِ بازیگونة خود را از دیگر رفتارهایش جدا میکند، زیرا میخواهد بازی کند. اما حتی در دلِ این آمادگیِ او برای بازی نیز نوعی گزینش رخ میدهد؛ او این بازی را بر بازیِ دیگر ترجیح میدهد. پس این فرض که مخاطب مستغرقشدن در اثری هنری را ناخودآگاه انتخاب میکند، دستکم از نظر گادامر، باطل است. تمام بازیها به معنای بازیکردن چیزی هستند؛ جایی که حرکت سامانیافتة رفتوبرگشتی بازی به عنوان نوعی از رفتار و برقراریِ نسبت[33] در میان دیگر اشکال رفتار تعریف میشود. شخصی که بازی میکند، حتی درون بازی نیز همچنان کسی است که سلوک خاص خود را دارد؛ هرچند ذات اصیل بازی در این است که او خود را از تنشهای برخاسته از سلوک غایتمند خویش رها کند. این نکته دقیقاً روشن میکند چرا بازی همواره «بازیِ چیزی» است. هر بازی، فرد بازیگر را در برابر وظیفهای قرار میدهد. او نمیتواند آزادی بازیکردن را تجربه کند، مگر اینکه اهداف و رفتار غایتمند خود را به تکالیف صرف بازی بدل کند (Gadamer, 2004, pp. 112-114).
از این رو، بازیِ بازیگر همانند بازی در اثر هنریای که به اجرا درمیآید نیست، بلکه بازیگر زمانی در بازی قرار میگیرد و با بقیه همبازی میشود که در جایی یک خطاب، یا یک سخن خطابی یا بیانْ وی را متأثر کرده باشد. در این نقطه، افقهای مخاطب با اثر امتزاج پیدا میکنند و تجربة فهم و تجربة با هم بودن و با هم سخنگفتن ایجاد میشود.
به این ترتیب، نوعی زمانمندیِ خاصی در تجربة هنری برای مخاطب وجود دارد؛ تجربة زمانمندیِ حاضربودن در چیزی برای لمحه یا برههای. بازیِ هنر هرگز به چنگ نمیآید، ما فقط در آن سهیم میشویم، تا جایی که اجازه دهیم جادوی آن به ما دست یازد. در هنگام گوشدادن به موسیقی، به طوری جادویی به همخوانی و رقص دعوت میشویم. پا بکوبیم و زمزمه کنیم. تا آخرین لحظه با آن همبازی هستیم. این همراهشدن با اثر بیرونی نیست، بلکه جزوِ بیانگریِ اثر است. هر تجربهای در هنر، تجربة همراهی در تحقق[34] است. از این رو، اثر هنری همیشه میخواهد در همراهی با مخاطب خود تحقق یابد، یعنی برگزار شود (گروندن، 1399، صص. 152-153).
بنابراین، اگر قرائتی هایدگری از فلسفة شاگردش، گادامر، داشته باشیم، با بازی است که وجود انسان تعین و تحقق و به تعبیر هایدگر اجازة ظهور مییابد. تحقق وجود انسان عبارت است از بازی با امکانات و راهحلهای آن. با تحقق بازی، یک سلسله امکانات اگزیستانسیال برای بازیگر پیدا میشود. از نظر هایدگر، من به مجموعهای از امکانات پرتاب شدهام. خودِ پرتابشدن[35] با خواست من نبوده است، اما اکنون که اینجا هستم (در-جهان-بودن) باید به انتخاب دست بزنم. در بازی، بازینکردن محال است؛ یا بازی میکنیم، یا بد بازی میکنیم. بازینکردن هممعنیِ مردن است. از نظر گادامر، بازی فاعل ندارد؛ بازی است که ما را به بازی میگیرد. معادل هایدگریِ این حرف این است که عالم هویت دازاین را شکل میدهد. عالم هنری به دازاین اجازة تقرب به حقیقت را میدهد. هایدگر متأخر تمامی جهان را دارای هستهای میداند که بهگونهای تقلیلناپذیر، بازتاب خودِ ورطه است - یک بازی آینهای[36] میان زمین و آسمان، میان امر الهی و امر فانی (Heidegger, 2000, p. 181). این بازی نه دلیلی دارد و نه «چرایی»؛ همانگونه که جهان بدون هیچ دلیلی، جهان است، بازی نیز بازی است، زیرا بازی میکند. این بیان هایدگر افقی جدید را به روی گادامر میگشاید. در اینجا، گادامر مفهومی دیگر را پیش میکشد؛ مفهوم مدیالبودنِ اثر هنری و مواجهة دازاین با آن (خاتمی، 1401، صص. 192-195).
از نظر گروندن (1399)، تکیة گادامر به هایدگر بیشترین نمود خود را در مفهوم فهم نمایان میکند. از نظر این دو فیلسوف، فهم مراتب معنایی دارد: 1. فهم عقلی، 2. فهم عملی، 3. فهم زبانی و 4. فهم مدیال.
