نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسنده
کارشناسی ارشد گروه فلسفه، دانشکده ادبیات، دانشگاه تهران، تهران، ایران
چکیده
کلیدواژهها
موضوعات
عنوان مقاله [English]
نویسنده [English]
The problem of the ego and its place in the founding of philosophy is a focal point in the relationship between Descartes' philosophy and Husserl's transcendental phenomenology. In Cartesian Meditations and The Crisis of European Sciences, Husserl regards Descartes as the initiator of the modern turn toward the subject, yet he emphasizes that Cartesian philosophy, due to the substantializing of the ego, the mind-body dualism, and the absence of an analysis of intentionality, fails to achieve radical transcendence. From Husserl's perspective, the Cartesian ego remains within the horizon of the world and traditional metaphysics and cannot fulfill the role of the transcendental ego as the condition of the possibility of the world's appearance. This article, by reconstructing Husserl's critique and offering a text-based analysis of Descartes' works, demonstrates that this reading, although comprehensible from a phenomenological standpoint, is not the only possible reading of the cogito. Through an analysis of the stages of Cartesian doubt and the internal logic of the emergence of the cogito, it is argued that the Cartesian ego, at its foundational moment, is neither a psychological proposition nor an intra-worldly entity (contrary to Husserl's claim), but rather a transcendental structure that functions as the condition of the possibility of doubt, certainty, and the founding of knowledge. Drawing on secondary interpretations, the article shows that the principal disagreement between Descartes and Husserl should be sought not in whether or not the ego is transcendental, but rather in the difference between two models of transcendence: metaphysical (vertical) transcendence in Descartes and phenomenological (horizontal) transcendence in Husserl. The conclusion is that Husserl's reading of the Cartesian ego, rather than being a neutral description, is subject to the internal requirements of the phenomenological project and calls for critical reconsideration.
کلیدواژهها [English]
مسئلۀ سوژه یکی از بنیادیترین و در عین حال، مناقشهبرانگیزترین مسائل در تاریخ فلسفۀ مدرن و معاصر است. از آغاز قرن هفدهم، فلسفه بهتدریج از تمرکز بر هستی به مثابۀ نظمی عینی و مستقل، به سوی بررسی شرایط امکان شناخت، یقین و معنا حرکت میکند؛ حرکتی که معمولاً از آن به عنوان «چرخش به سوی سوژه» یاد میشود. در این چارچوب، سوژه نه صرفاً یکی از موجودات جهان، بلکه نقطۀ عزیمت اندیشۀ فلسفی و مرجع نهایی معنا و یقین تلقی میشود. این تغییر جهت بنیادین نه فقط ساختار شناختشناسی، بلکه تلقی از متافیزیک، علم و حتی خود مفهوم جهان را دگرگون میکند. از این جنبه، فلسفۀ مدرن را میتوان تلاشی مداوم برای فهم نسبت میان سوژه و جهان دانست؛ نسبتی که همواره میان درونجهانیبودن و استعلاییبودن سوژه در نوسان است (Taylor, 1989, p. 32).
در میان متفکران مدرن، رنه دکارت جایگاهی یگانه دارد. فلسفۀ او معمولاً به عنوان نقطۀ آغاز این چرخش به سوی سوژه تلقی میشود؛ هرچند تفسیر دقیق ماهیت این چرخش همچنان محل اختلاف است. دکارت با بهکارگیری شک روشمند، تمامی باورهای مبتنی بر سنت، تجربۀ حسی و حتی بدیهیات ریاضی را به تعلیق درمیآورد تا به اصلی برسد که مطلقاً یقینی باشد. نتیجۀ این فرایند، کوگیتو است: «میاندیشم، پس هستم». این گزاره نه به مثابۀ نتیجۀ استدلالی قیاسی، بلکه به عنوان شهودی بدیهی و غیرقابل تردید مطرح میشود که حتی در افراطیترین شکل شک نیز باقی میماند (Descartes, 1984, p. 17). از همین رو، بسیاری از مفسران کوگیتو را نه صرفاً یک گزارۀ شناختشناختی، بلکه بنیانگذار نوعی خودآگاهی فلسفی دانستهاند که در آن، سوژه به شرط امکان هر گونه شک، یقین و شناخت بدل میشود (Cottingham, 2008, p.17). با این حال، جایگاه دقیق اگوی دکارتی همچنان محل مناقشه است. آیا این اگو سوژهای درونجهانی است که به مثابۀ جوهری در کنار سایر جواهر جهان قرار میگیرد، یا باید آن را به نحوی استعلایی فهمید؛ یعنی به عنوان شرط امکان ظهور و شناخت جهان؟ پاسخ به این پرسش پیامدهایی عمیق برای فهم نسبت دکارت با سنت استعلایی پس از او، به ویژه کانت و هوسرل، دارد. در قرائتهای رایج، دکارت معمولاً به عنوان متافیزیسینی معرفی میشود که برخلاف آغاز شکاکانه، در نهایت به متافیزیک سنتی جوهرها، دوگانگی نفس و بدن و الهیات کلاسیک بازمیگردد. از این نظر، چرخش دکارتی به سوی سوژه ناقص و ناتمام تلقی میشود؛ حرکتی که زمینه را برای انقلاب کپرنیکی کانت فراهم میکند، اما خود هنوز در چارچوب پیشاسوبژکتیو باقی مانده است (Kant, 1998, p. 112).
ادموند هوسرل در پدیدارشناسی استعلایی خود، به ویژه در تأملات دکارتی و بحران علوم اروپایی، خوانشی تأثیرگذار و نظاممند از دکارت ارائه میدهد که نقشی مهم در تثبیت این تصویر از فلسفۀ دکارتی داشته است. هوسرل دکارت را بهدرستی آغازگر چرخش به سوی سوژه میداند و شک روشمند او را پیشدرآمدی بر اپوخۀ پدیدارشناختی تلقی میکند. با این حال، او بهصراحت استدلال میکند دکارت در لحظهای سرنوشتساز، از رادیکالیسم روش خود عقبنشینی میکند. از نظر هوسرل، دکارت با تبدیل اگو به یک جوهر اندیشنده[1]، آن را همچنان در افق متافیزیک سنتی و در نسبت با جهان طبیعی حفظ میکند و از تحلیل استعلایی ساختارهای آگاهی بازمیماند (Husserl, 1982, p. 24). این نقد به ویژه در بخشهای ۱۶ تا ۲۰ بحران علوم اروپایی صورتبندی روشنی مییابد. هوسرل در این بخشها نشان میدهد چگونه دکارت، با وجود کشف کوگیتو، نتوانست پرسش از «شرایط امکان» معنا و عینیت را به طور رادیکال پی بگیرد. از نظر هوسرل، اگوی دکارتی هنوز درون افق جهان قرار دارد؛ زیرا به مثابۀ جوهر تعریف میشود و در نهایت، در نسبت علّی با بدن و جهان فهم میشود. به همین دلیل، این اگو نمیتواند نقش اگوی استعلایی را ایفا کند؛ یعنی سوژهای که از طریق اپوخۀ کامل، جهان را به مثابۀ پدیدار و محصول معناگذاری آگاهی آشکار میکند (Husserl, 1970, pp. 73–82).
خوانش هوسرل از دکارت تأثیری عمیق بر فلسفۀ قرن بیستم گذاشته است. بسیاری از مفسران، چه در سنت پدیدارشناسی و چه در سنتهای تحلیلی و هرمنوتیکی، دکارت را از خلال این چارچوب هوسرلی فهمیدهاند؛ به عنوان متفکری که در آستانۀ فلسفۀ استعلایی ایستاده، اما به دلیل وفاداری به متافیزیک جوهرها، از عبور کامل به آن بازمیماند. با این حال، در دهههای اخیر، شماری از مفسران دکارت این تصویر را به چالش کشیدهاند. پژوهشهایی از سوی فیلسوفانی همچون کاتینگهام، ژیلسون، گورو، ماریون و گاکروگر نشان دادهاند کوگیتوی دکارتی را میتوان به گونهای خواند که از درونجهانیبودن فاصله میگیرد و ساختاری تقدمیافته نسبت به جهان دارد (Gueroult, 1984; Marion, 1999; Gaukroger, 1995). در این خوانشها، تأکید بر این نکته است که دکارت در لحظۀ کوگیتو، نه گزارشی روانشناختی از تجربهای درونجهانی، بلکه تحلیلی فلسفی از وضعیتی ارائه میدهد که در آن، سوژه حتی در فقدان کامل جهان نیز باقی میماند. شک دکارتی، دستکم در دو تأمل نخست، نه صرفاً ابزاری موقتی برای رسیدن به نتایج متافیزیکی، بلکه روشی است که امکان تعلیق کامل بدن، طبیعت و حتی ریاضیات را فراهم میکند. آنچه در این تعلیق باقی میماند، اگوی اندیشنده است که به عنوان شرط امکان شک و یقین، جایگاهی تقدمیافته نسبت به جهان دارد (Gueroult, 1984, pp. 34-35). اهمیت این مسئله صرفاً تاریخی نیست. در فلسفۀ معاصر، بحث از سوژه، استعلاء و نسبت آن با جهان همچنان نقشی محوری دارد. پدیدارشناسی، هرمنوتیک، فلسفۀ تحلیلی ذهن و حتی نظریههای انتقادی، همگی به نحوی با میراث دکارتی درگیر هستند. پرسش از اینکه آیا سوژه را باید درون جهان فهمید یا به مثابۀ شرط امکان ظهور جهان، تأثیری مستقیم بر مباحثی همچون آگاهی، معنا، عینیت علمی و حتی بیناسوژگی دارد (Zahavi, 2003, p. 16; Moran, 2000, p. 2). از این رو، بازاندیشی در خوانش هوسرل از دکارت اهمیتی مضاعف مییابد. اگر نشان داده شود اگوی دکارتی را میتوان به نحوی استعلایی فهمید ـ هرچند در چارچوبی متافیزیکی و الهیاتی و نه پدیدارشناختی ـ آنگاه نسبت دکارت با سنت استعلایی نیازمند بازنگری جدی خواهد بود. در این صورت، دکارت نه صرفاً پیشدرآمدی ناقص بر کانت و هوسرل، بلکه متفکری خواهد بود که خود به نوعی استعلای رادیکال دست یافته است؛ هرچند ابزار مفهومی لازم برای تحلیل کامل آن را در اختیار نداشته است. مسئلۀ اصلی این مقاله دقیقاً در همین نقطه شکل میگیرد: آیا خوانش هوسرل از اگوی دکارتی، به مثابۀ سوژهای درونجهانی و غیراستعلایی، خوانشی وفادار به متون دکارت است؟ یا اینکه این تفسیر بیش از آنکه حاصل تحلیل متن باشد، در خدمت پروژۀ نظاممند پدیدارشناسی استعلایی قرار دارد؟ این مقاله با تمرکز بر آثار اصلی دکارت و هوسرل و با بهرهگیری از تفاسیر ثانویۀ مهم، میکوشد نشان دهد تفسیر هوسرل از اگوی دکارتی با نوشتههای دکارت همخوانی ندارد و تصویری که دکارت از اگو ارائه میدهد (برخلاف ادعای هوسرل) نه روانشناسانه است و نه درونجهانی، بلکه کاملاً از جهان استعلاء دارد؛ اگرچه ممکن است این استعلاء با آنچه هوسرل استعلای پدیدارشناختی مینامد متفاوت باشد.
هوسرل در بازخوانی نظاممند خود از فلسفۀ دکارت، جایگاهی دوگانه و بهظاهر متناقض برای او قائل است. از یک سو، دکارت به عنوان نخستین متفکری معرفی میشود که با جسارت فلسفی بیسابقه، مسیر فلسفه را از هستیشناسی عینی به سوی سوژه تغییر میدهد؛ از سوی دیگر، همین متفکر به دلیل پایبندی به مفروضات متافیزیکی سنتی، در تحقق کامل این چرخش ناکام میماند و با تفسیر خاص خود از اگو حتی فلسفۀ استعلایی را به انحراف میکشاند. این دوگانگی در ارزیابی هوسرل تصادفی نیست، بلکه مستقیماً از پروژۀ پدیدارشناسی استعلایی او ناشی میشود. به بیان دقیقتر، هوسرل دکارت را نه صرفاً فیلسوفی از گذشته، بلکه لحظهای سرنوشتساز در تاریخ عقلانیت اروپایی میداند؛ لحظهای که در آن، امکان فلسفۀ استعلایی برای نخستین بار پدیدار میشود، اما در همان نقطه ـ به تعبیر عجیب هوسرل ـ توسط خود دکارت منفجر میشود (Husserl, 1970, pp. 73-74). در تأملات دکارتی، هوسرل تصریح میکند دکارت با شک روشمند خود، بنیانهای فلسفۀ سنتی را به لرزه درمیآورد و برای نخستین بار این امکان را میگشاید که فلسفه بر پایۀ یقین مطلق و خودبنیاد استوار شود. شک دکارتی، از نظر هوسرل، نه یک شک شکاکانه، بلکه حرکتی روشمند است که هدف آن کشف امری است که حتی در افراطیترین تعلیقها نیز باقی بماند. از این نظر، کوگیتو به عنوان کشف «منِ اندیشنده»، نقطۀ عطفی در تاریخ فلسفه به شمار میآید؛ زیرا نشان میدهد هر گونه تردید، خود مستلزم یک سوژۀ اندیشنده است (Husserl, 1982, pp. 20-21). هوسرل این لحظه را بهدرستی لحظۀ گشایش افق استعلایی میداند؛ زیرا سوژه نه به عنوان موجودی در جهان، بلکه به عنوان نقطۀ آغاز یقین ظاهر میشود. با این حال، هوسرل بلافاصله تأکید میکند دکارت نتوانست پیامدهای رادیکال این کشف را تا انتها دنبال کند. از نظر او، دکارت اگرچه به آستانۀ فلسفۀ استعلایی میرسد، در همان آستانه متوقف میشود. علت این توقف، از نظر هوسرل، نه ضعف روش شک، بلکه بازگشت ناخواستۀ دکارت به مفروضات متافیزیکی سنتی است؛ مفروضاتی که مانع از آن میشوند که اگو به مثابۀ اگوی استعلایی فهم شود (Husserl, 1982, p. 27).