حال اگر بخواهیم قرائت گادامر از هایدگر را در قالب تشابه و تمایز مطمحنظر قرار دهیم، مفهوم سازه به بهترین شکل این کار را انجام میدهد. به عقیدة گادامر، تجربة بازی اثر برای مخاطب نوعی تجربة دگرگون کننده است؛ تا اینجا نیز از آنچه بیان شد، رسیدن به این نتیجه ناگزیر است. تبدیلشدن به سازه[43] به بهترین وجه این تبدل و دگرگونی را مطرح میکند. این تعبیر بسیار یادآور در-کار-نشاندن-حقیقت نزد هایدگر است. هر دو متفکر بر این عقیده هستند که اثر هنری (سازة هنری) از واقعیت بُعد دیگری به دست میدهد؛ انگار اولین بار است که موضوع مورد بحث در اثر هنری به نمایش درآمده است. مواجهة ما با اثر همین گفتوگوی ما با اثر است و در نهایت، با پیگیریِ منطق گفتوگو و پرسشوپاسخ، به فهمِ حقیقت اثر که همان فهم خویش است، نائل میشویم. اصلیترین شباهت میان هایدگر و گادامر بیان شد. اما، در خصوص تفاوت، میتوان به همین گفتوگوکردن اثر با مفسر، در دل سنت و تاریخ، اشاره کرد. منظور این نیست که در هایدگر خبری از دیالوگ نیست، بلکه گفتوگوکردن با سنت و تاریخ صرفاً پیشساخت ظهور و بروز حقیقت نیست. مواجهة بیواسطه با حقیقت اثر نزد هایدگر همان اجازهدادن به اثر برای نامستورشدن است. گادامر این موضوع را نفی نمیکند، اما دیالکتیک گفتوگو و پرسشوپاسخ در بازی اثر هنری شرط اساسیِ نائلآمدن به فهم حقیقت است.
بیان شباهتها و تفاوت میان هایدگر و گادامر، و هایدگر و دوفرن، مسیر را برای تطبیق نهایی میان گادامر و دوفرن هموار میکند. زمانی که مشخص شود هر دو متفکر (گادامر و دوفرن) در چه دقیقهای و نقطهای مسیر خود را از هایدگر جدا کردهاند، میتوان با اتکا به همین دقیقه (دقایق)، تطبیقی مسألهمحور و انضمامیتر انجام داد.
اکنون وقت آن رسیده است تا حقیقت بازیِ اثر هنری از نظر میکل دوفرن را نیز زیر ذرهبین قرار دهیم، و به قولی، با دوفرن وارد گفتوگو شویم. افقی که گشوده خواهد شد را با افق گشودهشده تا اینجای بحث امتزاج خواهیم داد تا به وضعیتی جدید برسیم. سپس میتوانیم دربارۀ میزانِ شباهت و تباین میان نقش مخاطب در بازیِ اثر هنری نزد این دو فیلسوف نتیجهگیری کنیم و دریابیم کدام رویکرد برای هنر و مخاطب امروز قابل استنادتر و نیز متقنتر است.
دوفرن: پدیدارشناسیِ مخاطبِ اثر هنری
دوفرن در مهمترین اثر خود، پدیدارشناسیِ تجربة زیباشناختی، تلاش میکند تا پدیدارشناسیِ تحویلی هوسرلیمآب را با ظرافتی خاص به تجربة زیباشناختی اطلاق کند. البته دوفرن مخالف ایدئالیسم استعلایی هوسرل است، زیرا به نظر او حق مطلب را دربارة ذات ادراک حسیِ ما ادا نمیکند. وی اگرچه، همانند هوسرل، روانشناسیگری و نسبیانگاری را نقد میکند و در روش توصیف پدیدارشناسی از او پیروی میکند، سوبژکتیویتة استعلایی هوسرل را به طور جدی نقد میکند و بر حقیقت عینی ابژة مدرک در ارتباط با عمل ادراک تأکید میکند. از این رو، جهان در پدیدارشناسی دوفرن به عنوان امری از قبل دادهشده و چیزی که مستقیماً درک میشود، غیرقابل تحویل است و ابژه نیز به عنوان موجودی مستقل از آگاهی لحاظ میشود. پرابلماتیک اصلیِ دوفرن دادوستد عین زیباشناختی است که از نظر وی فرای نمود محض میرود. دوفرن میکوشد تا از طریق بحث دربارۀ ادراک حسی، ماهیت تجربة زیباشناختی را روشن کند. دوفرن مرحلة ادراک ابژه را که پیشاتأملی است به دو بخش حضور و خیال تقسیم میکند. حضور همان حاضرشدن ابژه برای بدن سوژه است که ادغام بدن با ابژه همان آگاهی متجسد را ایجاد میکند. او نخست به سوژة استعلایی طبیعت میبخشد (آن را طبیعی میکند) و بهجای آن از تعبیر «آگاهی متجسد انسانی»[44] استفاده میکند. این کار به او اجازه میدهد تا قبل از هر چیز، از ایدئالیسم پدیدارشناسی دور شود. در مرحلة خیال نیز وی بیان میکند خیال همان تعمیقیافتن ادراک حسی و حضور بدنی است. در واقع، وی معتقد است شکلگیری ابژة بازنمایی در خیال به واسطة تعمیق یادشده محقق میشود. خیال شرط ذاتِ آگاهی است. وی خیال را به استعلایی و تجربی تقسیم میکند. نوع استعلایی خیال امکان تحقق بازنمود را فراهم میکند، و نوع تجربی نیز معنیداربودن بازنمود را. در واقع، در این مرحله، برای تقریب ذهن، دوفرن بیان میکند ادغام فرم محض شهود با فاهمه در کانت، یا در-عالم-بودنِ هایدگر با فاهمه به خیال استعلایی منتج میشود (اسپیگلبرگ، 1402، صص. 879-883).