نخستین و بنیادیترین نقد هوسرل به دکارت، نقد جوهرانگاری اگو است. دکارت پس از کشف کوگیتو، اگو را به عنوان res cogitans، یعنی جوهری اندیشنده، تعریف میکند. از نظر هوسرل، این گام بهظاهر بیضرر، در واقع انحرافی تعیینکننده است. جوهرانگاری به این معناست که اگو به عنوان «چیزی» با ماهیتی معین تلقی میشود؛ باقیماندهای از جهان یا تکهای کوچک از واقعیت مادی؛ چیزی که همچنان در افق هستیشناسی سنتی قرار دارد. به بیان دیگر، اگو به جای آنکه به عنوان مرکز استعلایی معنا و تجربه تحلیل شود، به یک موجود یا ذات بدل میشود که میتوان دربارۀ خواص و علل آن سخن گفت (Husserl, 1970, pp. 78-79). از نظر هوسرل، این جوهرانگاری پیامدی مستقیم برای فهم نسبت اگو و جهان دارد. اگر اگو جوهر باشد، آنگاه همچنان یکی از موجودات عالم است، نه شرط امکان ظهور عالم. هوسرل در بحران علوم اروپایی تصریح میکند دکارت با این گام، اگو را در افق جهان باقی میگذارد و آن را از جایگاه استعلاییاش فرومیکاهد. به همین دلیل، اگوی دکارتی، از نظر تقدم شناختشناختی، هنوز «درونجهانی» است؛ زیرا در چارچوب یک هستیشناسی ابژکتیو تعریف میشود (Husserl, 1970, p. 81).
نقد دوم هوسرل به دکارت، به دوگانگی نفس-بدن مربوط میشود. دکارت با تمایز میان res cogitans و res extensa، بنیان یکی از مشهورترین دوگانگیهای فلسفی را میگذارد. از نظر هوسرل، این دوگانگی نه فقط مسئلۀ فلسفی را حل نمیکند، بلکه آن را پیچیدهتر میکند. نفس، هرچند غیرامتدادی است، همچنان در نسبت علّی با بدن و جهان طبیعی قرار میگیرد. این نسبت علّی به این معناست که نفس، به عنوان سوژۀ اندیشنده، درون شبکهای از روابط طبیعی و علّی جای میگیرد؛ شبکهای که موضوع علوم طبیعی است (Husserl, 1970, p. 81). هوسرل تأکید میکند تا زمانی که نفس در چنین نسبتی با بدن و جهان فهمیده شود، نمیتوان از اگوی استعلایی سخن گفت. اگوی استعلایی، از نظر هوسرل، نه بخشی از جهان طبیعی است و نه در نسبت علّی با آن قرار دارد، بلکه سوژهای است که جهان طبیعی، با تمامی ابعاد عینی و علمیاش، در افق آگاهی او معنا مییابد. دکارت، با حفظ دوگانگی نفس-بدن، هرگز این افق استعلایی را به طور کامل نمیگشاید و در نتیجه، اگو را در سطح روانشناختی نگه میدارد (Husserl, 1970, p. 82).
سومین محور نقد هوسرل، روانشناختیبودن اگوی دکارتی است. هوسرل معتقد است تلقی او از اگو به عنوان جوهری اندیشنده، راه را برای تفسیر روانشناختی از سوژه هموار میکند. هنگامی که اگو به عنوان یک موجود یا ذات تعریف شود، فعالیتهای آن ـ اندیشیدن، شککردن، تصورکردن ـ به حالات یا افعال یک ذهن فردی فروکاسته میشوند. از این جنبه، یقین فلسفی به تجربههای درونی یک سوژۀ خاص وابسته میشود؛ امری که با پروژۀ استعلایی ناسازگار است (Husserl, 1982, pp. 25-26). هوسرل در برابر این گرایش، بر تمایز قاطع میان اگو به عنوان سوژۀ تجربی و اگو به عنوان سوژۀ استعلایی تأکید میکند. اگوی استعلایی نه مجموعهای از حالات روانی، بلکه مرکز ساختاری تمامی کنشهای قصدی است. این تمایز، از نظر هوسرل، در فلسفۀ دکارت به طور کامل صورتبندی نمیشود؛ زیرا دکارت فاقد تحلیل قصدیت آگاهی است. بدون مفهوم قصدیت، اگو ناگزیر به عنوان حامل حالات ذهنی فهمیده میشود و نه به عنوان شرط امکان ظهور معنا (Husserl, 1970, pp. 82-83).
نقد چهارم و شاید بنیادیترین نقد هوسرل، به مسئلۀ اپوخه بازمیگردد. هوسرل شک دکارتی را پیشدرآمدی مهم بر اپوخۀ پدیدارشناختی میداند، اما همزمان تأکید میکند این شک هرگز به اپوخۀ کامل منجر نمیشود. دکارت، از نظر هوسرل، شک را به عنوان روشی موقتی به کار میگیرد تا به یقینهایی متافیزیکی دست یابد؛ از جمله اثبات وجود خدا و واقعیت جهان خارج. در نتیجه، شک دکارتی پس از انجام وظیفۀ روششناختی خود کنار گذاشته میشود و جهان به عنوان واقعیتی مستقل و بدیهی بازمیگردد (Husserl, 1970, pp. 78-79). هوسرل دکارت را متهم میکند که برخلاف ادعای خود مبنی بر «شک رادیکال»، ایدهآلِ علم هندسی و استنتاجی را به عنوان یک پیشفرض پذیرفته است. دکارت گمان میکرد فلسفه باید به سبک ریاضیات و بر پایۀ اصول موضوعه بنا شود. به همین دلیل، او از کوگیتو فقط به عنوان یک «اصل موضوعه» یا «بنیان بدیهی» برای استنتاجهای بعدی استفاده کرد، به جای آنکه خودِ این قلمروِ آگاهی را به صورت پدیدارشناختی توصیف و تحلیل کند (Husserl, 1982, p. 24). در مقابل، اپوخۀ پدیدارشناختی هوسرل تعلیقی رادیکال و پایدار است که هدف آن نه اثبات یا نفی جهان، بلکه بررسی شیوۀ ظهور آن در آگاهی است. از نظر هوسرل، دکارت هرگز این گام را برنمیدارد؛ زیرا او بلافاصله پس از کوگیتو، در پی بازسازی متافیزیکی جهان برمیآید. این بازگشت شتابزده به متافیزیک مانع از آن میشود که اگو به عنوان اگوی استعلایی تثبیت شود؛ اگویی که نه در جهان، بلکه پیش از هر گونه موضعگیری دربارۀ جهان قرار دارد (Husserl, 1982, pp. 25-26).
در جمعبندی خوانش هوسرل، میتوان گفت دکارت از نظر او متفکری است که امکان فلسفۀ استعلایی را کشف میکند، اما به دلیل وفاداری به مفروضات متافیزیکی سنتی ـ از جمله جوهرانگاری، دوگانگی نفس-بدن و تلقی غیرانتقادی از جهان ـ نمیتواند این امکان را به فعلیت برساند. دکارت نتوانست تفاوت میان «منِ روانشناختی» (که بخشی از جهان است) و «منِ استعلایی» (که جهان برای او ظاهر میشود) را درک کند. این لغزش دکارت باعث شد فلسفۀ مدرن برای قرنها در بنبست جدایی ذهن و عین و مسائل لاینحل بازنمایی گرفتار بماند (Husserl, 1982, p. 26). اگوی دکارتی، در این چارچوب، نه اگوی استعلایی، بلکه اگویی متافیزیکی و بالقوه روانشناختی است؛ اگویی که هرچند از نظر شناختشناختی تقدم دارد، از نظر استعلایی هنوز در افق جهان باقی میماند. به همین دلیل، هوسرل پروژۀ پدیدارشناسی استعلایی خود را نه گسستی کامل از دکارت، بلکه تلاشی برای تکمیل کاری میداند که دکارت آن را آغاز کرده، اما ناتمام رها کرده است.
اگر خوانش هوسرل از دکارت را به طور موقت تعلیق کنیم و مستقیماً به منطق درونی تأملات در فلسفۀ اولی بازگردیم، میتوان نشان داد اگوی دکارتی را نمیتوان بهسادگی به یک گزارۀ روانشناختی یا جوهری درونجهانی فروکاست. برعکس، ساختار شک دکارتی و نحوۀ ظهور کوگیتو در دل این شک، دلالت بر آن دارد که اگو در فلسفۀ دکارت، دستکم در لحظۀ بنیادین خود، واجد کارکردی استعلایی است؛ یعنی شرط امکان شک، یقین و هر گونه نسبت شناختی با جهان.
نقطۀ آغاز این تحلیل، فهم دقیق مراحل شک دکارتی است. دکارت در تأمل اول، شک را نه به عنوان یک حالت روانی، بلکه به عنوان روشی نظاممند و تصاعدی به کار میگیرد. شک از جهان محسوس آغاز میشود؛ آنچه از طریق حواس به ما داده میشود، به دلیل خطاپذیری حواس، به تعلیق درمیآید (Descartes, 1984, p. 12). در گام بعد، دکارت حتی بدن خود را ـ به مثابۀ امری که از طریق حس و تخیل شناخته میشود ـ در معرض شک قرار میدهد. فرض رؤیا به طور خاص نشان میدهد نه فقط اشیای خارجی، بلکه خودِ بدن نیز میتواند صرفاً پدیداری ذهنی باشد (Descartes, 1984, p. 13). گام رادیکالتر، شک در ریاضیات و بدیهیات عقلانی از طریق فرض «شیطان فریبکار» است. این فرض که معمولاً بهاشتباه صرفاً به عنوان اغراق بلاغی فهمیده میشود، در واقع کارکردی استعلایی دارد: حتی ساختارهای صوری عقل نیز به طور موقت تعلیق میشوند تا هیچ پیشفرضی ـ حتی عقلانی ـ بدون توجیه باقی نماند (Descartes, 1984, pp. 14-15). در این نقطه، جهان، بدن و حتی نظامهای صوری شناخت همگی به تعلیق درآمدهاند. بسیاری از مفسران بر این نکته تأکید دارند که در ساختار استدلالی تأملات، جهان به طور کامل به تعلیق درمیآید و فقط اگو باقی میماند. گورو این تعلیق را نه صرفاً شک، بلکه نوعی «تعلیق روششناختی تمامعیار» میداند که از نظر ساختاری شباهتهایی جالب توجه به اپوخه دارد (Gueroult, 1984, pp. 20–21). هرچند دکارت این تعلیق را دائمی نمیکند، در سطح روششناختی، اگو بیتردید مقدم بر هر گونه اثبات جهان است. این تقدم روششناختی، به ویژه در تحلیلهای معاصر ژان-لوک ماریون، به شکلی رادیکال بازخوانی شده است. ماریون با مفهوم «کوگیتوی بدون هستیشناسی»، استدلال میکند کوگیتو را میتوان مستقل از هر گونه تعهد جوهری فهمید (Marion, 1999, pp. 93–95). در این حالت، کوگیتو نه اثبات وجود یک چیز، بلکه گشایش یک میدان ظهور است؛ میدانی که در آن، شک، اندیشیدن و بداهت ممکن میشوند. چنین خوانشی، هرچند پدیدارشناسانه است، نشان میدهد کوگیتو الزاماً به جوهرانگاری تقلیلپذیر نیست. گاکروگر نیز با تأکید بر ساختار خودارجاعی کوگیتو، نشان میدهد اگو در فلسفۀ دکارت پیش از هر گونه تعیّن متافیزیکی، به عنوان نقطهای غیرقابل حذف در فرایند شناخت عمل میکند (Gaukroger, 1995, p. 309). از این نظر، حتی اگر دکارت بعدها نفس را جوهر بنامد، این نامگذاری لزوماً ماهیت استعلایی لحظۀ کوگیتو را از میان نمیبرد. نکتۀ مهم دیگر نسبت نفس دکارتی با خداست. دکارت نفس را مخلوق خدا میداند، اما همزمان بر شباهت ساختاری عقل انسانی با عقل الهی تأکید میکند، به ویژه در توانایی ادراک ایدههای واضح و متمایز (Descartes, 1984, pp. 40–42). برخی از مفسران، از جمله ژیلسون، این شباهت را نشانهای از نوعی تعالی نفس میدانند که آن را از صرف درونجهانیبودن متمایز میکند (Gilson & Langan, 1963, pp. 60–63). نفس، هرچند مخلوق است، به واسطۀ عقلانیت خود، در مرتبهای قرار میگیرد که آن را از اشیای جهان طبیعی جدا میکند.
نکتۀ اساسی این است که شک دکارت، خود نیازمند یک شرط امکان است. شک نمیتواند در خلأ رخ دهد؛ شک همواره شکِ کسی است. درست در همین نقطه است که کوگیتو پدیدار میشود: «من میاندیشم، پس هستم» (Descartes, 1984, p. 17). اما این گزاره را نباید به عنوان نتیجۀ یک استدلال قیاسی یا یک کشف تجربی فهمید. دکارت خود تصریح میکند کوگیتو نه از طریق استنتاج، بلکه از طریق بداهت مستقیم درک میشود (Descartes, 1984, p. 25). در اینجا، میتوان نشان داد کوگیتو، پیش از آنکه گزارهای روانشناختی دربارۀ حالت ذهنی یک فرد باشد، ساختاری استعلایی دارد. اگو نه به عنوان «موجودی که میاندیشد»، بلکه به عنوان «آنچه بدون آن اندیشیدن، شککردن و حتی فریبخوردن ممکن نیست» ظاهر میشود. اگر شیطان فریبکار مرا در همه چیز فریب دهد، نمیتواند مرا در این فریب دهد که «من هستم»؛ زیرا خودِ درک فریب مستلزم نوعی اندیشیدن و بودن است (Descartes, 1984, p. 17). در این نگاه، اگو نه درون جهان است و نه بخشی از آنچه به تعلیق درآمده، بلکه دقیقاً در مقام آن چیزی ظاهر میشود که تعلیق را ممکن میکند. این نکته برای دفاع از خوانش غیرهوسرلی حیاتی است. اگر اگو خود یکی از اشیای جهان بود ـ حتی شیئی درونی یا روانی ـ باید همراه با جهان به تعلیق درآید. اما دکارت نشان میدهد حتی در رادیکالترین شک، چیزی باقی میماند که نه قابل حذف است و نه قابل تعلیق.