دوفرن معتقد است از آنجا که در امر محسوس معنا نهفته است و از آن رو که حضور ابژة زیباشناختی برای بدن لازم است، خود باید بدن را نیز متحول کند؛ از این رو، ادراک هنری از ساحت بدن از معنی متداول خود فراتر میرود. تلاقی اثر هنری و بدن فرد ادراککننده، همانند یقین حسی نزد هگل، نخستین مرحله از ادراک هنری است و نخستین حرکت ادراک حسی، ادراککردن یک ابژه است؛ خواه یک ابژة واقعی، و خواه یک امر بازنموده. اما بدن برای این عمل ادراک کافی نیست و به عناصر دیگر نیاز است؛ عنصری به نام قوة خیال. دوفرن تأکید میکند قوة خیال با بازنمایی متعین میشود، همانطور که بدن با حضور. بازنمود یک چیز متوقف است به خیال استعلایی، اما معنیداربودن یک بازنمود به خیال تجربی بازمیگردد. از همین نقطه، قرائت ما از دوفرن مستدل میشود که وی اثر را میزبان حضور مخاطب میداند. درست است که وی یک بار بیشتر از لفظ بازی (نه به معنای نمایش یا نمایشنامه) استفاده کرده است، همین یک بار راه را برای همراهیِ بیشتر با وی در رابطه با نسبت میان مخاطب و بازیِ اثر هموار میکند (خاتمی، 1392، صص. 92-98):
اما نخست باید به پرسشی بازگردیم که آن را معلق گذاشتهایم. در آن دسته از هنرهایی که در خلوت و تنهایی مورد درک و تحسین قرار میگیرند، آیا تماشاگر که نخستین شاهد[45] خواهد بود، خود یک اجراگر نیست؟ بیتردید، اجرا یک بار و برای همیشه از سوی آفریننده فرض شده است و تنها مسأله، همکاری تماشاگر در آن، همانند آنچه در ارائة نمایشی رخ میدهد، خواهد بود. اما در هنرهای تجسمی، ممکن است وسوسه شویم که عنوان اجرا را به آن گونه از «بازی [jeu]» اطلاق کنیم که تماشاگر باید در برابر اثر انجام دهد[46] [jouer] تا دیدگاههای خود را انتخاب یا تکثیر کند. این ترفند تماشاگر بیاهمیت نیست، همانگونه که هگل اشاره کرده است. اثر هنری عاشقی نیرومند است که تماشاگر را دقیقاً به همان نقاطی میکشاند که باید در آنها قرار گیرد تا به شاهد بدل شود (Dufrenne, 1973, p. 51).
دوفرن بیان میکند اثر به مخاطب نیاز دارد، درست به همان میزان که اجراگر خود به آن نیازمند است. از این رو، تماشاگر در اجرا مشارکت میکند و هنگامی که اجرا در حضور او رخ میدهد، در قالب یک مخاطب ظاهر میشود. دوفرن در اینجا اصطلاح محدودترِ «مخاطب» را بهجای «عموم» به کار میبرد تا به گروهی فشرده و گذرا اشاره کند که در یک اجرا حضور مییابند. همچنین، معتقد است آیینهای عمومی به ما کمک میکنند تا این نقش مخاطب را بهتر دریابیم. خواه در جشنهای دربار ورسای باشد، خواه در مراسم مذهبی یا رژههای نورنبرگ، تماشاگر در همان حال که ناظر است، خود نیز در قامت یک بازیگر ظاهر میشود و تحت تأثیر این رخدادها به وجد میآید. گویی تمام این واقعه، با تمام انضباط و وقارش، تحت ارادة نوعی کارگردان صحنه به یک اثر هنری بدل شده است. و اگر هیچ نمایشی از آن ارائه نشود، خودِ جمعیت به نمایش بدل میشود، «زیرا همه چیز برای یک نمایش مهیاست». حتی میتوان گفت در اینجا ادراک زیباشناختی بدون یک ابژة زیباشناختی در کار است. این امر به ویژه زمانی صادق است که رابطة منضبط میانِ بدن و خیال که به پیکرة انسانی زیبا، متوازن و رها منجر میشود و خود یکی از مضامین محبوب هنر است، شرطی اساسی برای ادراک زیباشناختی و شاید حتی آفرینش زیباشناختی به شمار میآید. وی اضافه میکند: «همین جمعیت را بار دیگر در تالار نمایش یا کنسرت ملاقات میکنیم، جمعیتی که خود را در همان نمایش یا اجرای موسیقی درمییابد» ( Dufrenne, 1973, pp. 48-49). آنچه دوفرن مدنظر دارد این است که مخاطب اثر، به شرط حضوری کامل در محضر اثر، از یک همذاتپنداریِ صرف فراتر میرود و خود را در میان اثر و در کنار دیگر پرتابشدگان به درون اثر مییابد. در اینجا، دوفرن از امیل آلن[47] نقل میکند: «این دریای عظیم از گوشت که به واسطة آن پیامها بیوقفه پژواک مییابند، پژواکی که به واسطة گفتوگوی خاموش میان آنها (مخاطبان) همواره نیرومندتر میشود» (Alain, 1931, p. 124). در وهلة نخست، درک این پژواک خاموش میان مخاطبان برای خودِ اجراگر ضروری است. در پروژة پدیدارشناسیِ دوفرن، پیش از آنکه به مخاطب و نقش او در مواجهه با اثر هنری برسیم، باید نقش بازیگر اثر را بررسی کنیم، سپس به مخاطب برسیم و در نقش وی مداقه کنیم.
دوفرن نیز همین دیدگاه را بسط میدهد و بازیگر را به همان زبانی که آلن سخن گفته است، وادار به بیانگری میکند: «من به آنها نگاه میکنم، و تئاتر چیزی نیست جز گوشت زنده و آراسته... آنها به من گوش میسپارند و کلماتم را در ترازویی مینهند؛ آنها به من مینگرند، و من به درون روحشان گام مینهم، گویی که به خانهای خالی وارد میشوم» (Casey, 1966, p. 20). از این رو، دوفرن معتقد است بازیگر از این دادودهش نیرو میگیرد؛ از همین روست که او نقش خود را زیسته و بدان تسخیر میشود. در خلال تمرینات، او به این رابطة دوسویه میاندیشد و روی آن کار میکند. سپس، به واسطة تمرینات سختی که پشت سر گذاشته است، در برابر مخاطب بداههپردازانه زندگی میکند، دیگر به نقش خود نمیاندیشد، بلکه فقط به مخاطب توجه دارد، و به این ترتیب، او کاملاً در لحظه حاضر است و از خلال او، اثر نیز حاضر میشود. متن صدایی مییابد که بهراستی صداست، زیرا این صدا «خطاب به مخاطبی است که سکوتش تأثیرگذارترین پاسخ است» (Dufrenne, 1973, pp. 50-51). به این ترتیب، توجهی که در ابتدا متوجه بازیگر است، به سوی اثر نیز معطوف میشود. به علاوه، این درک یاریرسان اثر است – زیرا در اینجا، «درککردن» همان «همآگاهی» است. اگر چنین باشد، چنانکه خواهیم دید، اوج ادراک زیباشناختی در احساسی نهفته است که بیانگری اثر را آشکار میکند و یکی از بنیادیترین صورتهای این احساس را میتوان در گرمای انسانی و هیجانی یافت که از جمعیتی مسحور تراوش میکند. «آن ژرفای فیزیولوژیکی غنی که در تئاتر، همچون در آیینها (که در آنها همهچیز است)، چیزی را میآفریند که حرفهایها آن را «فضا» مینامند» (Alain, 1931, p. 126). آنچه دوفرن و آلن دربارۀ تئاتر گفتهاند، بدون شک دربارۀ رقص نیز صدق میکند؛ زیرا یک رقصندة خوب کسی است که به اندازة کافی به خود اطمینان دارد تا حرکاتی را که بر او تحمیل شده است، به نشانههایی معطوف به تماشاگر تبدیل کند. به بیان دیگر، او میتواند در اجرای خود فراتر رود، نه فقط با افزودن ظرافت، بلکه با دمیدن عنصر خودانگیختگی[48] در چیزی که با دقت از پیش تعیین و تنظیم شده است.