در تأمل دوم، دکارت آگاهانه از توصیف جوهری و متافیزیکی اگو فراتر نمیرود. او مینویسد: «من چیستَم؟ چیزی که میاندیشد» (Descartes, 1984, p. 19). اما بلافاصله روشن میکند این «چیز» نه از طریق بدن، نه از طریق تخیل و نه از طریق هیچ گونه تعیّن تجربی فهم میشود. حتی اگر بدن وجود نداشته باشد، حتی اگر جهان موهوم باشد، اگو همچنان باقی است. این استقلال از جهان و بدن دقیقاً همان چیزی است که خوانش درونجهانی از اگو را با مشکل مواجه میکند. گورو با تحلیل ساختار متافیزیکی تأملات نشان میدهد نفس دکارتی، دقیقاً به واسطۀ فقدان امتداد، از نظم طبیعت متمایز میشود و در نتیجه، نمیتوان آن را بخشی از جهان طبیعی تلقی کرد (Gueroult, 1984, p. 37). در اینجا، میتوان به طور دقیقتر به نقد هوسرل پاسخ داد. هوسرل معتقد است دکارت، با معرفی نفس به عنوان res cogitans، اگو را به جوهری در کنار سایر جواهر تبدیل میکند و از این طریق، آن را درون جهان جای میدهد. اما این نقد فقط در صورتی موجه است که میان لحظۀ روششناختی کوگیتو و تثبیت متافیزیکی نفس تمایزی قائل نشویم. بسیاری از مفسران دکارت، از جمله کاتینگهام و گورو، تأکید کردهاند دکارت آگاهانه این دو سطح را از هم جدا میکند (Cottingham & Marjorie, 1986, pp. 48–52; Gueroult, 1984, pp. 38–39). هوسرل معمولاً کوگیتو را به عنوان یک کشف وجودی دربارۀ «منِ موجود» تفسیر میکند که بلافاصله در قالب متافیزیکی جوهر فرومیافتد، اما مفسرانی مانند کاتینگهام، بر این نکته پای میفشارند که اهمیت اصلی کوگیتو نه در اثبات وجود یک جوهر، بلکه در تثبیت نقطهای است که هر گونه شک و شناخت به آن بازمیگردد (Cottingham & Marjorie, 1986, pp. 45–52). کوگیتو پیش از آنکه گزارهای هستیشناختی باشد، یک لحظۀ روششناختی و شناختشناختی است. کاتینگهام نشان میدهد در متن تأملات، دکارت عامدانه از هر گونه توصیف مثبت و مفصل از ماهیت نفس در مرحلۀ کوگیتو پرهیز میکند. در تأمل دوم، آنچه باقی میماند «چیزی است که میاندیشد» (res cogitans)، اما این توصیف حداقلی است و بیش از آنکه ماهیتنگر باشد، کارکردی است (Descartes, 1984, p. 18). از این جنبه، میتوان استدلال کرد هوسرل با تمرکز بر پیامدهای متافیزیکی بعدی، اهمیت لحظۀ روششناختی کوگیتو را کمرنگ میکند. ولی حتی اگر فرض کنیم دکارت در گذار از کوگیتو به اگو، از معرفتشناسی به هستیشناسی پل زده باشد، میتوان این نقد را به خود هوسرل هم وارد کرد. اگرچه هوسرل مدعی است اگوی استعلایی جوهر یا موجود نیست بلکه افق یا میدان تجربه است، میتوان گفت همین که به این افق و میدان تجربه اگوی استعلایی گفته شود، یعنی درغلتیدن به متافیزیک؛ یعنی دلالت هستیشناختی. هرچقدر نفس دکارتی بازگشت به متافیزیک باشد، به همان اندازه اگوی هوسرلی هم متافیزیکی است؛ هرچند خود هوسرل این اتهام را رد کند. تفاوت اگوی دکارتی و هوسرلی تا این مرحله فقط این است که نفس دکارتی فراتر از تجربه، فرازمان و فرامکان است؛ ولی اگوی هوسرلی مرز تجربه و افقی است که تجربه را ممکن میکند. کوگیتوی دکارت، به عنوان نقطۀ آغاز، نه نتیجۀ یک نظریۀ جوهری دربارۀ نفس، بلکه شرط امکان هر گونه نظریهپردازی است. حتی اثبات وجود خدا ـ که هوسرل آن را بازگشت به متافیزیک سنتی میداند ـ فقط از طریق اگو ممکن میشود. دکارت تصریح میکند یقین به وجود خدا مبتنی بر ایدۀ خدا در ذهن من است و این ذهن همان اگویی است که پیشتر در کوگیتو تثبیت شده است (Descartes, 1984, p. 31). بنابراین، حتی خدا نیز از نظر روششناختی متأخر از اگو است؛ هرچند از نظر هستیشناختی مقدم باشد. این تقدم روششناختی اگو بر جهان و حتی بر خدا دلالتهای استعلایی روشنی دارد. اگو نه به عنوان موجودی در کنار سایر موجودات، بلکه به عنوان افق امکان هر گونه اثبات و یقین عمل میکند. این نکته به ویژه در تحلیل دکارت از خطا و حقیقت آشکار میشود: خطا فقط در نسبت میان فاهمه و اراده ممکن است و این نسبت فقط درون ساحت اگو معنا دارد (Descartes, 1984, p. 40).
در این چارچوب، میتوان گفت نفس دکارتی، حتی اگر جوهر هم نامیده شود، کارکردی دارد که به نحوی قابل ملاحظه با ایدۀ استعلایی همافق است. نفس نه بخشی از جهان طبیعی است و نه حتی بخشی از «جهان درونی» به معنای روانشناختی مدرن. روانشناسی، به عنوان علم تجربی نفس، خود متأخر از کوگیتو است و بدون آن معنا ندارد. بنابراین، فروکاستن اگو به «سوژۀ روانشناختی»، آن گونه که هوسرل ادعا میکند، از نظر دکارتی قابل دفاع نیست. در نهایت، دفاع ایجابی از خوانش غیرهوسرلی از اگوی دکارتی به این نتیجه میرسد که کوگیتو را باید به عنوان ساختار استعلاییِ پیشینی فهمید، نه یک گزارۀ تجربی، نه یک توصیف روانشناختی و نه حتی در وهلۀ نخست، یک تعیّن متافیزیکی. اگو آن چیزی است که بدون آن نه شک ممکن است، نه یقین و نه حتی فریب. این نقش دقیقاً همان چیزی است که آن را از درونجهانیبودن مصون میدارد و امکان گفتوگو با سنت فلسفۀ استعلایی ـ از کانت تا هوسرل ـ را فراهم میکند؛ هرچند به شیوهای خاص و غیرپدیدارشناختی.
اکنون که خوانشی غیرهوسرلی از اگوی دکارتی به مثابۀ ساختاری استعلایی بازسازی شد، میتوان این خوانش را به طور مستقیم با نقد هوسرل مواجه کرد. اهمیت این رویارویی در آن است که نشان میدهد اختلاف میان دکارت و هوسرل ـ و بهتبع آن، اختلاف میان خوانشهای مختلف از اگو ـ نه صرفاً اختلافی تفسیری، بلکه اختلافی بنیادین در فهم «استعلاء»، «سوژه» و «بنیادگذاری فلسفه» است. فقط با تمایزگذاری دقیق میان این سطوح میتوان از تقلیل دکارت به پیشاپدیدارشناسی ناکام، یا از تبدیل هوسرل به مفسری نادقیق از تاریخ فلسفه پرهیز کرد.
هوسرل، به ویژه در تأملات دکارتی، دکارت را به عنوان آغازگر چرخش به سوی سوژه میستاید، اما همزمان او را متهم میکند که این چرخش را تا پایان دنبال نکرده است. از نظر هوسرل، دکارت هرچند به کوگیتو دست مییابد، به جای آنکه اگو را به مثابۀ سوژهای استعلایی و شرط امکان ظهور جهان فهم کند، آن را بهسرعت به یک res cogitans، یعنی جوهری متافیزیکی در کنار سایر جواهر تبدیل میکند (Husserl, 1982, p. 24). این حرکت، از نظر هوسرل، موجب میشود اگو همچنان در افق «جهان» باقی بماند. این نقد در بحران علوم اروپایی صورتبندی تاریخی-مفهومی دقیقتری مییابد. هوسرل نشان میدهد دکارت، با وجود رادیکالیسم شک، همچنان در افق متافیزیک سنتی میاندیشد؛ افقی که در آن، جهان ـ حتی اگر موقتاً مشکوک باشد ـ به عنوان کلیتی از موجودات مفروض باقی میماند (Husserl, 1970, p. 79). از این نظر، نفس دکارتی «چیزی است در جهان»، نه شرط امکان ظهور جهان. در اینجا، باید اذعان کرد نقد هوسرل بیپایه نیست. دکارت واقعاً پس از تأمل دوم، به زبان جوهری بازمیگردد و نفس را به عنوان substantia تعریف میکند. افزون بر این، دکارت هرگز بهصراحت ساختار قصدی آگاهی را تحلیل نمیکند؛ آگاهی نزد او «اندیشیدن» است، اما این اندیشیدن به مثابۀ «آگاهی از چیزی» به نحو پدیدارشناختی گشوده نمیشود. همین فقدان تحلیل قصدیت است که به هوسرل امکان میدهد تا بگوید اگوی دکارتی هرگز از روانشناسی یا متافیزیک به طور کامل رهایی نمییابد. اما نکتۀ اساسی این است که از این ضعف واقعی، نتیجهای قویتر از آنچه مجاز است، استخراج میشود. هوسرل از این واقعیت که دکارت تحلیل قصدی ارائه نمیدهد، نتیجه میگیرد اگوی دکارتی ضرورتاً درونجهانی است. این گذار استنتاجی دقیقاً همان نقطهای است که میتوان آن را به چالش کشید. برای تبیین جایگاه اگوی دکارتی، ضرورت دارد مسیری که هر دو فیلسوف به استعلاء میرسند را توضیح دهیم.
دکارت و هوسرل هر دو پروژۀ فلسفی خود را با مسئلۀ بداهت و یقین آغاز میکنند و از این نظر، هر دو را میتوان متفکران «آغازگر» در سنت فلسفی دانست. نزد دکارت، بداهت به آن چیزی اطلاق میشود که در برابر شک رادیکال مقاومت میکند و خود را به نحو بیواسطه و انکارناپذیر به آگاهی مینمایاند. شک روشمند دکارتی که بهتدریج تمام دادههای حسی، وجود بدن و حتی گزارههای ریاضی را در پرانتز قرار میدهد، در نهایت، به کوگیتو میانجامد: این واقعیت که تا جایی که شک میکنم یا میاندیشم، وجود دارم. بداهت کوگیتو نه نتیجۀ یک استدلال قیاسی است و نه حاصل تجربۀ حسی، بلکه نوعی درک بیواسطۀ اندیشیدن برای خویش است؛ اندیشیدنی که حتی فریب شیطان فریبکار نیز قادر به نفی آن نیست (Descartes, 1984, pp. 40–42). به این ترتیب، کوگیتو به مثابۀ نخستین اصل یقینی، نقطۀ عزیمت فلسفۀ دکارتی را تشکیل میدهد.
هوسرل نیز، هرچند در افقی متفاوت، بداهت را مبنای تفکر فلسفی خود قرار میدهد. بداهت نزد او نه به معنای یقین متافیزیکی دربارۀ وجود اشیاء، بلکه به معنای دادهشدن بیواسطۀ پدیدارها در تجربۀ آگاهی است. در پدیدارشناسی، آنچه بدیهی است، نه «بودن» اشیاء، بلکه نحوۀ پدیدارشدن آنهاست. هوسرل از طریق اپوخه، تعلیق نگرش طبیعی و پیشفرضهای هستیشناختی، توجه را از جهان مفروض به خودِ جریان آگاهی معطوف میکند. در این سطح، او نیز به کوگیتو میرسد؛ یعنی به این ساختار بنیادی که هر تجربهای، تجربۀ «من میاندیشم»، «من ادراک میکنم» یا «من قصد میکنم» است (Husserl, 1982, p. 22). از این نظر، میتوان گفت دکارت و هوسرل در کشف کوگیتو مشترک هستند و هر دو از طریق تأمل در تجربه ـ یا دقیقتر، در کنش اندیشیدن ـ به این نقطۀ بنیادین دست مییابند.
همین رسیدن مشترک به کوگیتو را میتوان نوعی استعلاء از تجربۀ طبیعی دانست. در هر دو مورد، فیلسوف از پذیرش بدیهی جهان فاصله میگیرد و به شرط امکان شک، آگاهی یا تجربه نظر میکند. با این حال، اختلاف اساسی از آنجا آغاز میشود که هر یک کوگیتو را چگونه تفسیر میکند و آن را به چه افقی ارجاع میدهند. هوسرل مدعی است دکارت به محض گذار از کوگیتو به اگو، از سطح تحلیل معرفتشناختی به سطح تعهد هستیشناختی پل میزند. دلیل این مدعا آن است که دکارت کوگیتو را به منزلۀ صفتی در نظر میگیرد که نیازمند موضوع یا جوهری است که این صفت به آن تعلق داشته باشد. در چارچوب متافیزیک جوهری دکارتی، اندیشیدن به عنوان صفت نمیتواند معلق بماند و ناگزیر باید به جوهری نسبت داده شود؛ از این رو، دکارت به این نتیجه میرسد که «من» یک جوهر اندیشنده، یعنی نفس، هستم (Descartes, 1984, pp. 54–56). از نظر هوسرل، این گذار به منزلۀ نوعی درافتادن در متافیزیک است؛ زیرا کوگیتو از سطح بداهت تأملی به سطح تعیّن هستیشناختی ارتقا مییابد. در مقابل، هوسرل اصرار دارد خود او پس از کشف کوگیتو، چنین پلی به هستیشناسی نمیزند. در تحلیل پدیدارشناختی، کوگیتو به یک «قطب» یا «میدان» ختم میشود که وحدتبخش جریانهای متکثر آگاهی است، بیآنکه به منزلۀ جوهر یا موجودی مستقل در نظر گرفته شود. اگوی استعلایی نزد هوسرل نه نفس است و نه شیء، بلکه صرفاً قطب همبستگی کنشهای قصدی است؛ همان نقطهای که همۀ تجربهها به آن ارجاع داده میشوند، زیرا هر تجربهای ضرورتاً تجربۀ «برای یک من» است (Husserl, 1982, p. 23). از آنجا که این تحلیل در سطح تجربه و شرط امکان تجربه باقی میماند، هوسرل مدعی است گرفتار روانشناسیگرایی یا متافیزیک نمیشود.
با این حال، همینجا میتوان پرسشی انتقادی طرح کرد: اگر هوسرل همۀ تجربهها را در نهایت به یک «اگوی استعلایی» ارجاع میدهد، آیا این اگو ناگزیر حامل نوعی دلالت هستیشناختی نمیشود؟ حتی اگر این اگو نه جوهر باشد و نه موجود، به نظر میرسد نامگذاری آن به عنوان «من» یا «اگو» مستلزم پذیرش نوعی وحدت بنیادین باشد که فراتر از صرف کنشها یا ساختارهای پراکنده است. اگر قرار بود به طور کامل از هر گونه تعهد هستیشناختی پرهیز شود، شاید کافی بود از «قطب تجربه» یا «همبستگی کنشهای قصدی» سخن گفته شود، بیآنکه این قطب به یک «من» نسبت داده شود. از این جنبه، میتوان استدلال کرد همانگونه که هوسرل دکارت را به گرفتارشدن در متافیزیک از طریق ارجاع کوگیتو به نفس متهم میکند، خود او نیز با ارجاع کوگیتو به اگو، هرچند به نحوی محتاطانه و غیرتصریحی، کاملاً از تعهد متافیزیکی رهایی نمییابد. در نهایت، تفاوت اساسی دکارت و هوسرل نه در اصل استعلاییبودن کوگیتو، بلکه در نوع استعلاء نهفته است. نفس دکارتی در افق استعلای متافیزیکی فهم میشود و فراتر از تجربه، مکان و زمان قرار میگیرد؛ در حالی که اگوی هوسرلی نه فراتر از جهان است و نه درون آن، بلکه افق ظهور جهان و میدان امکان تجربه است. برای روشنشدن این مسئله، باید تمایزی بنیادین میان دو معنای استعلاء قائل شد: استعلای متافیزیکی و استعلای پدیدارشناختی.