از خلال این توجه به ابژه و ویژگیهای آن، نمایش، انسان را در هیئتی آرام و خودمختار، به منزلة یک تماشاگر، صورتبندی میکند و او را به آن فرامیخواند که خود باشد و در این میان، از خودبیگانگی رهایی یابد. به عبارت دیگر، تماشاگر به دو طریق در نمایش مشارکت میکند. از یک سو، به عنوان عضوی از یک جمع، در اجرای اثر همکاری میکند، در حالی که همزمان خود را در وضعیتی قرار میدهد که بتواند آن را دریافت کند. اما از سوی دیگر، او به مثابة یک آگاهی تأملی و منفرد، با اثر همآوایی میکند تا این اثر در ساحت زیباشناختی متحول شود. در این حالت، او همان شاهدی است که اثر به آن نیاز دارد؛ آن سوبژکتیویتهای که ظهور اثر به او ارجاع داده میشود و از خلال او و برای او، این ظهور به بیان درمیآید (Dufrenne, 1973, pp. 51-53).
اما مهمترین نکتهای که از دل آن نقش مخاطب مشخص میشود، گذار از اثر هنری به ابژة زیباشناختی است. این گذار معلول وقوع یک رخداد و حضور مخاطب در حالتی خاص است. آن رخداد چیزی نیست جز انقلاب اثر هنری به ابژة زیباشناختی. آنچه اثر را به ابژة زیباشناختی تبدیل میکند حضوریافتن آن در مقابل ادراککنندهای است که اثر را زیباشناختی درک کند. اجرای اثر مهمترین رخدادی است که این حضور را ممکن میکند. از نظر دوفرن، اجرا یعنی حضوریافتن برای آگاهی و بدلشدن به ابژه، آن هم برای آگاهی (Dufrenne, 1973, p. 4).
انقلاب اثر هنری به ابژة زیباشناختی فقط زمانی با اجرای اثر حضور مییابد و محقق[49] میشود که مخاطب آن را درک کند؛ در غیر این صورت، اثر به ابژه تبدیل نمیشود و محقق هم نمیشود (Dufrenne, 1980, p. 67). ظهور ابژه کاملاً بستگی به این دارد که مخاطب در اثر قرار بگیرد (به قول هایدگر سکنی بگزیند) و برای اثر باشد، زمانی که اثر او را فرامیخواند، همانند شرکت در یک آیین، در اثر شرکت کند و خود را به روی آن بگشاید. در کنار چشمها و گوشهای مخاطب که به ضیافت دعوت شدهاند، تمام وجود مخاطب حاضر است (Dufrenne, 1973, p. 11). پس اگر دوفرن معتقد است حضور تام و تمام اثر به مثابۀ ابژة زیباشناختی مشروط به حضور تام و تمام مخاطب (ناظر/تماشاگر) است، میتوان نتیجه گرفت از نظر وی، مخاطب عملاً اجراکنندة اثر نیز هست. در برخی از هنرها این امر واضح است؛ خوانندهای که شعری را بلند میخواند، متنخوانی که نمایشنامهای را نمایشنامهخوانی میکند، قوالی که داستان شاهنامه را بلند میخواند و به همراه رستم بر سر سهراب گریه میکند، عملاً اجراکنندة این آثار هستند. دوفرن از نظری اینترسوبژکتیو بیان میکند معمولاً خالق، حین خلق اثرش، مخاطبی را در گوشة ذهن خود همراه دارد. زمانی که آفرینش تمام میشود، اثر وی مخاطبانی پیدا میکند که مسئولان اصلیِ تکمیل اثر هستند (Dufrenne, 1973, p. 74).
نسبت اثر و مخاطب نسبتی دوسویه است: اثر از مخاطب نوعی خاص از مواجهه را میطلبد، و نیز از حضور وی متأثر میشود، سپس به ابژة زیباشناختی تبدیل میشود و بر مخاطب تأثیر میگذارد. حال پرسش این است که اثر دقیقاً از مخاطب یا ناظر خود چه چیزی را طلب میکند. پیشتر پاسخ دادیم. مخاطب به روی اثر گشوده باشد و آن را تکمیل کند. ناظر در دو مقام مشارکت خود را در ابژة زیباشناختی انجام میدهد: اجراکننده و شاهد.[50] دوفرن برای نشاندادن اینکه ناظر یا تماشاگر به یک معنا بازیگر اثر نیز هست از جشنهای عمومی، کارناوال و مانند اینها مثال میآورد که یادآور بحث گادامر در همین زمینه با نظر به مفهوم تئوروس[51] است (علیا، 1395، ص. 106). دوفرن معتقد است مخاطب از خودش واقعیتزدایی میکند تا واقعیت جهان اثر به منصة ظهور برسد. همانطور که بازیکنان فوتبال یا حاضران در یک کارناوال، خارج از فضای و مکان مربوط نه بازیکن فوتبال هستند و نه شرکتکنندة کارناوال، مخاطبان سالن کنسرت یا بینندة تابلوی نقاشی را نیز نمیتوان بیارتباط با ظهور ابژة زیباشناختی دانست. دوفرن از بخش ارباب و بندة پدیدارشناسیِ روحِ هگل کمک میگیرد تا آخرین گزارههای خود دربارۀ مخاطب اثر هنری و نقش وی را مطرح کند. همانطور که در دیالکتیک هگلی آدمی میخواهد دیگری او را به رسمیت بشناسد، اثر نیز نیازمند آدمی است تا به عنوان ابژهای زیباشناختی به رسمیت شناخته شود؛ نیازمند مخاطبی که در بازی اثر مسخر شود، با تحقق اثر پر شود و با ورود به درون جهان اثر، در آن سکنی گزیند (Dufrenne, 1973, pp. 52-55).