در فلسفۀ هوسرل، «استعلاء» اساساً معنایی شناختشناختی-پدیدارشناختی دارد، نه متافیزیکی؛ توماس آتیگ این نوع استعلای هوسرلی را استعلای افقی مینامد (Attig, 1980). امر استعلایی نزد هوسرل به آن سطحی از تحلیل اشاره میکند که در آن، شرایط امکان ظهور، معنا و عینیت جهان بررسی میشود، بیآنکه هیچ تعهدی نسبت به وجود متافیزیکی اشیاء یا سوژه به مثابۀ «چیز» اتخاذ شود. هوسرل در تأملات دکارتی تصریح میکند اپوخه نه انکار جهان، بلکه تعلیق هر گونه موضعگیری وجودی دربارۀ آن است (Husserl, 1982, p. 25). آنچه پس از اپوخه باقی میماند، نه «نفس» به معنای جوهری، نه ذهن روانشناختی، بلکه میدان آگاهی استعلایی است؛ میدانی که در آن، اشیاء فقط به مثابۀ پدیدار و در افق قصدیت ظهور میکنند. از این نظر، اگوی استعلایی نزد هوسرل نه جوهر است، نه موجودی درون جهان، نه حتی موجودی مستقل در کنار جهان، بلکه کانون قصدیتها و ساختارهای معنابخش است؛ یعنی همان جایی که جهان «برای ما» معنا و عینیت مییابد. به همین دلیل، هوسرل بهشدت با هر گونه جوهرانگاری اگو مخالفت میکند. بنابراین، استعلای پدیدارشناختی نزد هوسرل به معنای قرارگرفتن در سطحی پیشا-هستیشناختی است که در آن، خودِ هستی جهان، به مثابۀ معنای برساخته در آگاهی، تحلیل میشود.
در مقابل، استعلای دکارتی از نوعی دیگر است. دکارت به دنبال تعلیق جهان نه برای توصیف ظهور آن، بلکه برای یافتن بنیانی مطلق برای یقین است. در این معنا، اگو شرط امکان شک، یقین و اثبات است، اما این شرط امکان در افق متافیزیکی و الهیاتی صورتبندی میشود؛ آتیگ استعلای دکارتی را استعلای عمودی مینامد (Attig, 1980). نفس دکارتی، هرچند مخلوق خداست، به واسطۀ عقلانیت و غیرامتدادیبودن، از نظم جهان طبیعی فراتر میرود (Descartes, 1984, pp. 54–55). بنابراین، اینکه اگو در دکارت «جوهر» است، لزوماً به معنای درونجهانیبودن آن نیست. جهان نزد دکارت، در معنای دقیق، قلمرو امتداد و طبیعت است. نفس، به عنوان جوهری غیرامتدادی، به این معنا در جهان نیست. از این رو، اگوی دکارتی در لحظۀ کوگیتو نه بدن است، نه موجودی طبیعی و نه حتی نفس به مثابۀ شیء در جهان، بلکه سوژهای است که نسبت به کل جهان تقدم روششناختی دارد. به بیان دقیقتر، استعلای دکارتی یعنی فراروی از جهان طبیعی از طریق متافیزیک، نه از طریق تحلیل تجربه. بنابراین، اختلاف دکارت و هوسرل بر سر استعلایی بودن یا نبودن اگو نیست. اختلاف بر سر این است که دکارت استعلاء را متافیزیکی میفهمد؛ یعنی اگو فراتر از جهان است، زیرا جوهر ناممتد است و به خدا شبیه است. هوسرل استعلاء را پدیدارشناختی میفهمد؛ یعنی اگو فراتر از جهان است، زیرا شرط امکان ظهور و معنای جهان است، نه به این دلیل که موجودی خاص است. از این رو، میتوان گفت هوسرل دکارت را نه به دلیل فقدان استعلاء، بلکه به دلیل نوع خاص استعلای او نقد میکند. هوسرل، با تعمیم مفهوم «جهان» به هر گونه افق هستیشناختی، نفس دکارتی را درونجهانی میخواند، اما این تعمیم، خود محصول چارچوب پدیدارشناختی اوست، نه الزاماً نتیجهای که از متن دکارت به دست آید. پس دکارت و هوسرل، هر دو، هم در نقطۀ کوگیتو و هم در ارجاعدادن آن به یک نفس یا اگو تقریباً مشابه هستند. تفاوت فقط آنجاست که نفس دکارتی به معنای هستیشناختی فراتر از جهان است، ولی اگوی هوسرلی مرز و افق تجربه است؛ نفس دکارتی استعلای متافیزیکی دارد، اگوی هوسرلی استعلای پدیدارشناختی. تفاوت اساسی دو فیلسوف از این نقطه به بعد شروع میشود. دکارت به متافیزیک سنتی بازمیگردد و از طریق علیت و نظریۀ بازنمایی ایدهها، خدا و جهان را اثبات میکند (Descartes, 1984, pp. 78–89)؛ در حالی که هوسرل پروژۀ خود را به تحلیل ساختارهای ذاتی کوگیتو، قصدیت و زمانمندی آگاهی اختصاص میدهد (Husserl, 1970, p. 82).
در اینجا، میتوان گفت ضعف دکارت نه در درونجهانیکردن اگو، بلکه در ناتمامماندن تفسیر استعلایی آن است. دکارت نشان میدهد اگو شرط امکان شک و یقین است، اما این شرط امکان را به طور مفهومی گسترش نمیدهد. هوسرل این خلأ را میبیند و آن را با پدیدارشناسی قصدی پر میکند، اما در این فرایند، خطر آن وجود دارد که پروژۀ دکارتی را بر اساس معیارهای پروژۀ خود داوری کند. از این جنبه، خوانش هوسرل را میتوان نه به عنوان توصیفی خنثی از دکارت، بلکه به عنوان خوانشی راهبردی فهمید. این امر به ویژه در بحران آشکار است؛ جایی که دکارت در روایت غایتشناسانۀ هوسرل از تاریخ عقلانیت، نقشی دوگانه مییابد: هم قهرمان آغاز، هم مقصر انحراف. در نتیجه، تقابل میان دکارت و هوسرل را باید نه تقابل میان فلسفهای استعلایی و فلسفهای غیراستعلایی، بلکه تقابل میان دو مدل متفاوت از استعلاء دانست. اگو در دکارت استعلایی است، اما به نحو متافیزیکی؛ اگو در هوسرل استعلایی است، اما به نحو پدیدارشناختی. نادیدهگرفتن این تمایز به خوانشی تقلیلگرایانه از هر دو متفکر میانجامد.
اکنون میتوان با دقت بیشتری جایگاه اگوی دکارتی را در تاریخ فلسفه و نسبت آن را با پروژۀ پدیدارشناسی هوسرل ارزیابی کرد. آنچه این مقاله کوشید نشان دهد نه رد کامل نقد هوسرل و نه دفاع بیقیدوشرط از دکارت، بلکه بازگشایی امکان خوانشی بدیل از کوگیتو است؛ خوانشی که دکارت را واجد نوعی استعلای اصیل، هرچند غیرپدیدارشناختی، میداند. این جمعبندی میکوشد این دستاورد را به صورت مفهومی تثبیت و پیامدهای آن را روشن کند.
نقطۀ عزیمت این جمعبندی این ادعاست که اگو در فلسفۀ دکارت نه صرفاً گزارهای روانشناختی است و نه صرفاً موجودی متافیزیکی در کنار سایر موجودات. کوگیتو، آن گونه که در منطق شک دکارتی پدیدار میشود، ساختاری دارد که فقط در افق «شرط امکان» قابل فهم است. این شرط نه شرط امکان ظهور پدیدارها (چنانکه در پدیدارشناسی هوسرل)، بلکه شرط امکان شک، یقین و بنیادگذاری شناخت است. به بیان دیگر، استعلای دکارتی از جنس استعلای شناختشناختی-متافیزیکی است، نه استعلای پدیدارشناختی. در این معنا، دکارت را میتوان آغازگر نوعی فلسفۀ استعلایی دانست، بیآنکه او خود این مفهوم را به صورت صریح صورتبندی کرده باشد. این آغازگری دقیقاً در لحظۀ کوگیتو رخ میدهد: لحظهای که در آن، جهان، بدن و حتی ساختارهای صوری عقل به تعلیق درمیآیند و چیزی باقی میماند که حذفناپذیر است. این حذفناپذیری ویژگی یک «چیز» یا «واقعیت تجربی» نیست، بلکه ویژگی یک موقعیت ساختاری است. اگو آن چیزی است که بدون آن، حتی شککردن ممکن نیست (Descartes, 1984, p. 17). از این نظر، میتوان گفت کوگیتو و اگوی دکارتی واجد نوعی تقدم استعلایی بر جهان است. این تقدم نه به معنای تقدم زمانی و نه به معنای تقدم هستیشناختی به معنای سنتی، بلکه تقدم روششناختی و مفهومی است. جهان فقط در صورتی میتواند مورد شک، اثبات یا شناخت قرار گیرد که پیشاپیش افقی وجود داشته باشد که در آن، شک و یقین معنا پیدا کنند. این افق همان اگو است.
با این حال، باید بهروشنی تأکید کرد که این استعلاء، استعلای پدیدارشناختی به معنای هوسرلی نیست. هوسرل بهدرستی نشان میدهد دکارت هرگز قصدیت آگاهی را تحلیل و اگو را به عنوان قطب وحدت جریانهای قصدی توصیف نمیکند. آگاهی نزد دکارت «اندیشیدن» است، اما ساختار «آگاهی از چیزی» به طور توصیفی و نظاممند گشوده نمیشود. همین فقدان تحلیل قصدیت است که موجب میشود اگو در فلسفۀ دکارت همواره در معرض لغزش به سوی جوهرانگاری قرار گیرد. از این نظر، نقد هوسرل به دکارت واجد اعتبار است. هوسرل دقیقاً این حرکت را نشانۀ ناتمامماندن انقلاب استعلایی دکارت میداند (Husserl, 1970, p. 83). اما آنچه این مقاله بر آن تأکید کرد این است که از این ضعف واقعی دکارت، نمیتوان نتیجه گرفت که اگو نزد او ذاتاً درونجهانی یا روانشناختی است. درونجهانیبودن مفهومی است که در افق پدیدارشناسی معنا پیدا میکند؛ افقی که در آن، جهان نه مجموعهای از موجودات، بلکه افق کلی ظهور است. دکارت در این افق نمیاندیشد. جهان نزد او، در معنای دقیق، قلمرو امتداد، طبیعت و مکانمندی است. نفس، به عنوان جوهری غیرامتدادی، دقیقاً به این معنا در جهان نیست (Descartes, 1984, pp. 54–55). از این رو، میتوان گفت هوسرل، با تعمیم مفهوم «جهان» به هر گونه افق هستیشناختی، نفس دکارتی را درونجهانی میخواند. این تعمیم، هرچند در چارچوب پدیدارشناسی موجه است، الزاماً از متن دکارت برنمیآید. به بیان دیگر، هوسرل دکارت را بر اساس معیارهای فلسفۀ استعلایی پدیدارشناختی داوری میکند، نه صرفاً بر اساس منطق درونی پروژۀ دکارتی.
در اینجا، تمایز میان دو مدل بنیادگذاری فلسفه اهمیت مییابد. دکارت در پی یافتن بنیانی مطلق برای یقین است؛ بنیانی که بتواند در برابر شک رادیکال مقاومت کند. این بنیاد، کوگیتو است. هوسرل، در مقابل، در پی توصیف ساختارهای پیشینی ظهور معنا و جهان است. بنیاد نزد او نه یک گزارۀ بدیهی، بلکه شبکهای از ساختارهای قصدی است. این تفاوت در هدف به تفاوت در مفهوم اگو میانجامد. اگوی دکارتی، در نهایت، در افق متافیزیکی-الهیاتی تثبیت میشود. خداوند، به عنوان ضامن صدق ادراکات واضح و متمایز، نقشی اساسی در این افق دارد. اما نکتۀ مهم آن است که حتی این بازگشت به خدا نیز از نظر روششناختی متأخر از کوگیتو است. دکارت فقط از طریق اگو قادر است وجود خدا را اثبات کند (Descartes, 1984, p. 31). این تقدم روششناختی نشان میدهد اگو ـ حتی در افق متافیزیکی ـ نقشی بنیادی و غیرقابل تقلیل دارد. از سوی دیگر، اگوی هوسرلی به طور آگاهانه از هر گونه تعهد هستیشناختی فاصله میگیرد (اگرچه، همانطور که در بالا اشاره کردیم، اگوی هوسرلی نیز دلالت متافیزیکی دارد). اگو نه مخلوق است، نه جوهر و نه حتی موجود. این اگو قطب وحدت قصدی است که فقط در جریان پدیدارها معنا دارد. این تفاوت بنیادین نشان میدهد نزاع میان دکارت و هوسرل را نباید به صورت ساده به نزاع میان «فلسفۀ استعلایی» و «فلسفۀ غیراستعلایی» تقلیل داد. هر دو پروژه استعلایی هستند، اما استعلایی به دو معنا و در دو افق متفاوت. در نتیجه، میتوان گفت خوانش هوسرل از دکارت ـ که او را آغازگری ناکام میداند ـ بیش از آنکه توصیفی خنثی از تاریخ فلسفه باشد، بخشی از روایت غایتشناسانۀ او از تاریخ عقلانیت است. این امر، البته، از ارزش پدیدارشناسی نمیکاهد، اما ما را به احتیاط تفسیری فرامیخواند. جمعبندی نهایی این مقاله آن است که اگوی دکارتی را میتوان و باید به مثابۀ ساختاری استعلایی ـ اما در افق متافیزیکی ـ فهمید. این اگو نه درونجهانی است به معنای پدیدارشناختی، نه صرفاً روانشناختی و نه صرفاً یک «چیز کوچک در جهان». ضعف دکارت در آن است که این استعلاء را به طور مفهومی و توصیفی بسط نمیدهد و آن را در زبان جوهرانگاری تثبیت میکند. اما این ضعف نباید ما را از دیدن دستاورد بنیادین او بازدارد: کشف اگو به عنوان شرط امکان شک و یقین. این خوانش، در نهایت، امکان گفتوگویی سازنده میان دکارت و پدیدارشناسی را فراهم میکند؛ گفتوگویی که نه بر تقلیل یکی به دیگری، بلکه بر تمایزگذاری دقیق و فهم متقابل استوار است. دکارت و هوسرل، هر یک به شیوۀ خود، در پی بنیانگذاری فلسفه هستند. فهم این تفاوت نه فقط برای تاریخ فلسفه، بلکه برای تأمل معاصر دربارۀ سوژه، عقلانیت و امکان بنیادگذاری شناخت، اهمیتی اساسی دارد.
[1] res cogitans