از این رو، به طور خلاصه، آنچه دوفرن در رابطه با مناسبات میان اثر و مخاطب اثر درصددِ بیان است، اجمالاً به شرح زیر تبیین میشود. در این قسمت، نسبت دوفرن با هایدگر را نیز مشخص میکنیم تا با محور قرار دادن هایدگر، در نهایت بتوانیم نسبت میان گادامر و دوفرن را مشخص کنیم.
به طور خلاصه، از نظر هایدگر، حقیقت به مثابۀ آشکارگی وجود فهم میشود. او در سرآغاز اثر هنری و دیگر آثار متأخر خود، حقیقت را نه مطابقت ذهن و عین، بلکه به مثابۀ رویدادی هستیشناختی تعریف میکند. حقیقت به مثابۀ نامستوری (άλήθεια) فرایند غلبه بر پوشیدگی وجود است که اثر هنری زمینهساز این آشکارگی محسوب میشود. اثر هنری در فلسفة هایدگر، عرصة تقابل «جهان» به عنوان حوزة معنا و تاریخمندی و «زمین» به عنوان سویة پنهان و غیرقابل تقلیل وجود است. حقیقت در همین تقابل آشکار میشود و اثر هنری امکان بازتعریف رابطة انسان با وجود را در بستر تاریخی خاص فراهم میکند.
در مقابل، دوفرن در پدیدارشناسی تجربة زیباشناختی، بر ابعاد ادراکی و حسی تجربة هنری تأکید میکند. از نگاه او، اثر هنری حامل معنایی بیانی است که ماهیتی اساساً حسی دارد. درک حقیقت هنری از طریق ساختاری عاطفی-حسی صورت میگیرد که او آن را «پیشینی عاطفی» مینامد. اثر هنری از استقلال وجودی برخوردار است و حقیقت آن در خود اثر نهفته است. دوفرن بر استقلال شیء زیباشناختی تأکید میکند و هنر را روشنگر واقعیت از طریق بُعد حسی میداند.
حال که نسبت گادامر و دوفرن با هایدگر، به عنوان متفکری که هر دو نگاهی ویژه به وی داشتهاند و کسی مانند گادامر که مستقیماً تحت تأثیر وی پروژة فلسفی خود را تبیین کرده است، مشخص شد، میتوانیم پژوهش خود را به سمت انجام تطبیق نهایی میان گادامر و دوفرن هدایت کنیم و در نهایت هم نتیجهگیری کنیم.
گادامر و دوفرن؛ تمایزات در یک نگاه
مبتنی بر پژوهش انجامشده، افقی که پرسش پژوهش پیش روی ما میگشاید، مبنی بر بنیادگذاریِ مفهوم حقیقت از خلال رخداد بازیِ اثر هنری، در رابطه با گادامر این نتیجه حاصل میشود که نتیجة رخدادِ حضور مخاطب در بازیِ اثر هنری تحقق شکلی اصیل از فهم است و نسبت مخاطب اثر با بازیِ اثر در تضایفی دیالکتیکی بنیادگذاری میشود. آنچه نزد گادامر اهمیت مییابد، «فزونیِ وجود»[56] است؛ یعنی ادغام افقِ مخاطب با افقِ بازیِ اثر به تحقق یک آگاهبودن (Bewusstsein) منتج میشود، امری که بیش از آگاهی (Bewusst) یک بودن (sein) است. گادامر معتقد است مشاهدة یک تابلوی نقاشی در نهایت به فهم وجود[57] منتج میشود؛ فهمی که از مجموع تمام قسمتهای یک اثر و مواجهة مخاطب با این تکهها فراتر میرود و معنای وجود نامستور میشود. آن چیزی که آگاهی «هست»، بیش از آنکه موکول به آگاهبودنش باشد، در بند تعیّن تاریخیبودنش است. اما در دوفرن، نسبت مخاطب با اثر فقط در یک همکاری و دادوستد تبیین میشود. درست است که در هر دو فیلسوف، نسبت مخاطب با اثر، هستیشناختی است، اما در نهایت این نسبت در گادامر به همافقشدن ختم میشود و در دوفرن صرفاً به یک گفتوگو.
اگر بخواهیم به صورت شماتیک تقریب ذهن کنیم، اینطور میشود که در گادامر دو تبدل (انقلاب) رخ میدهند:
|
Darstellung/عرضهداشت (نمایش)
|
تبدل در اثر
|
Gebilde/سازه |
|
Vollzug/تحقق |
|
Begegnung/ مواجه--- Mitspielen/ همبازی--- Uberspielen/بازی بر ما فائق میشود |
تبدل در دازاین
|
Verstehen/ فهم--- auf angehauchte weise/نَفحهوار به حقیقت تعلق پیدا میکنیم |
|
Seinsverständnis/فهم وجود |
آنچه به صورت شماتیک بیان شد، فقط و فقط برای تقریب ذهن است، وگرنه تمام مراحل بیانشده همزمان و خارج از ارادة دازاین رخ میدهند. از این رو، رخداد تبدل در مخاطب اثر هنری به رخداد فهم منتج میشود. به بیان دیگر، همانطور که در پاراگراف اول بخش نتیجهگیری بیان شد، مقصود نهایی گادامر از بیان بازی، همان مفهوم تاریخ تأثر و تاثیر[58] است، مخاطب به درون بازی که خود آن را انتخاب میکند، پرتاب میشود. تمام رخدادهای پس از پرتابشدن خارج از ارادة مخاطب صورت میپذیرند. نقش مخاطب برای گادامر در راستای وقوع فهم متعین میشود؛ فهمی که به صورت عام در تمام حوزههای علومانسانی، به طور مشابه رخ میدهد؛ شباهتی که در هنر به بهترین وجه قابل پیگیری است، زیرا مواجهة دازاین با اثر هنری به انضمامیترین و بیواسطهترین شکل خودش رخ میدهد.
در مقابل، از نظر دوفرن، هیچ کدام از تبدلهای بیانشده رخ نمیدهند. مخاطب اثر هنری صرفاً در بازی اثر دادوستد میکند. برای مثال، دوفرن از کنسرت سخن به میان میآورد. مخاطب، در بازی کنسرت موسیقی، باید سکوت را رعایت کند تا وقوع بازیِ اثر رخ دهد، در حین بازی، مخاطب بدهوبستان میکند و حتی حالوهوایی جدید را تجربه میکند، اما خبری از انقلابی اگزیستانسیال نیست. مبتنی بر مفهومِ بازیِ اثر هنری نزد این دو فیلسوف، نمیتوان به طور حتم رخداد بازیگریِ مخاطب در بازیِ اثر هنری را نقطة اشتراک دانست. درست است که مواجهة هر دو فیلسوف به صورت هستیشناختی است، میزان افتراق و تمایز در تأثر و تاثیر میان بازی و بازیگر آنقدر زیاد است که نمیتوان از اشتراکی ملموس سخن گفت. فقط میتوان اذعان داشت که هر دو فیلسوف از نقطهای مشترک شروع به حرکت میکنند؛ نقطهای که در هستیشناسی متعین میشود، اما مسیر گادامر به رخداد فهم منتج میشود و مسیر دوفرن به وقوع تجربهای صرفاً زیباشناختی. برای گادامر هنر مستمسک است، اما برای دوفرن مقصد. اما به صورت مشترک، هر دو متفکر نتیجة پروژة خود را نامستورشدن حقیقت میدانند. از این رو، با تمام تمایزهایی که میان گادامر و دوفرن با هایدگر بیان شد، در نهایت میتوان نتیجه گرفت رخداد حقیقت به مثابۀ نامستوری اساس بنیادگذاری مفهوم حقیقت نزد هر دو متفکر است. رخداد بازی اثر برای هر دو فیلسوف متفاوت رخ میدهد؛ در گادامر به تبدلات گوناگون در دازاین آن هم در بستر تاریخ و سنت منتج میشود، اما در دوفرن صرفاً دادوستدی است میان مخاطب و بیانگریِ وجه محسوس اثر، اما در نهایت آنچه رخ مینماید حقیقت است. حقیقت برای دوفرن در همان وجه محسوس خانه دارد، اما برای گادامر فهم حقیقت منوط به سکنیگزیدن مخاطب در دل سازة[59] هنری است.
[1] در این بستر، وی بازی را به عنوان استعارهای هستیشناختی معرفی میکند که رابطة فرد با خویش را بیان میدارد؛ انسان در بازی، رفتاری استثنائی نسبت به هستیِ خویش اتخاذ میکند که خودْ بازتابی از جهان است. بازی دیگر فقط شیوهای از درک نیست، بلکه معمایی هستیشناختی است که در سنت افلاطونیِ میمسیس پنهان شده؛ سنتی که ادعا میشود بازی (Spiel) را با بازتاب (Spiegelung) جایگزین کرده است. در حالی که بزرگسالان در زمانی بسته اقامت دارند که تاریخپذیر است، کودک نخستین بار به درون زمان گام مینهد؛ او همچنان در گذار از گهوارة شبانة فوسیس به روشنایی روزِ جهانِ فردیتیافته است. بازی کودکانه در بیزمانی و بیغایتیاش، به مدلی هستیشناختی برای گذارِ جهان از نیستی به هستی بدل میشود. این بازی نه صرفاً ظهور، بلکه تجلی و نمود[1] به معنای گستردهتر آن است (Fink, 1960, pp. 241, 249). در واقع، آنچه فینک از گفتن این گزارهها قصد میکند بیان این نکته است که بازی عالمی را بر پا کرده است و بازیکن (در مثال فینک: کودک) درون این عالم و با قوانین این عالم شروع به بازی کردن میکند. در چنین فضایی است که دغدغة فهم، گادامر را وامیدارد تا در یکسوم ابتدایی حقیقت و روش از هنر و بازیِ هنر سخن به میان آورد.
[2] Seinsstand
[3] Ereignis
[4] Mitspielen
[5] Nur insofern der Mensch in dieses Spiel gebracht und dabei aufs Spiel gesetzt ist, vermag er wahrhaft zu spielen und im Spiel zu bleiben.
[6] پژوهش اونتولوژیکی مقدمتاً با هستی و پژوهش اونتیکی با هستنده سروکار دارد (هایدگر، 1400، ص. 16).
[7] der geworfene Entwurf
[8] Auslegung
[9] آنچه گادامر سنت مینامد عبارت است از بدهوبستانی که در خلال آن، فهم میان انسان و دقایق تقطیعشده محقق میشود. زمینة مشترک و امر جامع (Tertium comparationis) که در آن این بدهوبستان رخ میدهد را گادامر انتقال (Ubertragung) نامیده و این انتقال قوامبخش ساختار «استعاره» است؛ از این رو، همانطور که تفسیر نزد گادامر، کاربست (آنوِندونگ) فهم است، استعاره نیز کاربست امتزاج افقهاست.
[10] Horizontverschmelzung
[11] Theoros
[12] Gebilde
[13] گادامر تغییری را که طی آن، بازیِ انسانی به تکامل حقیقیِ هنربودن میرسد، انقلاب به سازة هنری نام نهاده است. با این انقلاب (تغییر فرم) است که بازی تازه به مرتبت ایدهآل خود میرسد... در این انقلاب است که بازی گویی جدا از فعل تجسمی بازیگران، خود را آشکار میکند و نمود محض چیزی میشود که بازیگران آن را بازی میکنند (طاهری، 1389، ص. 94).
[14] Nacherleben
[15] Dwell
[16] Apotheosis
[17] le sensible
[18] Erschlossenheit
[19] Wahrsein
[20] Falschheit
[21] Seinsverstandnis
[22] Wirkungsgeschichte
[23] به آلمانی:Nachsichtigkeit ، به انگلیسی: the principle of charity این اصل بیان میکند که اگر پیش از مفاهمه، گفتوگو و به طور کلی هر امتزاج افقی، برای فرد مقابل حداقلی از وجود شعور، درک و قوة فاهمه، و نیز برای متنْ وحدت معنایی را پیشاپیش فرض نگیریم، هیچگونه توافق، مفاهمه و امتزاجی محقق نخواهد شد. شایان توجه است که گادامر گزارهای را به کار میبرد که با اصل چریتی قرابت دارد: vorgriff der vollkomenheit. گادامر این مفهوم را در تحلیل خود از فهم متون و آثار هنری (فهم عام) معرفی میکند و استدلال میکند: هر مفسر/بیننده پیشاپیش فرض میگیرد که اثر مدنظر دارای وحدت معنایی (کمال) است، حتی اگر این وحدت هنوز به طور کامل آشکار نشده باشد. این پیشانگاره شرط ضروری برای هر گونه تفسیر است: ما همواره اثر را به مثابۀ کلیتی معنادار پیشفرض میگیریم. این ایده از دور هرمنوتیک گادامر جداییناپذیر است: فهم از کل به جزء و برعکس حرکت میکند و (کمال) غایت این فرایند است (Gadamer, 1977, p. 29).
[24] Gleichzeitig
[25] A wet-blanket
[26] Erfahrung
[27] Befindlichkeit
[28] Darstellung
[29] Darstellung
[30] Befindlichkeit
[31] Stimmungen
[32] Darstellung
[33] Verhalten
[34] Vollzug/realization
[35] Geworfenheit/throwness
[36] Spiegel-spiel
[37] Begriff/ concept
[38] Erlebnis/ lived experience
[39] Geistig/ conceiving
[40] Sinngebild/ semantical structure
[41] Sichverstehen
[42] Sichverstandigen
[43] Verwandlung ins Gebilde
[44] Human embodied consciousness
[45] witness
[46] play or act out
[47] (1951-1868)، فیلسوف و روزنامهنگار فرانسوی.
[48] Spontaneity
[49] Vollzug
[50] Performer and the witness
[51] Theoros
[52] The Audience as Co-Creator of Meaning
[53] Horizontverschmelzung
[54] affective a priori
[55] Wahrheit Ereignis
[56] Seinszuwachses
[57] Seinsverständnis
[58] Wirkungsgeschichte
[59] Gebilde